- نمیدونم!؟ احتمالاً قابعکسه!؟ حتماً آقا عکس خدا رو اُورده نشونمون بده!!؟
حاجآقا خطبهٔ اولش رو آغاز کرد. موضوع، اقسام نجاست و چگونگی تطهیر اونا بود. حسین هم مثل همیشه شروع کرد به نوشتن و یادداشت برداشتن. گفتم:
- چی مینویسی آخه؟! اینا رو تا حالا بیشتر از صدبار گفته! تازه توی رسالهاش هم هست.
جوابی نداد و به کارش ادامه داد.
بعد از اینکه نماز ظهر رو به جماعت خوندیم، از حسین خواستم تا نماز عصر رو خودمون بخونیم و بریم خونه. حسین مخالفت کرد و گفت:
- اولاً که من باید خطبه دوم رو هم بنویسم. درثانی! من تا نفهمم که توی اون پارچهٔ دست حاجآقا سبحان چیه، از جام جُنب نمیخورم.
- مثل اینکه یادت رفته فردا امتحان داریم ها؟! تو رو نمیدونم، اما من هنوز هیچی نخوندم. میخوام برم خونه درس بخونم.
- تو میخوای بری برو! اما من میمونم. فردا تو مدرسه همدیگه رو میبینیم.
- باشه! من میخواستم با هم درس بخونیم. خودت ازم خواسته بودی که اشکالاتت رو رفع کنم؟!
- شب بهت زنگ میزنم، تلفنی ازت میپرسم.
مشغول نماز شدم. حاجآقا صحبتش رو شروع کرد. با تعجب میشنیدم که برعکس همیشه، موضوع خطبهٔ دوم هم مثل خطبهٔ اوله. اینبار انگار موضوع ادامهٔ همون بحث بود؛ آخه باز راجع به بول و منی و اینا حرف میزد. من هم که دیدم اینجوریه، بیشتر مُصر شدم که برم خونه. پس نماز عصرم رو تندتند خوندم، و از حسین خداحافظی کردم و رفتم.

حسین اون شب زنگ نزد. فرداش هم دیر اومد مدرسه. امتحان داشت شروع میشد که درب کلاس رو باز کرد و نفسنفسزنان وارد شد. نشست سر جاش کنار من و در حالیکه داشت مداد و قلمش رو از کیفش در میاُورد، رو به من کرد و گفت:
- نمیدونی دیروز چی شد؟!
گفتم:
- سیــــس! ساکت! مگه نمیبینی امتحان داره شروع میشه؟!... چرا دیشب زنگ نزدی؟
حسین بدون توجه به حرف من ادامه داد:
- میدونی توی اون پارچه چی بود؟
- نه! قرآن بود؟
- نه بابا! قرآن چیه؟! آقا با خودش یه جعبه کاندوم اُورده بود تا راههای پیشگیری از ایدز رو توضیح بده!؟
با دست دهنم رو سفت گرفتم تا صدای خندم درنیاد. پرسیدم:
- راست میگی؟! حاجآقا سبحان؟!! با خودش کاندوم اُورده بود؟! چه با حال!
حسین با جدیّت گفت:
- چی چه با حال؟! آخه مسجد جای این مسخرهبازیاست؟! مردم همه شاکی شدن و به اعتراض رفتن بیرون. هیأت امنای مسجد هم آقا رو برای یه سال ممنوعالمنبر کرد. تازه میگن دولت هم به خاطر این کارش مجازاتش میکنه!... اما نمیدونی؟! من و بروبچهها دیشب بعد از نماز عشاء توی کوچه گیرش اُوردیم؛ انقدر با گوجه زدیم توی سر و کلش که عمامهش شد عین یه لبــو!؟
...
- خیلی سال از اون روز میگذره. من امتحان اون روز رو با ارفاق قبول شدم. از بس که هی یاد جریان کاندوم حاجآقا سبحان افتادم و خندیدم!؟ اما درسم رو ادامه دادم. الان هم مهندس کشاورزیام. دو، سه بار کار قراردادی انجام دادم، اما هنوز جایی استخدام رسمی نشدم. اما حسین!؟ شنیدم که توی سوئد پناهنده شده و وضعشم خیلی خوبه! میگن که یه کتاب نوشته به اسم «نهجالخرافه»، که توش از سخنرانیهای حاجآقا سبحان ما و رسالههاش نوشته. تو نشنیدی نه؟ چاییات سرد نشه! کیک رضوی هم هست، اگه میخوری برات بیارم؟...
خبر ساعت ۱۴:۴۵ دقیقهٔ روز بیستویکم اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ از رادیو پیام: «امام جمعهٔ یکی از مساجد کشور [فلان] به علت استفاده از لپتاپ به جای کاغذ در هنگام سخنرانی، با اعتراض حضار مواجه شد؛ و دولت این کشور وی را به خاطر انجام این عمل منافی با عرف، مجازات کرد.»
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





