شاید باور نکنین، اما هر سه داستان قبلی، بخش به بخش در همین ایام نوشته شدن. جوریکه نویسنده گاهی نگران بود، که نتونه به داستان، پایانی مرتبط با ابتدای داستان بده! اما خوشبختانه اینکار به نحو نسبتاً خوبی انجام شد. و من و نویسنده کلی خوشخوشانمون شد!؟ به خصوص پس از اتمام داستان اول، که کلی حال کردیم و بشکن زدیم!؟ چون نقش دادن به شخصیتهای اون داستان، که در بخشهای اول و دوم خلق شده بودن، اصلاً کار آسونی نبود. اما از اونجاییکه اون بخشها ارائه شده بودن، و خیلیها هم خونده بودن، ادامهٔ نوشتن داستان یک امر ضروری بود، که البته نمیبایست از هدف نویسنده هم دور میشد. بهرحال، گذشت! (کاتب راضی! دیلماجی راضی! کـ...ن لق ناراضی!!؟)
صحبت از هدف شد! در سه داستان گذشته، مقصود خاصی دنبال میشد. نویسنده هم امیدواره، که تونسته باشه اون منظور رو برسونه. به قول شیخ مغربی (که هر کاری کردم شیخ ما راضی نشد تا شعر فامیلشون رو کوتاه کنم):
اگر بينى در اين ديوان اشعار / خـرابـات و خـرابـاتى و خـمـار
بت و زنار و تسبيـح و چـليپـا / مغ و ترسا و گبر و دير و مينا
شراب و شاهد و شمع و شبستان / خروش و بربط و آواز مستان
مـى و ميخـانه و رنـد خرابـات / حريف و ساقى و نرد و مناجات
نـواى ارغــنـون و نـالـه نــى / صبـوح و مجـلـس و جـام پـيـاپـى
خـم و جـام و سبـوى مـىفـروشى / حريفـىكـردن انـدر بادهنـوشى
ز مـسـجـد سـوى ميخانه دويدن / در آنـجـا مــدتـى چـنـد آرمـيـدن
گـرو كـردن پـيـاله خويشتـن را / نهـادن بر سر مـى جـان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله / حـديـث شبـنـم و بـاران و ژاله
خط و خال و قد و بالا و ابرو / عذار و عارض و رخسار و گيسو
لب و دندان و چشمشوخ و سرمست / سر و پا و ميان و پنجه و دست
مشـو زنهـار از اين گفتار در تـاب / بـرو مقـصود از آن گفتار درياب
مـپـيـچ انـدر ســر و پـاى عـبـارت / اگـر هـسـتى ز اربـاب اشـارت
نـظـر را نغـز كـن تـا نـغز بـينى / گـذر از پوسـت كـن تـا مغـز بينـى
نـظـر گـر بـرنـدارى از ظـواهـر / كـجـا گـردى ز اربـاب سـرائــر
چو هريك را از اين الفاظ جانىست / به زير هريك از اينها جهانىست
تو جـانـش را طلـب از جسم بگذر / مسـمىجـوى بـاش از اسـم بگـذر
فــرو مـگـذار چـيـزى از دقـايـق / كـه تا بـاشـى ز اصـحـاب حـقـايـق
حالا پس از این، سری جدید و کوتاهتری از داستانها شروع خواهد شد. ابتدا داستان زیر با احترام تقدیم میشه. متن اولیهٔ این داستان -برعکس داستانهای قبلی- سالها پیش، زمانیکه برای اولین بار از طرف آقای سید علی خامنهای طرح هزار صلوات ارائه شد، و با موافقت چندین ارگان و نهاد و سازمان دولتی و گاه غیردولتی مواجه شد، نوشته شده. امیدوارم که خوشتون بیاد:
جونم براتون بگه! یه روز با اتوبوس سدخندان، داشتم میرفتم میدون رسالت. هوای گرم تابستون و ازدحام مسافرا، کلافهم کرده بود. از گرما داشتم هلاک میشدم. میلهٔ سقف اتوبوس رو گرفته بودم و، سعی میکردم با تمام فضای شُشم، بادی رو که از پنجره به زور از لابلای مسافرا تو میاومد، تنفس کنم. نیم ساعتی میشد که توی راهبندون اتوبان گیر کرده بودیم. من که خیلی گرماییام، بد جوری جوش اورده بودم. از دعوای شب گذشته با بابام هم هنوز آروم نشده بودم. وقتی حرفاش یادم میاومد، بیشتر داغ میکردم. سعی کردم توجهام رو به چیزای دیگه بدم، تا بلکه بگومگوی دیشب یادم بره. پس رو کردم به انتهای اتوبوس، تا یه کم چشمچرونی کنم!؟ آخه دخترای این خط خیلی دلچسبتر از محلهٔ ما فقیرفقرا بودن!؟ همه سرخابزده، شیک و با کلاس! خلاصه دیدنشون حال دیگهای داشت!؟ همینجوری داشتم یکیکی ورق میزدمشون، که یهو یه صدای نکره از وسط اتوبوس بلند شد که: "محمّدیاش صلوات!" مسافرا هم به دنبالش صلواتی فرستادن. اما هنوز صلوات تموم نشده بود که یارو ادامه داد: "برای شادی روح شهدا، صلوات دوم رو بلندتر ختم کن!" صلوات دوم هم اگه یواشتر نبود، که بلندتر هم نبود، ختم شد. اما باز هنوز به انتها نرسیده بود که یارو ادامه داد: "برای سلامتی آقا امام زمان..." هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از مسافرا که جلوی من ایستاده بود، داد زد: "بس کن دیگه حاجآقا! بابا دیگه رمقی ازمون نموده که تو هم سلام و صلوات میخوای!؟"
با گفتن این حرف، همه ساکت شدن. و نگاها همه سمت اون بابا شد. اونایی هم که نمیتونستن ببیننش، هی سرشون رو اینور اونور میکردن که ببین این کیه که انقدر جسورانه پرید وسط صلوات!؟ خداییش من هم چه حالی کردم! اصلاً همه مشکلاتم یه دفه یادم رفت. قیافهٔ حاجآقا دیدنی شده بود. اما ازون بدتر، یه جوجهفکلی پشمالو بود که با عصبانیت از روی صندلی جلوی اتوبوس بلند شد به سمت یارو. به زحمت داشت خودش رو از لابلای مسافرا به سمت ما میکشید و داد میزد: "یعنی چی مرتیکه؟! الان حالیت میکنم!" حاجآقا که همون وسط -مسطا نشسته بود، با دست جلوش رو گرفت و گفت: "آروم باش جوون! بذار ببینم این برادرمون چی میگه!" بعد ادامه داد: "صلوات که عیبی نداره برادر من!؟ عیب داره؟" مسافره که دیگه همهٔ بالا و پائینش رو به خوبی برانداز کرده بودم، و سر و وضعش نشون میداد که همچین مایه دار هم نیست، و کلهٔ کچلش هم توی ذوق میزد، گفت: "آخه عزیز من! من و این آقایون الان سه ربع ساعته که توی این راهبندون و هوای گرم، از این میلهها آویزونیم. اونوقت شما اونجا باسه خودت نشستی و میگی صلوات بفرست!؟" حاجآقا که سنی هم ازش گذشته بود، سریع از جاش بلند شد و گفت: "بیا برادر من! این جوون محبت کرده بود و جاش رو به من داده بود. حالا شما بیا بشین!" آقای کچل خان، بلافاصله جواب داد: "نه پدر من! شما راحت باش! اما کاش بجایی اینکه سهتا سهتا امر به صلوات کنی، از مسافرایی که از اول ایستگاه نشستن روی صندلی میخواستی تا جاشون رو با بقیه عوض کنن. تا یکی مث این بندهٔ خدا که با بچهش سرپا وایستاده، یه کم خستگیش در میرفت. آخه تکون دادن یه زبون نیم مثقالی و سه تا صلوات فرستادن که زحمتی نداره. اگه میخواین ثواب کنین، این هیکل صد کیلویی رو یه تکون بدین!" و بادستش به اون جوونک پشمالو اشاره کرد.

بچهه که بهش میخورد از اون بسیجیای دو رگه باشه، که یه رگ روی گردن دارن و یکی روی زبون! با عصبانیت اومد طرف ما: "آشغال عوضی! من اگه صد کیلوام، عوضش مث تو بیشور نیستم، که حرمت آقا رو نگه نمیداری و صلوات رو ضایع میکنی!" با جلو اومدن بچهه، مردم دست به کار شدن و جلوش رو گرفتن. یکی گفت: "بابا صلوات بفرستین!" بچهه گفت: "این آشغال صلوات نمیدونه چیه آخه!" حاجآقا که بلند شده بود، اومد جلوتر و پسره رو نگه داشت. من هم که هی توی دلم میگفتم: «آخ جون! الان دعوا میشه!» گفتم: "ولش کن حاجآقا! بچه عقدهای میشه! بذار بیاد ببینیم چی کار میخواد بکنه!؟"
بچهه با شنیدن حرف من، دیگه از کوره در رفت، و جفت رگاش خونی شد!؟ داد زد: "مث اینکه تو هم تنت میخاره! هان؟! نکنه باهمین؟! اگه مَردین ایستگاه پیاده شین! به مولا علی جفتتون رو یه نفره حریفم!" از سروصدای توی اتوبوس، راننده هم عصبانی شد؛ و ازون جلو فریاد زد: "تمومش کنید دیگه! همهتون رو همینجا وسط اتوبان پیاده میکنما!" بچهه روش رو کرد سمت راننده و داد زد: "آره آقای راننده نگه دار تا من حال این دوتا کثافت رو بگیرم!" راننده یه دفه زد رو ترمز. ترمز دستی رو کشید و داد زد: "همه پیاده! آخرشه!" مسافرا صداشون درومد. یکی میگفت: "آقا برو جون بچهات! من دیرم شده به خدا!" اون یکی میگفت: "بابا بیخیال شین! قباحت داره!" راننده اومد جلو. یقه بچهه رو گرفت و هلش داد سمت در و گفت: "بیرون!" بعد هم به ما اشاره کرد و گفت: "شما! کدومتون بودین؟ بیرون!" من که دلم باسه دعوا غش میرفت، و میخواستم پیش دخترا هم خودی نشون بدم، رفتم جلو. یارو کچله هم به دنبال من. اون وسط، حاجآقا جلوی یارو رو گرفت و گفت: "برادر من! زشته! در شأن شما نیست با این سن وسال دعوا کنی. بیا بشین جای من." من که دیگه رسیده بودم جلوی در، با ناباوری دیدم، یارو صورت حاجآقا رو ماچ کرد و گفت: "ببخشید حاجآقا! قصد توهین نداشتم." حاجآقا هم گفت: "میدونم! اشکال نداره!" بچهه که پائین منتظر وایستاده بود، یهو من رو که هاج و واج مونده بودم، کشید بیرون.
آقا روز بد نبینین! تا اومدم به خودم بجنبم، اولین مشت اومد صاف زیر چشَم. من که هنوز گیج بودم، که چرا من تنها دارم کتک حرفای اون کچل رو میخورم، مشت دوم رو هم دریافت کردم. راننده در اتوبوس رو بست. و اتوبوس در حالیکه همهٔ مسافراش به ما نگاه میکردن، راه افتاد. آقا حالا بخور، کی نخور! من که بچه پائین شهر بودم و کلی ادعا، از بس متحیر بودم، هیچ عکسالعملی نشون نمیدادم؛ و میذاشتم بچهه هرچی میخواد بزنه! اون بیوجدان هم که انگار داشت با قاتل امام حسین میجنگید، هرچی زور داشت تو مشتاش جمع میکرد و، حواله صورت و شکم من میکرد. آقایی که شما باشی، و البته خانمی هم که شما، اون روز سیاه و کبود رسیدم خونه. سر کوچهمون، هیأتی راه انداخته بودن، و شربت صلواتی میدادن. دوتا لیوان گرفتم و، دوتا صلوات زوری فرستادم. یارو گفت: "صلوات سوم رو هم برای سلامتی آقا امام زمان بلندتر بفرست!" با اینکه دوتا لیوان بیشتر نگرفته بودم، گفتم چشم: "الهم صل علی محمد و آل محمد!"
د-: منشور اتوبوسصلواتی در زابغر!
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





