... مدتی گذشت و حضرت محمد از بس انگشت شست دست راستش را روی کف دست چپش فشرده بود، انگشتش به اعتراض به آهستگی غرولند میکرد (میگویند این عادت حضرت محمد بود که در هنگام اضطراب از خود نشان میداد؛ و انگشت شست او تنها عضو از اعضای بدن او بود که علیه حضرت محمد به خدا شکواعیه داد. و از آن پس مستحب شد که همهٔ سادات، انگشت شست خود را گاز بزنند و یا لااقل بمکند، تا تلافی این نامردی انگشت شست حضرت محمد شده باشد). ناگهان بالهای عظیم جبرئیل از دور نمایان شد و جبرئیل به آرامی بالا آمد و با دیدن حضرت محمد بر وی درود فرستاد. حضرت محمد با نگرانی سلام داد. جبرئیل که حالات حضرت محمد را به خوبی میشناخت پرسید: "چه شده محمّـد؟!"
- نگرانم جبرئیل!
- نگران از چی؟
- تو خوب میدانی که من هرگز دروغ نمیگویم، و یک عمر هم تلاش کردم به این قوم عرب بفهمانم، دروغ زشتترین، و منشأ گناهان است. از این رو نمیتوانم به تو دروغ بگویم، همانطور که به اسرافیل هم نتوانستم دروغ بگویم.
- برای چه میخواستی به اسرافیل دروغ بگویی؟
- میخواستم به او بگویم که شیپورش را یافتهام، تا به این بهانه او را به زیرآسمان بکشم.
- برای چه؟
- تا تو را که عاشق او شدهای به این بهانه به زیرآسمان بیاورم.
- خب این چه نفعی برای تو داشت؟!
- میخواستم از اسرافیل قول بگیرم که در قبال جاری کردن صیغهٔ عقد موقت از طرف من بین تو و او، شبهنگام از زیر زبان تو حرف بکشد.
- حرف بکشد؟! چه حرفی؟
- تو میدانی که امروز در طبقهٔ همکف آسمان جلسهٔ غیرعلنی تشکیل دادهاند؟
- آری!
- این را هم میدانی که من و ابراهیم را هم به آن جلسه دعوت نکردهاند؟
- میدانم که تو را دعوت نکردهاند، ولی ابراهیم را چرا، دعوت کردهاند.

مینیاتور «ابراهیم»، از استاد ارجمند، آقای محمود فرشچیان
- ابراهیم را دعوت کردهاند؟!! اما... اما... اما خدا خودش به من گفت او را دعوت نکردهاند!!؟ خدا که دروغ نمیگوید! میگوید؟!
- البته که نه! خدا به تو نگفت ابراهیم را دعوت نکردهاند، خدا گفت حضرت ابراهیم در این جلسه شرکت ندارد.
- خب این چه معنیای میدهد؟!
جبرئیل لبخند شیرینی زد و ادامه داد:
- ابراهیم دیروز برای سرگرمکردن بچههای حوریها، که ماشاءالله روز به روز هم بر تعدادشان افزوده میشود، داشت مثل همیشه نمایش پریدن از روی آتش و مبدل شدن آتش به گلستان را بازی میکرد؛ اما یادش رفته بود که من برای انجام مأموریتی به زمین رفتهام و نمیتوانم از روی زمین آتش را به گلستان تبدیل کنم. این بود که هنگام پریدن از روی آتش، به درون آتش افتاد. و اگر حوریها که از دور مراقب بچههایشان بودند، به موقع به دادش نمیرسیدند، معلوم نبود چه بلایی سر او میآمد؛ چون او همیشه با آتشهای جهنم که حقیقیاند نمایش میدهد. الان هم شنیدهام حالش بهتر است، اما امروز صبح نمیتوانست در جلسه حضور یابد.
- عجب! چه اتفاق وحشتناکی! و من از همهچیز بیخبر!؟...
- آری! خداوند هرگز دروغ نمیگوید.
حضرت محمد که برای لحظهای موضوع جلسه را فراموش کرده بود، دوباره با ناراحتی پرسید:
- پس اگر ابراهیم هم دعوت شده، چرا من را دعوت نکردند؟! مگر من از ابراهیم کمترم؟ درست است که او بهترین دوست خداست، اما هیچکس به اندازهٔ من به خدا نزدیک نیست؛ حتی خود تو!
- همینطور است که میگویی. من هم الان اینجایم تا دربارهٔ موضوع جلسه با تو صحبت کنم.
- واقعاً؟! مگر تو میدانستی که من خواهم آمد؟!
- آری! خدا پیشتر به من گفته بود که تو با شیطان صحبت کردهای و اینجا خواهی آمد.
حضرت محمد با عصبانیت گفت:
- ای شیطان رجیم! لعنت خدا بر شیطان!
- نه! اشتباه نکن! شیطان از ترس اینکه تو هم به تلافی اینکار، موضوع سورهٔ توبه را به خدا بگویی، چیزی بروز نداد. اما خدا بر همه چیز آگاه است. هو البصیر و هو السمیع! فراموش کردهای؟!
- نه! اما فکر کردم موضوع این جلسه آنقدر مهم است که خدا از دیدن من غافل شده.
- خدا هیچوقت از بندگانش غافل نمیشود. اما درست میگویی، موضوع این جلسه بسیار مهم و حائز اهمیت بوده. اما به دلایلی که خواهم گفت، حضور تو در این جلسه صلاح نبوده است.
- آخر چرا؟
- بهت میگویم. اما من خستهام! این عاِلم ِ قـُم که بایست به خوابش میرفتم، پس از بیدارشدن، قضیهٔ خوابش را چنان وارونه برای همه تعریف میکرد، که مجبور شدم چهل سال تمام، هر شب به خوابش بروم؛ و همهچیز را از نو نشانش بدهم (خوانندگان عزیز مطلع هستند که یک روز آسمانی مساوی با چهل سال و یا به روایتی هزار سال زمینیست). اگر مخالفتی نداری برویم به باغ عدم، و آنجا قدمزنان با هم صحبت کنیم. سکوت آنجا باعث میشود من هیاهویی را که از زمین در سر دارم، آرام کنم. و از طرف دیگر، در آنجا کسی نیست که مزاحم ما شود.
حضرت محمد قبول کرد و هر دو به سمت باغ عدم به پرواز درآمدند.
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





