معذرت! به خاطر بینظمی که در شکل نوشتار این داستان به چشم میخوره! برای بهتر خوندن، اندازهٔ خط صفحهٔ مرورگر Internet Explorer-تون رو، به متوسط تغییر بدین.
اتاق
در اتاق من، همهچی هم هست؛ اجاق، میز، قلم، کتاب، ساز، جام، تخت، و البته، یخچال و تلفن و ساعت. اما تلویزیون نیست!؟ اتاق من، از صدای تلویزیون خوشش نمیآید. تلویزیون، اتاق من را پر هیاهو، و گاهی ناامن میکند. در اتاق من، یک پیپ هم هست. یک پیپ قدیمی، که یادگاری از پدربزرگم است. اما دودکردن، همچنان ممنوع است! فرقی نمیکند که پیپ از پدربزرگ باشد، یا از یک غریبه.
راستی یادم رفت که بگویم! در اتاق من، یک رایانه هم هست. من آن را بیشتر از همه دوست دارم. چون هروقت آن را روشن میکنم، دنیایی از ادبیات و شعر و زبان و دانش، به رویم باز میشود. حتی از کتابهایم بیشتر دوستش دارم. چون کتابها مال مناند، و من چون میدانم آنها مال مناند، برای خواندن آنها عجله نمیکنم. اما نوشتههایی را که در رایانهام مییابم، با ولع میخوانم. میترسم که آنها ناگهان غیب شوند!؟ آخر این روزها، غیببازی هم در بساط خردهفروشان خریدنیست! پیشتر آنجا میشد تنها مدادتراش خرید، و گاهی هم کاترهای تیز لبپریده!؟ اما الان، جنسشان جور است؛ جور جور!
دراتاق من، یک چیز دیگر هم هست. بهظاهر کوچک و بیارزش میماند، اما بسیار مفید است. اتاق من، وجود او را خیلی دوست دارد. اما من او را دوست ندارم. وجودش را هم دوست ندارم. چون همیشه برای من مسئولیت درست میکند. باید همیشه مواظبش باشم، تا پر نشود؛ و یا بو نگیرد. چون اتاق من، بوی او را دوست ندارد، اما وجود او را دوست دارد! اتاق من، خوب میداند که وجود او، باعث پاکیزهماندن خود اوست. میداند که اگر او نباشد، اتاق من، دیگر اتاق راحت و یکدست من نیست. این جسم کوچک، سطلزباله نام دارد! او در اینجا دوستان زیادی هم پیدا کرده است. پیشترها تنها بود، اما از آنجاییکه اتاق من، به او توجه خاصی نشان داد، دوستان خود را نیز به اتاق من، دعوت کرد. حالا من ماندهام، با یک سطلزباله برای بازماندهٔ مواد غذایی، و یک سطلزباله برای شیشهها، و یک سطلزباله برای مواد بازیافتنی دیگر، و یکی هم برای کاغذ و مقوا. این آخری را بیشتر دوست دارم. چون همیشه میتوانم زمان خالی کردنش را، به تأخیر بیاندازم. اما آنهای دیگر چون یا بو میگیرند و یا جا، و یا هردو، بایست مرتب به آنها سرکشی کنم، و آنها را خالی نمایم.

اینجا اتاق من است؛
کلبهای پر مهر،
به درختی ز نوید،
مزرعی نامش عشق،
اینجا دیار من است.
اینجا اتاق من است؛
آسمانش سبز،
همه شبهایش سپید،
مردمانش همه سرخ،
اینجا دیار من است.
شاید دوست داشته باشید که بدانید، اتاق من، چه رنگیست. رنگ اتاق من، سبز است. نه اینکه همهجای آن سبز باشد، نه! فضای گرم و معطر آن، سبز است. این را همه میگویند. هر مهمانی که وارد اتاق من میشود، میگوید: "چه اتاقی داری! سبز و ساده و قشنگ است!" تازه اینها تنها خصوصیات اتاق من نیستند؛ شبهایی که تنها هستیم، من برایش شمع روشن میکنم. خیلی شمع. آنقدر که اتاق من، گرمش میشود. اتاق من، از نور چراغها خوشش نمیآید. آنها را، جعلکنندگان نور میداند، که نور را به قیمت خون میفروشند. اتاق من، وقتیکه برایش شمع روشن میکنم، تبدیل میشود به اتاق روحانی من. آن وقت دیگر حرفی نداریم که بزنیم. من و او، در انتهای عمیق آرامش، غرق میشویم. سکوت، سکوت، و سکوت...
اما همیشه هم بدین منوال نمیگذرد. گاهی بچهها را دعوت میکنیم، و با آنها بازی میکنیم. همهجور بازیای بلدیم، و همهجور بازیای هم میکنیم. حتی توپبازی، و قائمموشک!؟ در آن زمان، اتاق من، مبدل به اتاق نشاط آفرین من میشود.
من و اتاق من، دوستان خوبی هستیم؛ خیلی خوب. او مرا گرم نگاه میدارد، و من هم او را پاکیزه نگاه میدارم. جارویش میکنم، دستمالش میکشم، و معطرش میکنم. اتاق من، گاهی هم از من دلگیر میشود؛ وقتی که من تنبل میشوم. و آنگاه او تبدیل میشود، به اتاق نابسامـان من.
پیشترها فکر میکردم، چون اتاق من، بهترین اتاقیست که در بهترین جای این شهر ساخته شده، اتاق نایاب من است. اما حالا میدانم، که چون من او را همیشه از آلودگیها تمییز نگاه میدارم، و در برقراری نظم او میکوشم، او اتاق نایاب من است. اما او، این پاکیزگیاش را نه مدیون من، بلکه مدیون همان سطلزبالهها میداند. نمیدانم چرا!؟ اما من آنها رو دوست ندارم. وجودشان را هم دوست ندارم. اما بودنشان را، واجب و ضروری میدانم.
اتاق من، گاهی در تصور من، به اتاق یگانه من، تبدیل میشود؛ اما چنین نیست. اتاق من، همیشه یک اتاق امن است؛
یک اتاق یکرنگ و روحانی و امن و نایاب...
این ترانه رو، نویسنده پس از خوندن صدبارهٔ داستان خودش، صد بار گوش داد! چراش رو من هم نمیدونم!؟
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





