- یکی بود یکی نبود. زیر سقفی کبود، جوجه خروس جوونی بود، که حس قوقولی کردنش صبحها نبود!؟ اصلاً دیگه صبحها زود بیدار نمیشد که بخواد آواز بخونه. خروسه، که عاشق خورشید بود و مهر، دیگه به دیدن روشنایی روز میلی نداشت. درعوض، شبها تا دمدمای خود صبح، بیدار میموند، و زیر نور ماه، که شبی بود و شبی نبود، و گاهی بدر بود و لطیف، و گاهی هم سرد و نحیف، زیرلب شعر میخوند. شعرای عمر خروسیام رو میخوند. بله عزیزای من! جوجه خروس قصهٔ ما، خروسک گرفته بود!؟ میدونین که خروسک چیه بچههای من؟
همهٔ بچهها یکصدا فریاد زدن: "بعـــله!" تنها تارا کوچولو که تازه پنجسالش تموم میشد و هنوز خروسک نگرفته بود، با صدای دلنشین بچگونش گفت: "مامانبزرگ! من نمیدونم خروسک یعنی چی!؟" مادربزرگ دستی به سر تارا که در بغلش بود کشید و گفت: "یادته که مادر توی بیمارستان بستری بود؟ و همش گریه میکرد؟ و شما هم گریه میکردی و میگفتی مادر چرا گریه میکنه؟ اون موقع من بهت چی گفتم؟ گفتم که مادر افسرده شده. بعد شما پرسیدی که افسرده شده یعنی چی، و من گفتم یعنی غمبرک گرفته! جوجه خروسها هم مثل ما آدمبزرگا، وقتی که غم و غصههاشون خیلی زیاد میشه، میگن که خروسک گرفتن! حالا فهمیدی خوشگل مامان که خروسک چیه؟" تارا سری به تائید تکون داد، و مادربزرگ ادامه داد:
- جوجه خروس، خیلی غمگین و بیحوصله بود. دیگه نه با دوستاش میونه داشت، نه با فامیلآش رفتوآمد میکرد. طفلکی تنها شده بود؛ تنهای تنها. هر شب کنار برکهٔ «شُرشُراب» مینشست، و مدام اشک میریخت و شعر میخوند. این کار هر شبش شده بود. تا اینکه یه شب از همون شبا که جوجه خروس نشسته بود پای شرشراب و شعر میخوند، یهو صدایی از توی برکه شنید. یکی داشت صداش میکرد. هی میگفت: "آهای! آهای خروسه! با توام!" خروس که صدا براش غریبه بود با نگرانی دور و برش رو نگاه کرد و گفت: "کیه؟! کیه من رو صدا میزنه!"
تارا پرسید: "مامانبزرگ! صدا براش غریبه بود یعنی چی؟!" مادربزرگ جواب داد: "یعنی تا حالا اون صدا رو نشنیده بود و نمیدونس صدای کیه عزیزم!" و باز ادامه داد:

نقاشی «ماهی»، از مجموعه آثار دیجیتال Thomas Plum
- صدا چند بار تکرار شد، و جوجه خروس که هر چی اطرافش رو نگاه کرد کسی رو ندید، ترس برش داشته بود. تااینکه آب برکه ناگهان تکونی خورد، و امواج آب، زیر نور ضعیف ماه به چشم خورد. جوجه خروس که تازه متوجه ماهی کوچولوی توی برکه شد، سرش رو کج کرد و با کنجکاوی پرسید: "تو کی هستی؟!" ماهی کوچولو جواب داد: "من فیشام! بهم میگن فیش کوچولو!" خروسه با تعجب نگاهی به فیش کوچولو انداخت گفت: "فیـــش!؟ چه اسم عجیبی! اما بگو ببینم، تواسم من رو از کجا میدونی؟!" فیش کوچولو با خنده گفت: "ماه اسم تو رو به من گفت." خروسه پرسید: "مــاه؟! ماه که حرف نمیزنه؟!" فیش کوچولو جواب داد: "کی گفته که ماه حرف نمیزنه؟ شاید با تو که خروسی حرف نمیزنه، اما با من که ماهیام، هر شب حرف میزنه. آخه من پسرشم! برای همین هم اسم من رو گذاشتن «ماهی»!؟" خروسه که این حرفها براش خیلی عجیب و غریب بود با تعجب پرسید: "یعنی ماه راستراستی پدر تو اِه؟!" فیش کوچولو سرش رو آروم بالا و پائین کرد و گفت: "بعله! تازه من فقط یکی از بچههاش هستم. ماهپدر کلی بچه توی این برکه و برکههای دیگه داره. توی دریا و اقیانوسها هم یه عـــالمه بچه داره!" جوجه خروس که حرفای فیش کوچولو رو باور نمیکرد، پرسید: "اگه ماه پدر تو اِه، چرا اون توی آسمونه و تو توی برکه ای؟!" فیش کوچولو سریع جواب داد: "تو اشتباه میکنی! ماهپدر همینجا پیش ما توی برکهست، مگه نمیبینی که داره توی برکه شنا میکنه؟ اون که اون بالا توی آسمونه، سایهٔ ماهپدره که از برکه افتاده روی آسمون!" جوجه خروس نگاهی به سایهٔ ماه که روی برکه افتاده بود و با تکونای ماهی کوچولو تکون میخورد کرد و گفت: "پس چرا من همیشه فکر میکردم ماه توی آسمونه؟! ببینم پدرت از کجا اسم من رو میدونست؟" فیش کوچولو جواب داد: "تو خودت دیشب که کنار برکه اومدی و داشتی برای ماهپدر دردل میکردی اسمت رو بهش گفتی." جوجه خروس با خوشحالی گفت: "یعنی پدرت صدای من رو شنید؟!" فیش کوچولو جواب داد: "خب معلومه! ماهپدر صدای همه اونایی که باهاش حرف میزنن رو میشنوه. فقط کافیه شب که میشه، جلوی برکهٔ آب بیان تا بتونن ماهپدر رو ببینن و باهاش صحبت کنن."
تارا باز داستان مادربزرگ رو قطع کرد و پرسید: "مامانبزرگ! ماه صدای ما رو هم میشنوه؟!" مادربزرگ با مهربونی جواب داد: "بقیه داستان رو گوش کن خودت میفهمی، باشه دختر گلم؟!"
- جوجه خروس که شوق عجیبی در دلش ایجاد شده بود، از فیش کوچولو خواهش کرد تا از ماه بخواد که باهاش حرف بزنه. فیش کوچولو گفت: "باشه! من از ماهپدر خواهش میکنم تا با تو حرف بزنه؛ اما تا اونجا که من میدونم، ماهپدر تنها با ماهیها صحبت میکنه." جوجه خروس با ناراحتی پرسید: "آخه چرا؟" فیش کوچولو جواب داد: "خب برای اینکه ماهیها دلشون مثل آب، پاک و زلاله. به کسی دروغ نمیگن. به همدیگه بدی نمیکنن. همدیگه رو دوست دارن. اما حیوونات جنگل چی؟! همدیگه رو اذیت میکنن، و مدام با همدیگه میجنگن و خونههای همدیگه رو خراب میکنن. ماهپدر اونها رو اصلاً دوست نداره، و با هاشون صحبت نمیکنه." جوجه خروس گفت: "اما من که اهل جنگل نیستم. من مال مزرعهٔ «آراریان»ام." فیش کوچولو پاسخ داد: "تو از مرغداری آراریانی، میدونم. میدونم که شما مرغ و خروسای زرنگی هم هستین؛ هم اهل کار و هم تلاش. و دلهای بزرگی هم دارین. اما...!" جوجه خروس گفت: "اما چی؟!" فیش کوچولو با ناراحتی ادامه داد: "شماها آزادانه اختیارتون رو به ارباباتون دادین؛ و تسلیم جبر اونا شدین؛ و برای یه دونه گندم بیشتر، با هم رقابت و کینهتوزی میکنین؛ و مدام توی سر و کلهٔ هم میزنین!؟ اگه راستش رو بخوای، به نظر من شماها از حیوونای جنگل هم نادونترین! چون نون خودتون رو از دست ارباباتون میخواین!؟ با وجوداینکه میدونین پرندهاین، اما باورتون شده که نمیتونین پرواز کنین!؟ و منتظر اومدن سیمرغی نشستین، که ساختهٔ ذهن همون ارباباتونه!؟ و هیچ کاری برای نجات خودتون نمیکنین!؟ و فقط توی مرغدونی قدقد میکنین!؟ و صبح که میشه، برای خورشیدی آواز سر میدین، که جزء خبر شروع روز جدیدی برای بیگاری و منازعه، هیچ پیامی براتون به ارمغان نداره!؟ حالا فهمیدی چرا گفتم که ماهپدر فقط با ماهیها حرف میزنه؟"

-
جوجه خروس که چیز زیادی از حرفهای فیش کوچولو دستگیرش نشده بود با ناراحتی پرسید: "پس به نظر تو هیچ راهی نداره؟!" فیش کوچولو لبخندی زد و گفت: "چرا! یه راه داره! و اون اینکه تو هم ماهی بشی!؟" جوجه خروس به آرومی خندید و پرسید: "ماهی بشم؟! آخه مگه میشه؟!" فیش کوچولو گفت: "هوا داره روشن میشه و دیگه من باید برم. به حرفای من خوب فکر کن. من فردا شب هم میام. مواظب خودت باش." و جستی زد و بالا پرید و شلپی دوباره توی آب افتاد. جوجه خروس، حسابی به فکر فرورفت. توی راه برگشت به خونه، همش به چیزایی که فیش کوچولو بهش گفته بود فکر میکرد. از خودش میپرسید: "یعنی میشه پرواز کرد؟! چرا پس ما نمیتونیم؟ ولی این کلاغسیاههای زشت و بد صدا که همش غذای ما رو میدزدن و کاری جزء خبر بردن و خبر اوردن ندارن، میتونن؟!" جوجه خروس همینجوری که راه میرفت با خودش هم حرف میزد، واصلاً متوجهٔ خورشید که مثل هرروز آرومآروم بالا میاومد، نشد.
تارا پرسید: "مامانبزرگ! چرا مرغا و خروسا نمیتونن پرواز کنن؟!" مادربزرگ گفت: "به خاطر اینکه خودشون رو باور ندارن، عزیز مادر!"
تارا باز پرسید: "خودشون رو باور ندارن یعنی چی؟!" مادربزرگ جواب داد: "یعنی تواناییهای خودشون رو قبول ندارن و به دیگران متکیان. یعنی اینکه برای راحتی بیشتر، از دیگران میخوان و یا به اونها اجازه میدن که کارایی رو که خودشون هم میتونن بکنن، براشون انجام بدن."
- بله بچهها! جوجه خروس نمیتونس دیگه حتی یه لحظه هم به حرفای فیش کوچولو فکر نکنه، این بود که اصلاً متوجه نشد که هوا کاملاً روشن شده، و جلوی مزرعه رسیده. وقتی که پشت آلاچیقهای مزرعه رسید، ایستاد. و از پشت آلاچیقها به تماشای مرغ و خروسایی که داشتن دونههایی رو که بچهارباب براشون میریخت میخوردن، مشغول شد. خروسای بزرگتر رو دید که چطور سر یه دونه گندم با هم دعوا میکنن! و مرغایی رو که جوجههای کوچکتر رو اذیت میکنن و اجازه نمیدن تا اونها هم دونه بخورن! آره بچهها! چه ولولهای بود! دوتا خروس عصبانی هم، کمی اون طرفتر، داشتن بهخاطر یه جوجه مرغ جوون، با همدیگه میجنگیدن. عجب جنگی بود! بیا و ببین! وای!؟ بچههای گلم! جوجه خروس با دیدن این صحنهها خیلی غصه خورد. پیش خودش آرزو کرد که ای کاش اون هم یه ماهی بود؛ یا لااقل یه کلاغ بدجنس! جوجه خروس آروم سرش رو پائین انداخت و رفت سمت لونهش. به لونه که رسید، جهشی کرد و، نشست روی بالاترین داربست لونه. سرش رو زیر پراش برد، و تو خودش کز کرد. بعد بیصدا، شروع کرد به گریه کردن. آخه حیونکی خیلی ناراحت بود. جوجه خروس همینطور که اشک میریخت، باز هم به حرفای فیش کوچولو فکر میکرد، و زیر لب از خودش میپرسید: "همه میدونن که ما پرندهایم، حتی آدما هم این رو میدونن، پس چرا نمیتونیم پرواز کنیم؟! چرا نمیتونیم مثل عقابها، بالای اون کوها آزاد باشیم و پربکشیم؟!" جوجه خروس همینجوری که با خودش داشت حرف میزد، یهو صدایی شنید. یکی بهش گفت: "پدربزرگم میگفت که: «مرغ و خروسا هم، اون زمونای خیلی دور، پرواز میکردن.»" جوجه خروس سرش رو از اون بالا پائین کرد. و دید که قورباغهٔ پیر نشسته و داره باهاش حرف میزنه. هقهقکنان گفت: "راست میگی قورباغه؟! پس چی شد که دیگه نمیتونستن پرواز کنن؟" قورباغهٔ پیر جواب داد: "گول خوردن! فریب آدمای ارباب رو خوردن و برای راحتر بدستاوردن دونه، اهلی شدن. و کمکم اونقدر تنبل و چاق شدن که دیگه نمیتونستن پرواز کنن. و بعد هم یواشیواش پروازکردن به کلی یادشون رفت. نمیبینی که مرغای مزرعه دارن هنوز که هنوزه، روزبهروز پروارتر میشن. و خروسا هم تنها به فکر قدرتنمایی پیش همدیگه، و نشون دادن تاج و کرک و پرشونن؟! دیگه کسی پروازکردن براش مهم نیست."

نقاشی «صددریا زندهست»، از نقاش و آرشیتکتور Friedrich Stowasser
- جوجه خروس گفت: "قورباغهٔ دانا! تو که همهچی رو میدونی، بگو ببینم، فیش کوچولوی برکهٔ شرشراب، راست میگه که پسر ماهه؟!" قورباغهٔ پیر سکوتی کرد و بعد گفت: "من توی اون برکه زیاد رفتم. میدونم که ماهیهای اونجا، در صلح و صفا، با آرامش در کنار هم زندگی میکنن؛ و به همدیگه عشق میورزن. دروغ هم نمیگن." جوجه خروس گفت: "پس راسته!؟" قورباغه جواب داد: "خروس کوچولو! من دیگه باید برم استراحت کنم. اما یادت باشه: «هر چیزی که راسته، همیشه مساوی با حقیقت نیست!؟ برای کشف حقیقت، باید تنها خودت جستجو کنی! حقیقت شنیدنی نیست! حقیقت رو باید درک کنی!؟»" قورباغه این رو گفت و از جوجه خروس خداحافظی کرد. آخه قورباغهٔ بیچاره اونقدر پیر بود که نمیتونس زیاد حرف بزنه. با رفتن قورباغه، جوجه خروس باز به فکر رفت: "پس ما میتونستیم پرواز کنیم!؟" جوجه خروس اون روز هیچ کاری نکرد؛ و نشست و نشست تا شب شد. شب که شد، وقتی همهٔ مرغا و خروسا خوابشون برد، خیلی آروم و بیسروصدا، کوله بارش رو جمع کرد و، از لونه بیرون زد. بعد هم یواشیواش، از مزرعه خارج شد. مواظب بود تا کلاغا که روی درختا خوابیده بودن، بیدار نشن. جوجهخروس اونقدر آهسته و بیصدا رفت، که هیچکی متوجه رفتنش نشد. تنها قورباغهٔ پیر که شبا خوابش نمیبرد، دید که جوجه خروس، داره به سمت برکهٔ شرشراب میره. اما حیونکی، توان این رو نداشت که دنبال جوجه خروس بره. پس نشست و چشم به راه جوجه خروس موند. هرچند که خوب میدونس اون دیگه هیچوقت برنمیگرده. آره بچههای گلم! بعد از اون شب، دیگه هیچکی جوجه خروس رو ندید. بعضی چوپانا میگفتن که اون رو توی آسمون بالای کوها، در حال پروازکردن دیدن. بعضی ماهیگیرها هم میگفتن که اون رو توی دریا، در حال شنا کردن دیدن. مزرعهدارها هم میگن، هر نیمهشب که ماه کامله، از طرف برکه شرشراب، صدای قوقولیقوقو میشنون. بله عزیزای من! قصهٔ مادربزرگ تموم شد! اینور رفتیم آب بود؛ اونور رفتیم سرآب بود؛ تارا کوچولو، خواب بود!!؟
پایان
پیام اخلاقی داستان:
ز نـیــــرو بــود مــرد را راسـتــی / ز سسـتـی دروغ آیـــد و کـاسـتــی
ز دانش چو جان تو را مایه نیسـت / به از خامشـی هیـچ پیرایـه نیـست
چـو دانــا تـو را دشـمـن جـان بـود / به از دوسـتمـردی که نـادان بـود
و پیام غیراخلاقی داستان:
*دلــیــر او بــود گـفــت بـا راستــی / ز ایــران گــریز هرکجــا خواستـی
لطفاً نظراتتون رو دربارهٔ داستان، در آخرین بخش داستان ـبخش سومـ وارد کنید.
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





