تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 ... حضرت محمد حسابی توی فکر رفته بود؛ و پُک‌های عمیقی به قلیون می‌زد، طوریکه دود غلیظی از دهنش بیرون می‌اومد (حدیث است در این روز آسمان تمامی کرهٔ زمین تمام‌ابری، و در برخی نقاط کمی‌تا‌قسمتی ابری بوده است). آیا بایست برای پی‌بردن به موضوع جلسه، تن به انجام حیله‌های پیشنهادی شیطان می‌داد؟ بهتر نبود اصلاً با خود خدا صحبت می‌کرد؟ شاید خدا دلش به رحم می‌آمد و برای پیامبرش حکم جدیدی صادر می‌نمود. مگر پیش از این زمانیکه بین اعراب بود، بارها و بارها آیه‌های جدیدی در تصدیق اعمال او نازل نکرده بود؟ حضرت محمد هرگز آیهٔ ۵۰ سورهٔ احزاب را فراموش نکرد که در آن خدا به پیامبرش امتیاز ویژه‌ای برای تصاحب زنانی که به میل خود، خود را تسلیم ایشان می‌کردند، داد؛ و بدین ترتیب او تنها مسلمانی بود که حق اختیار بیش از چهار زن را داشت. آیا این بار هم برای او استثنا قائل می‌شد؟ نه! این‌ بار با مواقع دیگر فرق داشت، حضرت ابراهیم هم دعوت نشده است. پس باید چه می‌کرد؟ حضرت محمد بلند شد و سمت درب ورودی آسمان به پرواز درآمد تا جبرئیل را که در راه برگشت از زمین بود، پیش از آنکه پیش خدا برود ببیند.

 ... مدتی گذشت و حضرت محمد از بس انگشت شست‌ دست راستش را روی کف دست چپش فشرده بود، انگشتش به اعتراض به آهستگی غرولند می‌کرد (می‌گویند این عادت حضرت محمد بود که در هنگام اضطراب از خود نشان می‌داد؛ و انگشت شست او تنها عضو از اعضای بدن او بود که علیه حضرت محمد به خدا شکواعیه داد. و از آن پس مستحب شد که همهٔ سادات، انگشت شست خود را گاز بزنند و یا لااقل بمکند، تا تلافی این نامردی انگشت شست حضرت محمد شده باشد). ناگهان بال‌های عظیم جبرئیل از دور نمایان شد و جبرئیل به آرامی بالا آمد و با دیدن حضرت محمد بر وی درود فرستاد. حضرت محمد با نگرانی سلام داد. جبرئیل که حالات حضرت محمد را به خوبی می‌شناخت پرسید: "چه شده محمّـد؟!"

  • نگرانم جبرئیل!
  • نگران از چی؟
  • تو خوب می‌دانی که من هرگز دروغ نمی‌گویم، و یک عمر هم تلاش کردم به این قوم عرب بفهمانم، دروغ زشت‌ترین، و منشأ گناهان است. از این رو نمی‌توانم به تو دروغ بگویم، همانطور که به اسرافیل هم نتوانستم دروغ بگویم.
  • برای چه می‌خواستی به اسرافیل دروغ بگویی؟
  • می‌خواستم به او بگویم که شیپورش را یافته‌ام، تا به این بهانه او را به زیرآسمان بکشم.
  • برای چه؟
  • تا تو را که عاشق او شده‌ای به این بهانه به زیرآسمان بیاورم.
  • خب این چه نفعی برای تو داشت؟!
  • می‌خواستم از اسرافیل قول بگیرم که در قبال جاری کردن صیغهٔ عقد موقت از طرف من بین تو و او، شب‌هنگام از زیر زبان تو حرف بکشد.
  • حرف بکشد؟! چه حرفی؟
  • تو می‌دانی که امروز در طبقهٔ همکف آسمان جلسه‌‌‌‌‌ٔ غیرعلنی تشکیل داده‌اند؟
  • آری!
  • این را هم می‌دانی که من و ابراهیم را هم به آن جلسه دعوت نکرده‌اند؟
  • می‌دانم که تو را دعوت نکرده‌اند، ولی ابراهیم را چرا، دعوت کرده‌اند.

ابراهیم؛ محمود فرشچیان

  مینیاتور «ابراهیم»، از استاد ارجمند، آقای محمود فرشچیان

  • ابراهیم را دعوت کرده‌اند؟!! اما... اما... اما خدا خودش به من گفت او را دعوت نکرده‌اند!!؟ خدا که دروغ نمی‌گوید! می‌گوید؟!
  • البته که نه! خدا به تو نگفت ابراهیم را دعوت نکرده‌اند، خدا گفت حضرت ابراهیم در این جلسه شرکت ندارد.
  • خب این چه معنی‌‌ای می‌دهد؟!

 جبرئیل لبخند شیرینی ‌زد و ادامه ‌داد:

  • ابراهیم دیروز برای سرگرم‌کردن بچه‌های حوری‌ها، که ماشاءالله روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می‌شود، داشت مثل همیشه نمایش پریدن از روی آتش و مبدل شدن آتش به گلستان را بازی می‌کرد؛ اما یادش رفته بود که من برای انجام مأموریتی به زمین رفته‌ام و نمی‌توانم از روی زمین آتش را به گلستان تبدیل کنم. این بود که هنگام پریدن از روی آتش، به درون آتش افتاد. و اگر حوری‌ها که از دور مراقب بچه‌هایشان بودند، به موقع به دادش نمی‌رسیدند، معلوم نبود چه بلایی سر او می‌آمد؛ چون او همیشه با آتش‌های جهنم که حقیقی‌اند نمایش می‌دهد. الان هم شنیده‌ام حالش بهتر است، اما امروز صبح نمی‌توانست در جلسه حضور یابد.
  • عجب! چه اتفاق وحشتناکی! و من از همه‌چیز بی‌خبر!؟...
  • آری! خداوند هرگز دروغ نمی‌گوید.

 حضرت محمد که برای لحظه‌ای موضوع جلسه را فراموش کرده بود، دوباره با ناراحتی پرسید:

  • پس اگر ابراهیم هم دعوت شده، چرا من را دعوت نکردند؟! مگر من از ابراهیم کمترم؟ درست است که او بهترین دوست خداست، اما هیچکس به اندازهٔ من به خدا نزدیک نیست؛ حتی خود تو!
  • همینطور است که می‌گویی. من هم الان اینجایم تا دربارهٔ موضوع جلسه با تو صحبت کنم.
  • واقعاً؟! مگر تو می‌دانستی که من خواهم آمد؟!
  • آری! خدا پیشتر به من گفته بود که تو با شیطان صحبت کرده‌ای و اینجا خواهی آمد.

 حضرت محمد با عصبانیت گفت:

  • ای شیطان رجیم! لعنت خدا بر شیطان!
  • نه! اشتباه نکن! شیطان از ترس اینکه تو هم به تلافی اینکار، موضوع سورهٔ توبه را به خدا بگویی، چیزی بروز نداد. اما خدا بر همه ‌چیز آگاه است. هو البصیر و هو السمیع! فراموش کرده‌ای؟!
  • نه! اما فکر کردم موضوع این جلسه آنقدر مهم است که خدا از دیدن من غافل شده.
  • خدا هیچوقت از بندگانش غافل نمی‌شود. اما درست می‌گویی، موضوع این جلسه بسیار مهم و حائز اهمیت بوده. اما به دلایلی که خواهم گفت، حضور تو در این جلسه صلاح نبوده است.
  • آخر چرا؟
  • بهت می‌گویم. اما من خسته‌ام! این عاِلم ِ قـُم که بایست به خوابش می‌رفتم، پس از بیدارشدن، قضیهٔ خوابش را چنان وارونه برای همه تعریف می‌کرد، که مجبور شدم چهل سال تمام، هر شب به خوابش بروم؛ و همه‌چیز را از نو نشانش بدهم (خوانندگان عزیز مطلع هستند که یک روز آسمانی مساوی با چهل سال و یا به روایتی هزار سال زمینی‌ست). اگر مخالفتی نداری برویم به باغ عدم، و آنجا قدم‌زنان با هم صحبت کنیم. سکوت آنجا باعث می‌شود من هیاهویی را که از زمین در سر دارم، آرام کنم. و از طرف دیگر، در آنجا کسی نیست که مزاحم ما شود.

 حضرت محمد قبول کرد و هر دو به سمت باغ عدم به پرواز درآمدند.


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
هفدهم فروردین 1385 بـسامـان  | لینک البست  |