تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 ... صبـح زود بـود. هوا تازه یه ربعی می‌شد که  روشن شده بود. نزدیک بقالی سر کوچه رسیدم. دوباره مثل پریروز جلوی مغازه دو سه تا شیشـه‌خالی شیر، و یه چندتا کیسـه نایلکس و یکی دو تا پاره آجر روی زمین بود. اون دست خیابون هم دو تا خانم میانسال روی جدول ِ کنار خیابون نشسته بودن؛ که احتمالاً دو تا از این آت و آشغالای روی زمین مال اونا بود. از خودم پرسیدم: "پس صاحب بقیـّه‌اَشون کُجان باز؟" و رفتم کنار آخرین شیشه خالی که مثل یه مترسک کوچیک شیشه‌ای اونجا قـد عَـلَم کرده بود، ایستادم.

 چشم چشم می‌کردم و منتظر بودم تا سر و کلّۀ صاحب مترسکها پیدا بشه، که یه خانمی، حدوداً چهل ساله، با یه ساک دستی سررسید. اوّل فکر کردم صاحب شیشه خالیای کنار پام ِ. چون یه راست رفت سمتِ اونا. امّا اصلاً کاری با اونا نداشت و بدون کمترین اعتنایی به من که داشتم نگاش می‌کردم، ساکش رو گذاشت کنارشون -‌یعنی بین من و مترسکهای شیشه‌ای‌ـ . پیش خودم گفتم: "یعنی من ِ به این گـُندگی رو نمی‌بینه؟!" نتونستم هیچی نـَگم؛ و آروم، امّا با ناراحتی گفتم:

  • ببخشید! من آخرین نفراَم.

 در حالی که داشت بلند می‌شد آهسته جواب داد:

  • خب می‌دونم. ساکم رو می‌ذارم تا نوبتم معلوم باشه.
  • خب پس تشریف داشته باشید، باستید سر جاتون، تا نوبتـتون معلوم باشه.
  • آخه نمی‌تونم بـِایستم.... جام که معلومه!

 و رفت به سمت اون دو تا خانمی که روی جدول نشسته بودن.

 چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یکی از شیربگیرای همیشگی، با ساکش اومد؛ یه مرد جوون ِ لاغر اندام. تا چشمش به من خورد، من رو شناخت؛ و بدون اینکه ساکش رو زمین بذاره، خودش با کمی فاصله ایستاد کنار من. آخه دو روز ِ پیش، موقع ِ مشاجرۀ لفظی من با چند نفر دیگه توی صف شیر، اونم اونجا بود، و داد و فریادِ من رو شنیده بود.

 کمی بعد یه پرایدِ سرمه ای تمیز، جلوی بقالی وایستاد. و یه مرد پنجاه، پنجاه و پنج ساله بدون اینکه ماشین رو خاموش کنه، با عجله ازش پیاده شد. اومد جلو و کیسه‌اش رو که داخلش یه شیشۀ خالی بود، گذاشت کنار ساکِ اون خانم ِ که نمی تونست وایسه. من که می دیدم برای بار دوّم یکی من ِ گـُنده رو نمی بینه و این مترسک شیشه‌ایها رو چرا، قبل از اینکه دوباره سوار ماشینش بشه، بلند گفتم:

  • آقا! کیسَـت رو نذار اینجا. این کیسه و شیشه ها هم تا چند دقیقۀ دیگه بیشتر اینجا نیست.

 اونم بلند گفت: 

  • می رم تا نونوایی ِ کوچه بالایی و زود بر می گردم...

 و سوار ماشینش شد و رفت. من که دیگه ادامۀ این بازی برام اصلاً جالب نبود، یه نگاه کوتاه به همون مرد لاغراندام که کنارم وایستاده بود کردم و بعد رفتم جلوتر سمتِ سه تا خانـُما،  دستم رو از جیبم دراُوردم و با صدای بلند گفتم:

  • ببخشید! امّا اگه براتون مقدوره بیاید سر جاهاتون باییستیـد.

هزارویک عریان؛ Theresia Hebenstreit

عکس از مجموعه مجسمه‌های «هزارویک عریان»، از خانم  Theresia Hebenstreit

 به شیشه خالیا اشاره کردم و ادامه دادم:

  • بیاید شیشه و کیسه‌هاتون رو بردارید، تا صد تا صاحب پیدا نکرده.

 دو تا خانمی که پیش از من رسیده بودن، به آرومی از جاشون بلند شدن؛ پشت مانتـوهاشون رو تکوندن، و اومدن سمت من. گفتم:

  • یه یه ربع، بیست دقیقۀ دیگه موقع شیر دادن، سر و کلّۀ ده، پونزده نفر دیگه پیدا می‌شه که همه یه چیزی اینجا گذاشتن. این کیسه-میسه‌هاتون رو بردارید لطفاً، تا صاحب هر کدوم معلوم بشه! و مثِ پریروز نشه که شیش تا کیسه و شیشه اینجا بود، ولی وقت شیر گرفتن که شد، دوازده سیزده نفر ریختن سر صف.

 یکی از خانما دست از نگاه کردن به من برداشت و گفت:

  • این شیشه مال من ِ.

 و به دنبالش اون یکی هم به کیسه نایلکسی که روشم یه سنگ بود تا باد نبرتش اشاره کرد و گفت:

  • اینـَم جــای ِ من ِ.

 بعد به پاره آجری که جلوتر از همه بود اشاره کرد و ادامه داد:

  • اینم جای ِ یه آقاییه، رفته بَچَـش رو بـِرسونه مدرسه. این چوب کوچیکه هم مال یه خانمییه، رفته تو پارک بدوو.
  • پس این یه تیکه چوب خشکم صاحب داره؟!

 و شروع کردم با پا هرچی سنگ ریزه و خرده چوب اون اطراف بود، کنار زدن. و با کنایه گفتم:

  • می ترسم اینا هم صاحب پیدا کنن. ... می‌شه امّا خواهش کنم شما سر جاهاتون بایستید! الان دیگه مغازه باز میشه.
  • جای ما که مشخص شد، می ریم میشینیم تا حسن آقا مغازش رو باز کنه دیگه.

 و به آرومی پشتشون رو کردن به من که برن. پرسیدم:

  • این یکی شیـشـه مال ِ کیــه؟...

 خانم ِ که صاحب کیسه نایلکس بود روش رو برگردوند و ابروها و شونه هاش رو بالا انداخت و با مکث گفت:

  • ...نمــی‌دونـــم!

 و هردو رفتند که دوباره روی جدول بشینن.

 یه نگاه به شیشه خالیه انداختم و پیش خودم گفتم: "شیطون ِ میگه  وردار بندازش تو جـــوب، تا دفۀ دیگه صاحبش عین آدم وایسه تو صف! ...واس ِ من مترسک علم کرده!؟ اصلاً بزنم بشکنمش، بعد که صاحبش اومد، میگم من نبودم که؛ این آجُـره بود!؟..."


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
هجدهم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست  |