چشم چشم میکردم و منتظر بودم تا سر و کلّۀ صاحب مترسکها پیدا بشه، که یه خانمی، حدوداً چهل ساله، با یه ساک دستی سررسید. اوّل فکر کردم صاحب شیشه خالیای کنار پام ِ. چون یه راست رفت سمتِ اونا. امّا اصلاً کاری با اونا نداشت و بدون کمترین اعتنایی به من که داشتم نگاش میکردم، ساکش رو گذاشت کنارشون -یعنی بین من و مترسکهای شیشهایـ . پیش خودم گفتم: "یعنی من ِ به این گـُندگی رو نمیبینه؟!" نتونستم هیچی نـَگم؛ و آروم، امّا با ناراحتی گفتم:
-
ببخشید! من آخرین نفراَم.
در حالی که داشت بلند میشد آهسته جواب داد:
- خب میدونم. ساکم رو میذارم تا نوبتم معلوم باشه.
- خب پس تشریف داشته باشید، باستید سر جاتون، تا نوبتـتون معلوم باشه.
- آخه نمیتونم بـِایستم.... جام که معلومه!
و رفت به سمت اون دو تا خانمی که روی جدول نشسته بودن.
چند دقیقهای نگذشته بود که یکی از شیربگیرای همیشگی، با ساکش اومد؛ یه مرد جوون ِ لاغر اندام. تا چشمش به من خورد، من رو شناخت؛ و بدون اینکه ساکش رو زمین بذاره، خودش با کمی فاصله ایستاد کنار من. آخه دو روز ِ پیش، موقع ِ مشاجرۀ لفظی من با چند نفر دیگه توی صف شیر، اونم اونجا بود، و داد و فریادِ من رو شنیده بود.
کمی بعد یه پرایدِ سرمه ای تمیز، جلوی بقالی وایستاد. و یه مرد پنجاه، پنجاه و پنج ساله بدون اینکه ماشین رو خاموش کنه، با عجله ازش پیاده شد. اومد جلو و کیسهاش رو که داخلش یه شیشۀ خالی بود، گذاشت کنار ساکِ اون خانم ِ که نمی تونست وایسه. من که می دیدم برای بار دوّم یکی من ِ گـُنده رو نمی بینه و این مترسک شیشهایها رو چرا، قبل از اینکه دوباره سوار ماشینش بشه، بلند گفتم:
- آقا! کیسَـت رو نذار اینجا. این کیسه و شیشه ها هم تا چند دقیقۀ دیگه بیشتر اینجا نیست.
اونم بلند گفت:
- می رم تا نونوایی ِ کوچه بالایی و زود بر می گردم...
و سوار ماشینش شد و رفت. من که دیگه ادامۀ این بازی برام اصلاً جالب نبود، یه نگاه کوتاه به همون مرد لاغراندام که کنارم وایستاده بود کردم و بعد رفتم جلوتر سمتِ سه تا خانـُما، دستم رو از جیبم دراُوردم و با صدای بلند گفتم:
- ببخشید! امّا اگه براتون مقدوره بیاید سر جاهاتون باییستیـد.

عکس از مجموعه مجسمههای «هزارویک عریان»، از خانم Theresia Hebenstreit
به شیشه خالیا اشاره کردم و ادامه دادم:
- بیاید شیشه و کیسههاتون رو بردارید، تا صد تا صاحب پیدا نکرده.
دو تا خانمی که پیش از من رسیده بودن، به آرومی از جاشون بلند شدن؛ پشت مانتـوهاشون رو تکوندن، و اومدن سمت من. گفتم:
- یه یه ربع، بیست دقیقۀ دیگه موقع شیر دادن، سر و کلّۀ ده، پونزده نفر دیگه پیدا میشه که همه یه چیزی اینجا گذاشتن. این کیسه-میسههاتون رو بردارید لطفاً، تا صاحب هر کدوم معلوم بشه! و مثِ پریروز نشه که شیش تا کیسه و شیشه اینجا بود، ولی وقت شیر گرفتن که شد، دوازده سیزده نفر ریختن سر صف.
یکی از خانما دست از نگاه کردن به من برداشت و گفت:
- این شیشه مال من ِ.
و به دنبالش اون یکی هم به کیسه نایلکسی که روشم یه سنگ بود تا باد نبرتش اشاره کرد و گفت:
- اینـَم جــای ِ من ِ.
بعد به پاره آجری که جلوتر از همه بود اشاره کرد و ادامه داد:
- اینم جای ِ یه آقاییه، رفته بَچَـش رو بـِرسونه مدرسه. این چوب کوچیکه هم مال یه خانمییه، رفته تو پارک بدوو.
- پس این یه تیکه چوب خشکم صاحب داره؟!
و شروع کردم با پا هرچی سنگ ریزه و خرده چوب اون اطراف بود، کنار زدن. و با کنایه گفتم:
- می ترسم اینا هم صاحب پیدا کنن. ... میشه امّا خواهش کنم شما سر جاهاتون بایستید! الان دیگه مغازه باز میشه.
- جای ما که مشخص شد، می ریم میشینیم تا حسن آقا مغازش رو باز کنه دیگه.
و به آرومی پشتشون رو کردن به من که برن. پرسیدم:
- این یکی شیـشـه مال ِ کیــه؟...
خانم ِ که صاحب کیسه نایلکس بود روش رو برگردوند و ابروها و شونه هاش رو بالا انداخت و با مکث گفت:
- ...نمــیدونـــم!
و هردو رفتند که دوباره روی جدول بشینن.
یه نگاه به شیشه خالیه انداختم و پیش خودم گفتم: "شیطون ِ میگه وردار بندازش تو جـــوب، تا دفۀ دیگه صاحبش عین آدم وایسه تو صف! ...واس ِ من مترسک علم کرده!؟ اصلاً بزنم بشکنمش، بعد که صاحبش اومد، میگم من نبودم که؛ این آجُـره بود!؟..."
ادامه مطلب/مجمعالکامنات




