تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 ... با ورود امام جماعت مسجد، صدای صلوات حضار بلند شد، و من و حسین متوجه چیزی در دست حاج‌آقا سبحان شدیم که با پارچه‌ای سبز پوشیده شده بود. حسین پرسید: "یعنی چیه؟!" جواب دادم:

  • نمی‌دونم!؟ احتمالاً قاب‌عکسه!؟ حتماً آقا عکس خدا رو اُورده نشونمون بده!!؟
  • کفر نگو! حتماً قرآنه.
  • آخه قرآن به این کوچیکی؟!
  • چرا نمی‌شه؟! قرآن از این کوچیکترش هم هست. تازه من شنیدم که روی دونهٔ برنج هم سوره‌های قرآن رو نوشتن!
  • می‌گم شاید هم دیشب بچهٔ آقا خواب امام زمان رو دیده، صُب هم پا شده نقاشیش رو کشیده، آقا هم قاب گرفته!؟ 
  • باز که چرت گفتی؟! اصلاً براچی حاج‌آقا سبحان باید با خودش عکس بیاره؟!
  • من چه می‌دونم!؟ احتمالاً باز وفات یا ولادت امامی، امامزاده‌ای، کسیه، آقا هم عکسش رو اُورده نشون ما بده.

 حاج‌آقا خطبهٔ اولش رو آغاز کرد. موضوع، اقسام نجاست و چگونگی تطهیر اونا بود. حسین هم مثل همیشه شروع کرد به نوشتن و یادداشت برداشتن. گفتم:

  • چی می‌نویسی آخه؟! اینا رو تا حالا بیشتر از صدبار گفته! تازه توی رساله‌اش هم هست.

 جوابی نداد و به کارش ادامه داد.

 بعد از اینکه نماز ظهر رو به جماعت خوندیم، از حسین خواستم تا نماز عصر رو خودمون بخونیم و بریم خونه. حسین مخالفت کرد و گفت:

  • اولاً که من باید خطبه دوم رو هم بنویسم. درثانی! من تا نفهمم که توی اون پارچهٔ دست حاج‌آقا سبحان چیه، از جام جُنب نمی‌خورم.
  • مثل اینکه یادت رفته فردا امتحان داریم ها؟! تو رو نمی‌دونم، اما من هنوز هیچی نخوندم. می‌خوام برم خونه درس بخونم.
  • تو می‌خوای بری برو! اما من می‌مونم. فردا تو مدرسه همدیگه رو می‌بینیم.
  • باشه! من می‌خواستم با هم درس بخونیم. خودت ازم خواسته بودی که اشکالاتت رو رفع کنم؟!
  • شب بهت زنگ می‌زنم، تلفنی ازت می‌پرسم.

 مشغول نماز شدم. حاج‌آقا صحبتش رو شروع کرد. با تعجب می‌شنیدم که برعکس همیشه، موضوع خطبهٔ دوم هم مثل خطبهٔ اوله. اینبار انگار موضوع ادامهٔ همون بحث بود؛ آخه باز راجع به بول و منی و اینا حرف می‌زد. من هم که دیدم اینجوریه، بیشتر مُصر شدم که برم خونه. پس نماز عصرم رو تندتند خوندم، و از حسین خداحافظی کردم و رفتم.

به ایدز فرصتی نده!

 حسین اون شب زنگ نزد. فرداش هم دیر اومد مدرسه. امتحان داشت شروع می‌شد که درب کلاس رو باز کرد و نفس‌نفس‌زنان وارد شد. نشست سر جاش کنار من و در حالیکه داشت مداد و قلمش رو از کیفش در می‌اُورد، رو به من کرد و گفت:

  • نمی‌دونی دیروز چی شد؟!

 گفتم:

  • سیــــس! ساکت! مگه نمی‌بینی امتحان داره شروع میشه؟!... چرا دیشب زنگ نزدی؟

 حسین بدون توجه به حرف من ادامه داد:

  • می‌دونی توی اون پارچه چی بود؟
  • نه! قرآن بود؟
  • نه بابا! قرآن چیه؟! آقا با خودش یه جعبه کاندوم اُورده بود تا راه‌های پیشگیری از ایدز رو توضیح بده!؟ 

 با دست دهنم رو سفت گرفتم تا صدای خندم درنیاد. پرسیدم:

  •  راست می‌گی؟! حاج‌آقا سبحان؟!! با خودش کاندوم اُورده بود؟! چه با حال!

 حسین با جدیّت گفت:

  • چی چه با حال؟! آخه مسجد جای این مسخره‌بازیاست؟! مردم همه شاکی شدن و به اعتراض رفتن بیرون. هیأت امنای مسجد هم آقا رو برای یه سال ممنوع‌المنبر کرد. تازه می‌گن دولت هم به خاطر این کارش مجازاتش میکنه!... اما نمی‌دونی؟! من و بروبچه‌ها دیشب بعد از نماز عشاء توی کوچه گیرش اُوردیم؛ انقدر با گوجه زدیم توی سر و کلش که عمامه‌ش شد عین یه لبــو!؟

 ...

  • خیلی سال از اون روز می‌گذره. من امتحان اون روز رو با ارفاق قبول شدم. از بس که هی یاد جریان کاندوم حاج‌آقا سبحان افتادم و خندیدم!؟ اما درسم رو ادامه دادم. الان هم مهندس کشاورزی‌ام. دو، سه بار کار قراردادی انجام دادم، اما هنوز جایی استخدام رسمی نشدم. اما حسین!؟ شنیدم که توی سوئد پناهنده شده و وضعشم خیلی خوبه! می‌گن که یه کتاب نوشته به اسم «نهج‌الخرافه»، که توش از سخنرانیهای حاج‌آقا سبحان ما و رساله‌هاش نوشته. تو نشنیدی نه؟ چایی‌ات سرد نشه! کیک رضوی هم هست، اگه می‌خوری برات بیارم؟...


خبر ساعت ۱۴:۴۵ دقیقهٔ روز بیست‌ویکم اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ از رادیو پیام: «امام جمعهٔ یکی از مساجد کشور [فلان] به علت استفاده از لپ‌تاپ به جای کاغذ در هنگام سخنرانی، با اعتراض حضار مواجه شد؛ و دولت این کشور وی را به خاطر انجام این عمل منافی با عرف، مجازات کرد.» 

 


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
بیست و یکم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست  |