میام... با دستی پر و سری پُرتر؛ پُرتر از گذشته. نپرس کی، چون خودم نمیدونم!
سامـان ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
جا و مکان دارد که میلاد آفتاب ولایت (یا ولادت آفتاب سعادت)، خورشید سماوات، اختر تابناک و همین چیزا رو، بر و روی همهٔ مظلمین جهان (اختصار مسلمین و مظلومین) تبریک و تهنیت و شادباش گویم. و از همهٔ شما عزیزان عذرخواهی نمایم، چون داستان قولدادهشده به علت وجود نقصفنی هنوز آمادهٔ پخش نیست، و*کارگر آن، همچنان در دستاحداث دارد.
آفتابمهتاب چه رنگه
چهقدر هر دو قشنگه
يكی روشنی روز
يكی نور شب افروز
يكی طلای زرده
يكی نقره سرده
يكی پرتو خورشيد
به روی خاك پاشيد
يكی از ماه زيبا
بتابد بر همه جا
آفتابمهتاب چه رنگه
چهقدر هر دو قشنگه
«محمود کیانوش»
شیخ دیروز (که الان یک هفته ازش میگذره!) سعی میکرد خبری رو در سایت اینترنتی روزنامهٔ جامجم بخونه. من هم که از زیبایی و شیوایی تلاوت پارسی با لهجهٔ ملیح عربی بسیار حظ میبرم، برآن شدم تا گوش فرا دهم و بشنوم که شیخ چه میخواند. شیخ همچنان اندر میان فارسی و عربی، به زبان پارزی چنین میخواند: "محمود احمدینجاد -رييسجمهوری- در بيامی به دست اندر كاران جهار مين جشنوارهی فرهنکی و هنری امام رضا(ع) تصريح كرد: هنری ماند کار است كه با مفاهيم آسمانی بيوند خورد؛ و مفاهيم آسمانی آنکاه جاودانه خواهند ماند، كه با زبان هنر ارايه شوند."
در پی خواندن این خبر، بنده برآن شدم تا این اثر هنری ماندگار رو که به زیبایی هرچهتمامتر با مفاهیم آسمانی ِ مورد نظر رییسجمهور ِمحبوب پیوند (و البته شاید بخیه!) خورده، به عنوان یک نمونهٔ با ارزش به شیخ معرفی نمایم. حاصل آن شد که از دیشب (که الان یک هفته ازش میگذره!) تابدین لحظه MP3 بنده مفقود، و دو عدد سیم مشکوک، از زیر عمامهٔ شیخ عیان شده!
*لازم به ذکر است که کارگر نامبرده نیز دچار مشکلات انسانیدرمانی شده، و فعلاً قادر به تکلم و تقلم (قلمزدن) به هیچ زبانی نیست! از خوانندگان ارجمند و ارجزند (صفتمؤنث!) تقاضا میشود، با حفظ آرامش و صبوری، این ذلیلزنده را یاری نمایند، تا به امید خودآ زودتر مرده شود، بلکه شر دنیا از سرش باز شود!
غلط نکنم این تعمیرات نیز تا شروع تعطیلات کریسمس این اجنبیهای شیرناپاکخورده به طول خواهد انجامید! پیشتر خیلی خیلی ببخشید (هرچی متراژش بیشتر، بهتر!).
و اما داستان:
خدا رو شکر، اگر پدر بالای سرم نبود، یه عموی پیر داشتم، که هروقت بهش سر میزدم، تا جای خالی بچههاش رو که ترکش کرده بودن حس نکنه، پندم میداد و میگفت: "بچه جان! از قدیم گفتن «کرباس میگیری، پهناش-و نگا کن؛ دختر میگیری ننهش-و نگا کن!». خواستی زن بگیری، خــوب چشات-و واکن! مبادا قبای پاره بــِت بندازن!"
الان دو-سه سالی میشه که عموجان، باقی ِعمرش رو داده به من-و، باقی ِاموالش رو، به بچههاش! خدا رحمتش کنه، مرد خیلی خوبی بود؛ واقعن دوست داشت که زن انتخابی من رو ببینه، و روز خواستگاری، حتمن همراهم باشه. خب دیگر، قسمتش نبود. شاید هم قسمت من نبود!
امشب یک سال و سه ماه از اون زمان میگذره. بهرغم اینکه خیلی کوشش کردم تا فراموشش کنم، ولی خاطرهش هرازگاهی باز به ذهنم خطور میکنه. اولینبار یک سال، پیش از خواستگاری دیدمش. البته تنها در یکلحظه، اون هم از پشت سر. همون موقع میدونستم که مادر، باز با تیر من برام نشون کرده-و، خیالاتی داره! گمانم هم بیراه نبود؛ و یک روز سرد زمستانی، «آفتاب» از غربیترین نقطهٔ باختری زندگیم، طلوع کرد! رنگپریده و یخچهره، و من در مقابل، گرم و خوشرو. اومده بود مغازه، پارچه بخره. من هم دو مترونیم از پارچهای رو که میخواست، بهش دادم. پولش رو نگرفتم، و درعوض ازش خواستم، تا دعوتم رو به صرف قهوه، قبول کنه. اون هم پذیرفت؛ با این شرط که پول قهوه رو خودش حساب کنه.
***
قهوهخانه محیط گرم و دلچسبی داشت. شمعها نورپراکنی میکردند-و، رقاصان پروانهوار چرخمیزدند. صدای تار و دف و سنتور و تنبک هم، هر مسلمون و نامسلمونی رو عارف و شیدا میکرد. ازش خواهش کردم تا کمی از خودش بگه؛ خواست که من اول شروع کنم. برای من تفاوتی نداشت، چون میدونستم، در اینجور مواقع تنها باید حقیقت رو گفت؛ و نه کم، نه بیش. پس از دوران تنهاییم در ایران گفتم- و، از کار در دورافتادهترین جزیرهٔ ایران؛ و از چگونگی آمدنم به فرانسه. همین موضوع، کلیدی شد تا ققل ِزبان آفتاب باز شه. نیمساعتی پیرامون اختلاف فرهنگی-اجتماعی میان ایران و فرانسه، گفتگو کردیم. از اونجایی که آفتاب مدت بیشتری در اروپا زندگی میکرد، دیدگاه خیلی گستردهتری داشت. درحالیکه من تنها به جنبههای دینی و مذهبی توجه داشتم.

«فالقهوه» از علی رحیمی
پس از پایان گفتگوی داغ، اما بیثمرمون، برگشتیم به موضوع اصلی؛ و آفتاب شروع کرد به تعریفکردن: چهاردهتا خواهروبرادر بودن. از سه مادر، در سه نقطه از ایران؛ تبریز، تهران، و مشهد. آفتاب، و البته مهتاب -خواهر دوقلوش- در مشهد به دنیا اومدن. از دوازدهتا خواهروبرادر دیگرش، تنها یک برادر ناتنیش رو دیده بود، به نام شاهین. چیزی که با شوق عجیبی بیان میکرد، نامهای برادر و خواهرهای دیگرش بود. سعی کرد صدای پدر آذریش رو تقلید کنه، و خاطرهٔ نامگذاریش رو، که به قول خودش «اِنِ به اضافهٔ بینهایت بار» از پدرش شنیده بود، بازگو کنه:
"زمانِ ما مرسوم بود، که مردم اسم امام و پیگمبر روی بچههاشون بزارن؛ من هم حافظِ شاهنامه، سرلج ایستادم. دوازدهتا ترگلمرگل ساخته بودم، یکی از یکی گشنگتر! که نام همشون هم پارسی سره: شهین و مهین، شهناز و مهناز، شاهدخت و ماهدخت، شاهرخ و ماهرخ، شاهان و ماهان، و شاهین و ماهین!! قوموخویش اومدن گفتن «دوازده شوماره امامه!»، من-َم تخم آخری رو کاشتم. شصتسال داشتمآ! مادرشون-َم چهل-و گذرونده بود. پنداشتیم که بیثمر شه، تیر به تخته چفت نشه! امّا از خوب یا بدِ روزگار، تخمش دوزرده افتاد! شدن چاردهتــا! شومی ِسینزده، بیشتر از سنگینی ِچارده پسند بود، امّا نشد! دستِ من که نبود!؟ اسم یکی رو گذاشتیم مهتاب، اونیکی رو شهتاب. ولی این سهجلدیای قرمساق نپذیرفتن. گفتن «شهتاب دیگه چیه؟ شاهِ شبِ چهاردهست؟!». الکی گفتم «نور اعلیحضرتِ»، تا دلش خوش باشه! امّا مردکِ کجفهم زیر بار نرفت کـه. گفت باید اسمش دِگر شه. نـاچـار نوشتیـم «آفتــاب»."
من در حالیکه از تقلید صدای آفتاب، که همراه نمایش دست و صورت اجرا میکرد، بلندبلند میخندیدم، پرسیدم: "ببینم! مگه بابات، بچهٔ تهرون-مهرونه که اسم بچههاش رو گذاشته آفتاب-مهتاب؟!" و بیآنکه منتظر پاسخ بشم، ادامه دادم: "والا، اگه بابای من بود، اسم هر چاردهتاتون رو از چاردهمعصوم میذاشت. براش-َم فرقی نمیکرد که اسم پسرونه، روی دخترش گذاشته! یا اگر-َم فرق میکرد، یه تِ تأنیث میبست به دمبش!" بعد بدون اینکه بتونم جلوی خندهم رو بگیرم، ادامه دادم: "مثلن اسم تو رو میزاشت «مهدیه»!؟"
صورت آفتاب قرمز شد. قهوهٔ شیرینش رو آروم سر کشید-و، لبخند تلخی زد. پول میز رو زیر نعلبکی گذاشت-و، آهسته از قهوهخانه خارج شد.
***
امشب، پس از گذشت یک سال و سه ماه، هنوز طنین صدای ساز و آواز عرفانی قهوهخانه، در گوشم هست؛ اما رنگ آفتاب رو دیگر هرگز ندیدم. مادرم شنیده بود که آفتاب ازدواج کرده، و صاحب یک دختر شده. اسمش رو هم گذاشته «مهدیه».
دو کلمه حرف بیحساب: در آغاز از همهٔ دوستان و دشمنان، و همچنین فداییان و جانبازان و ایثارگران و گلنثاران و بوسهکنان و خلاصه، پاچهخاران، برای این مدت دیرکرد بخشش میخواهم. همانطور که اشاره کردم، نویسنده و نوشته، هردو دچار نقصفنی شدند، و تا مدتی بسیار کوتـــــــــــــ...ـــــــــــــاه (مثلن تا همین فردا!) از بهروزکردن و بهروزشدن معذورند.
حقیقت امر در دو نکته پنهان است: اول اینکه یاددار ِهمراهِ نویسنده (شوما خارجیا چی بش میگید؟ موبیلهارددیسک؟!)، که تمام نوشتههای پاکنویس و پاکننویسش در آن نگهداری میشد، به علت واژگونشدن از کار افتاده است. و همچنان درستشدنی نیست (البته تا دیروز! شرکت تولیدکننده قول داده با پابرجایی برگهٔ ضمانت، پوشههای بنده را نجـــات دهد! به شرطی که هزینهٔ سفر به آن شهر را خود بپذیرم.). و دوم آنکه با تخصصیشدن مطالعات و پژوهشهای نویسنده (البته تنها پیرامون موضوعاتی ویژه، که پیشتر هم تا اندازهای در قالب داستان، خاطره، لطیفه و دیگر نوشتهها نیز بیان شدن) دیدگاه نویسنده، کمیتاقسمتی تغییر نموده، و لازم میداند که برخی داستانها، بازخوانی و پیرایش شوند؛ تا در گاهی دیگر و شاید جایی دیگر به نمایش درآیند. کیفیت بهتر داستانها بیشتر پسند نویسنده است، تا خلق آثار بیشتر. بدین روی از همهٔ شما اجازه میخواهم تا مدتی به وی زمان دهید، تا با دستی پر بر شما باز نازل شود!
لازم به ذکر است که این به معنی تعطیلی جهـاد نیست، و شیخ بیسامـان همچنان از خواندن نظرات شما، پیرامون هریک از نوشتههای گذشته خوشحال خواهد شد، و علاوه بر آن کمافیالسابق پاسخگوی این نظرات خواهد بود. نشانی ایمیل وی نیز در سایت هست، و در کوتاهترین زمان، پاسخگوی جیکنامههایتان خواهد بود. تا پیوند با شما همچنان برقرار بماند و، دوستیمان پایدار.
در این مدت سعی خواهد شد، همچون گذشته به تارنماهای شما مهربانان نیز سر زده شود، تا از نظرات بیبدیل اینجانب بهرهمند شوید.
در پایان این آخرین نوشته را با احترام و سپاس فراوان، تقدیم میکنم به تکتک خوانندگانِ جان. همیشه شاد باشید،
سامـان
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





