- بله بچهها! جوجه خروس نمیتونس دیگه حتی یه لحظه هم به حرفای فیش کوچولو فکر نکنه، این بود که اصلاً متوجه نشد که هوا کاملاً روشن شده، و جلوی مزرعه رسیده. وقتی که پشت آلاچیقهای مزرعه رسید، ایستاد. و از پشت آلاچیقها به تماشای مرغ و خروسایی که داشتن دونههایی رو که بچهارباب براشون میریخت میخوردن، مشغول شد. خروسای بزرگتر رو دید که چطور سر یه دونه گندم با هم دعوا میکنن! و مرغایی رو که جوجههای کوچکتر رو اذیت میکنن و اجازه نمیدن تا اونها هم دونه بخورن! آره بچهها! چه ولولهای بود! دوتا خروس عصبانی هم، کمی اون طرفتر، داشتن بهخاطر یه جوجه مرغ جوون، با همدیگه میجنگیدن. عجب جنگی بود! بیا و ببین! وای!؟ بچههای گلم! جوجه خروس با دیدن این صحنهها خیلی غصه خورد. پیش خودش آرزو کرد که ای کاش اون هم یه ماهی بود؛ یا لااقل یه کلاغ بدجنس! جوجه خروس آروم سرش رو پائین انداخت و رفت سمت لونهش. به لونه که رسید، جهشی کرد و، نشست روی بالاترین داربست لونه. سرش رو زیر پراش برد، و تو خودش کز کرد. بعد بیصدا، شروع کرد به گریه کردن. آخه حیونکی خیلی ناراحت بود. جوجه خروس همینطور که اشک میریخت، باز هم به حرفای فیش کوچولو فکر میکرد، و زیر لب از خودش میپرسید: "همه میدونن که ما پرندهایم، حتی آدما هم این رو میدونن، پس چرا نمیتونیم پرواز کنیم؟! چرا نمیتونیم مثل عقابها، بالای اون کوها آزاد باشیم و پربکشیم؟!" جوجه خروس همینجوری که با خودش داشت حرف میزد، یهو صدایی شنید. یکی بهش گفت: "پدربزرگم میگفت که: «مرغ و خروسا هم، اون زمونای خیلی دور، پرواز میکردن.»" جوجه خروس سرش رو از اون بالا پائین کرد. و دید که قورباغهٔ پیر نشسته و داره باهاش حرف میزنه. هقهقکنان گفت: "راست میگی قورباغه؟! پس چی شد که دیگه نمیتونستن پرواز کنن؟" قورباغهٔ پیر جواب داد: "گول خوردن! فریب آدمای ارباب رو خوردن و برای راحتر بدستاوردن دونه، اهلی شدن. و کمکم اونقدر تنبل و چاق شدن که دیگه نمیتونستن پرواز کنن. و بعد هم یواشیواش پروازکردن به کلی یادشون رفت. نمیبینی که مرغای مزرعه دارن هنوز که هنوزه، روزبهروز پروارتر میشن. و خروسا هم تنها به فکر قدرتنمایی پیش همدیگه، و نشون دادن تاج و کرک و پرشونن؟! دیگه کسی پروازکردن براش مهم نیست."

نقاشی «صددریا زندهست»، از نقاش و آرشیتکتور Friedrich Stowasser
- جوجه خروس گفت: "قورباغهٔ دانا! تو که همهچی رو میدونی، بگو ببینم، فیش کوچولوی برکهٔ شرشراب، راست میگه که پسر ماهه؟!" قورباغهٔ پیر سکوتی کرد و بعد گفت: "من توی اون برکه زیاد رفتم. میدونم که ماهیهای اونجا، در صلح و صفا، با آرامش در کنار هم زندگی میکنن؛ و به همدیگه عشق میورزن. دروغ هم نمیگن." جوجه خروس گفت: "پس راسته!؟" قورباغه جواب داد: "خروس کوچولو! من دیگه باید برم استراحت کنم. اما یادت باشه: «هر چیزی که راسته، همیشه مساوی با حقیقت نیست!؟ برای کشف حقیقت، باید تنها خودت جستجو کنی! حقیقت شنیدنی نیست! حقیقت رو باید درک کنی!؟»" قورباغه این رو گفت و از جوجه خروس خداحافظی کرد. آخه قورباغهٔ بیچاره اونقدر پیر بود که نمیتونس زیاد حرف بزنه. با رفتن قورباغه، جوجه خروس باز به فکر رفت: "پس ما میتونستیم پرواز کنیم!؟" جوجه خروس اون روز هیچ کاری نکرد؛ و نشست و نشست تا شب شد. شب که شد، وقتی همهٔ مرغا و خروسا خوابشون برد، خیلی آروم و بیسروصدا، کوله بارش رو جمع کرد و، از لونه بیرون زد. بعد هم یواشیواش، از مزرعه خارج شد. مواظب بود تا کلاغا که روی درختا خوابیده بودن، بیدار نشن. جوجهخروس اونقدر آهسته و بیصدا رفت، که هیچکی متوجه رفتنش نشد. تنها قورباغهٔ پیر که شبا خوابش نمیبرد، دید که جوجه خروس، داره به سمت برکهٔ شرشراب میره. اما حیونکی، توان این رو نداشت که دنبال جوجه خروس بره. پس نشست و چشم به راه جوجه خروس موند. هرچند که خوب میدونس اون دیگه هیچوقت برنمیگرده. آره بچههای گلم! بعد از اون شب، دیگه هیچکی جوجه خروس رو ندید. بعضی چوپانا میگفتن که اون رو توی آسمون بالای کوها، در حال پروازکردن دیدن. بعضی ماهیگیرها هم میگفتن که اون رو توی دریا، در حال شنا کردن دیدن. مزرعهدارها هم میگن، هر نیمهشب که ماه کامله، از طرف برکه شرشراب، صدای قوقولیقوقو میشنون. بله عزیزای من! قصهٔ مادربزرگ تموم شد! اینور رفتیم آب بود؛ اونور رفتیم سرآب بود؛ تارا کوچولو، خواب بود!!؟
پایان
پیام اخلاقی داستان:
ز نـیــــرو بــود مــرد را راسـتــی / ز سسـتـی دروغ آیـــد و کـاسـتــی
ز دانش چو جان تو را مایه نیسـت / به از خامشـی هیـچ پیرایـه نیـست
چـو دانــا تـو را دشـمـن جـان بـود / به از دوسـتمـردی که نـادان بـود
و پیام غیراخلاقی داستان:
*دلــیــر او بــود گـفــت بـا راستــی / ز ایــران گــریز هرکجــا خواستـی





