تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



  • یکی بود یکی نبود. زیر سقفی کبود، جوجه خروس جوونی بود، که حس قوقولی کردنش صبحها نبود!؟ اصلاً دیگه صبحها زود بیدار نمی‌شد که بخواد آواز بخونه. خروسه، که عاشق خورشید بود و مهر، دیگه به دیدن روشنایی روز میلی نداشت. درعوض، شبها تا دم‌دمای خود صبح، بیدار می‌موند، و زیر نور ماه، که شبی بود و شبی نبود، و گاهی بدر بود و لطیف، و گاهی هم سرد و نحیف، زیرلب شعر می‌خوند. شعرای عمر خروسیام رو می‌خوند. بله عزیزای من! جوجه خروس قصه‌ٔ ما، خروسک گرفته بود!؟ می‌دونین که خروسک چیه بچه‌های من؟

 همهٔ بچه‌ها یک‌صدا فریاد زدن: "بعـــله!" تنها تارا کوچولو که تازه پنج‌سالش تموم می‌شد و هنوز خروسک نگرفته بود، با صدای دلنشین بچگونش گفت: "مامان‌بزرگ! من نمی‌دونم خروسک یعنی چی!؟" مادربزرگ دستی به سر تارا که در بغلش بود کشید و گفت: "یادته که مادر توی بیمارستان بستری بود؟ و همش گریه می‌کرد؟ و شما هم گریه می‌کردی و می‌گفتی مادر چرا گریه می‌کنه؟ اون موقع من بهت چی گفتم؟ گفتم که مادر افسرده شده. بعد شما پرسیدی که افسرده شده یعنی چی، و من گفتم یعنی غمبرک گرفته! جوجه خروسها هم مثل ما آدم‌بزرگا، وقتی که غم و غصه‌هاشون خیلی زیاد می‌شه، می‌گن که خروسک گرفتن! حالا فهمیدی خوشگل مامان که خروسک چیه؟" تارا سری به تائید تکون داد، و مادربزرگ ادامه داد:

  • جوجه خروس، خیلی غمگین و بی‌حوصله بود. دیگه نه با دوستاش میونه داشت، نه با فامیل‌آش رفت‌و‌آمد می‌کرد. طفلکی تنها شده بود؛ تنهای تنها. هر شب کنار برکهٔ «شُرشُراب» می‌نشست، و مدام اشک می‌ریخت و شعر می‌خوند. این کار هر شبش شده بود. تا اینکه یه شب از همون شبا که جوجه خروس نشسته بود پای شرشراب و شعر می‌خوند، یهو صدایی از توی برکه شنید. یکی داشت صداش می‌کرد. هی می‌گفت: "آهای! آهای خروسه! با تو‌ام!" خروس که صدا براش غریبه بود با نگرانی دور و برش رو نگاه کرد و گفت: "کیه؟! کیه من رو صدا می‌زنه!"

 تارا پرسید: "مامان‌بزرگ! صدا براش غریبه بود یعنی چی؟!" مادربزرگ جواب داد: "یعنی تا حالا اون صدا رو نشنیده بود و نمی‌دونس صدای کیه عزیزم!" و باز ادامه داد:

ماهی؛ Thomas Plum

نقاشی «ماهی»، از مجموعه آثار دیجیتال Thomas Plum

  • صدا چند بار تکرار شد، و جوجه خروس که هر چی اطرافش رو نگاه کرد کسی رو ندید، ترس برش داشته بود. تااینکه آب برکه ناگهان تکونی خورد، و امواج آب، زیر نور ضعیف ماه به چشم خورد. جوجه خروس که تازه متوجه ماهی کوچولوی توی برکه شد، سرش رو کج کرد و با کنجکاوی پرسید: "تو کی هستی؟!" ماهی کوچولو جواب داد: "من فیش‌ام! بهم می‌گن فیش کوچولو!" خروسه با تعجب نگاهی به فیش کوچولو انداخت گفت: "فیـــش!؟ چه اسم عجیبی! اما بگو ببینم، تواسم من رو از کجا می‌دونی؟!" فیش کوچولو با خنده گفت: "ماه اسم تو رو به من گفت." خروسه پرسید: "مــاه؟! ماه که حرف نمی‌زنه؟!" فیش کوچولو جواب داد: "کی گفته که ماه حرف نمی‌زنه؟ شاید با تو که خروسی حرف نمی‌زنه، اما با من که ماهی‌ام، هر شب حرف می‌زنه. آخه من پسرشم! برای همین هم اسم من رو گذاشتن «ماهی»!؟" خروسه که این حرفها براش خیلی عجیب و غریب بود با تعجب پرسید: "یعنی ماه راست‌راستی پدر تو اِه؟!" فیش کوچولو سرش رو آروم بالا و پائین کرد و گفت: "بعله! تازه من فقط یکی از بچه‌هاش هستم. ماه‌پدر کلی بچه توی این برکه و برکه‌های دیگه داره. توی دریا و اقیانوسها هم یه عـــالمه بچه داره!" جوجه خروس که حرفای فیش کوچولو رو باور نمی‌کرد، پرسید: "اگه ماه پدر تو اِه، چرا اون توی آسمونه و تو توی برکه ای؟!" فیش کوچولو سریع جواب داد: "تو اشتباه می‌کنی! ماه‌پدر همینجا پیش ما توی برکه‌ست، مگه نمی‌بینی که داره توی برکه شنا می‌کنه؟ اون که اون بالا توی آسمونه، سایهٔ ماه‌پدره که از برکه افتاده روی آسمون!" جوجه خروس نگاهی به سایهٔ ماه که روی برکه افتاده بود و با تکونای ماهی کوچولو تکون می‌خورد کرد و گفت: "پس چرا من همیشه فکر می‌کردم ماه توی آسمونه؟! ببینم پدرت از کجا اسم من رو می‌دونست؟" فیش کوچولو جواب داد: "تو خودت دیشب که کنار برکه اومدی و داشتی برای ماه‌پدر دردل می‌کردی اسمت رو بهش گفتی." جوجه خروس با خوشحالی گفت: "یعنی پدرت صدای من رو شنید؟!" فیش کوچولو جواب داد: "خب معلومه! ماه‌پدر صدای همه اونایی که باهاش حرف می‌زنن رو می‌شنوه. فقط کافیه شب که می‌شه، جلوی برکهٔ آب بیان تا بتونن ماه‌پدر رو ببینن و باهاش صحبت کنن."  

 تارا باز داستان مادربزرگ رو قطع کرد و پرسید: "مامان‌بزرگ! ماه صدای ما رو هم می‌شنوه؟!" مادربزرگ با مهربونی جواب داد: "بقیه داستان رو گوش کن خودت می‌فهمی، باشه دختر گلم؟!"


 توجه! اسامی بکار برده شده در این داستان به هیچ عنوان تصادفی نیستند و نام شخصیتهای داستان به عمد انتخاب شده‌اند!!؟


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
یازدهم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست  |