تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 محسن پس از آن شب، بیش از صد مرتبه زنگ زده بود. و ناتاشا تنها به اولین تماسش پاسخ داده و گفته بود که بایست بیشتر فکر کند. اما محسن به هیچ عنوان دست بردار نبود.

 دو ماه از اولین روز آشنایی‌شان در سالن غذاخوری دانشگاه می‌گذشت. در این مدت به اندازهٔ کافی از عقاید و طرز فکر یکدیگر، گفته و شنیده بودند. با وجود اختلاف سلیقهٔ فراوانی که داشتند، چون به خواست یکدیگر احترام خاصی می‌نهادند، عملاً می‌توانستند زندگی مسالمت‌آمیزی را در یک خانه شروع کنند؛ تا زمانیکه تصمیم به ازدواج رسمی بگیرند. اما در آن شب، یک مشکل پیش آمده بود.  

 ناتاشا که پیشتر تنها یک بار با دوست‌پسر سابقش همخواب شده بود، و بعد از اطلاع از ماجرای همخوابگی او و دختر دیگری، رسماً با او قطع رابطه کرده بود، اصلاً دیگر علاقه‌ای نداشت که با مردی دیگر دوست شود، چه رسد به اینکه همبستر او هم بشود. اما محسن برایش با همهٔ مردهای دیگر فرق داشت. او بسیار شوخ‌طبع، و در عین‌حال خیلی ساعی بود؛ حتی در زمینهٔ دوست‌یابی!؟ از طرف دیگر پسر بسیار مؤدب، ساده و نجیبی بود.

 

 او نظرش را خیلی پیشتر داده بود، و حالا وقت آن بود که ناتاشا تصمیم بگیرد. پس برای اینکه از ترید و دودلی درآید، محسن را برای شام به یک رستوران ساده و دلپذیر چینی دعوت کرد، تا دربارهٔ آن شب بیشتر صحبت کنند. هرچند که خوب می‌دانست، محسن در جلوی جمع مایل به گفتگو دربارهٔ اینجور موارد نیست، اما  نمی‌خواست که قرار ملاقات را دوباره در خانهٔ محسن و یا خودش بگذارد. از طرف دیگر چون محسن را به شدت دوست داشت، می‌خواست او را امتحان کند تا ببیند آیا حاضر است به خاطر او، در حضور دیگران هم تن به صحبت دربارهٔ مسائلی که تابو می‌دانست بدهد. و برای عذرخواهی، او را در رستوران ببوسد؛ کاری که هیچ‌وقت حاضر نبود در حضور چشمان دیگران، که البته به قول ناتاشا هیچ‌کدامشان هم نمی‌دیدند، انجام دهد.

 

 محسن پسر منطقی و آرامی بود، و به قول خودش عاقل بود، و محیط اروپا هم عاقلترش کرده بود! پس اجازه داد تا ناتاشا هنگام خوردن غذا، به راحتی صحبت کند. او هرچند که گرما و قرمزی گوشهایش را به خوبی حس می‌کرد، اما سعی می‌کرد تا وانمود کند که به خاطر تندی سوپ چینی‌ست که می‌سوزد. ناتاشا با وجود اینکه به خوبی به دلیل سرخی گوشهای محسن واقف بود، اما تمام آن چیزهایی را که شنیده و خوانده بود، برای محسن تعریف کرد. چیزهایی به زبان آورد که محسن حتی دربارهٔ آنها فکر هم نکرده بود، چه برسد به اینکه مطالعه کند و بعد هم درباره‌اش بحث و گفتگو کند. آخر ناتاشا که پس از تجربهٔ آن شب به دنبال پاسخ سئوالاتش بود، از به‌آتا -دوست صمیمی لهستانی‌اش-، چیزهایی دربارهٔ تجربیات دوستانش با مردانی از عراق و ترکیه و افغانستان و مراکش و ایران شنیده بود، که باور آنها برایش سخت بود. "مگر می‌شود عضو کسی را برید؟!" این اولین سئوال ناتاشا از به‌آتا بود. به‌آتا جواب داده بود که عضو را نمی‌برند؛ تنها پوستهٔ روی آن را قیچی می‌کنند. از تصور این عمل حالت چندشی به ناتاشا دست داده بود؛ بنابراین ترجیح داده بود تا به جای گوش‌کردن به ادامهٔ حرفهای به‌آتا، خودش شخصاًً در اینترنت جستجو کند، تا بلکه از علت این عمل عجیب سر دربیاورد. محسن هر لحظه داغ‌تر و داغ‌تر می‌شد. حالا دیگر می‌شد عرق شرم را هم بر پیشانی‌اش دید. با این وجود اجازه داد تا ناتاشا حرفهایش را تمام کند. اما اکنون نوبت به خودش رسیده بود که حرف بزند و از خودش دفاع کند.

 

شمشیر بی‌غلاف اسلام

 

 از آنجاییکه که محسن پسر بسیار زیرکی بود، خوب می‌دانست که چطور باید چیزی بگوید که دروغ نباشد، اما حرفی هم نباشد که بعداً نتواند تکذیبش کند. پس شروع کرد به تعریف فرهنگ و آئین اسلامی. او که دانشجوی سال آخر رشتهٰ ادبیات دانمارکی  بود، با تسلطی کامل به زبان دانمارکی با آب‌وتاب خاصی تعریف می‌کرد:

 

  •  ... هر مسلمان بایست در به‌کارگیری دو چیز تبحر داشته باشد: یکی بکارگیری زبان، و دیگری بکارگیری شمشیر! مسلمانی که نتواند با زبان برّان و قاطع خود، از دین خود دفاع کند، درست همانند کسی است که نتواند با شمشیر برّان و قاطع خود، از دین خود دفاع کند!؟

 ناتاشا مات و مبهوت، سعی کرد تا رابطه‌ای بین صحبتهای محسن و موضوع مورد بحثشان پیدا کند. پس خیلی سریع، یکبار دیگر همهٔ خاطرهٔ آن شب را در ذهنش مرور ‌کرد. تصویر محسن را به یاد آورد که چگونه به سرعت جامهٔ بالا و پائین‌تنه‌اش را بیرون می‌کشید، و چنان هیجان‌زده بود که اصلاً نمی‌فهمید که شلوارش را روی شمعهای روشن روی میز عسلی پرت می‌کند، و جورابهایش را روی شاخه گل سرخ روی میز مطالعه!؟ گویی چشمهای آبی و براق ناتاشا، با آن اندام سفید و برهنه‌اش برروی تخت، محسن را چنان مسحور و از خود بی‌خود کرده بود، که دیگر متوجه هیچ‌چیز دیگر نبود، جزء مقاربت!؟ اما ناتاشا همهٔ اینها را ‌دید؛ و دید که چطور محسن همچون پرنده‌ای که از آسمان بر جفتش فرود می‌آید، هیکل قوی و عضلانی خود را روی بدن لطیف و مهربان او ‌انداخت.

 

 محسن همچنان به حرفهایش که ظاهراً هیچ ارتباطی با موضوع نداشتند، ادامه می‌داد:

  • حتی بر امام‌جمعهٔ مسلمانان واجب است که همیشه شمشیر به همراه داشته باشد. چون همه‌جا مملوء است از دشمن کافر و مرتد! بایست همیشه آماده بود! هر کس که مسلمان نیست، یا کافر است، و یا مرتد، و یا اهل‌کتاب. و ریختن خون هر کافری در زمان جنگ، و هر مرتدی، چه در زمان جنگ و چه غیر از آن، حلال است!؟ پس برای ایشان، داشتن شمشیری بران، قاطع و برهنه لازم است! و در مقابل اهل‌کتاب نیز داشتن زبانی بران و قاطع، و گاه حتی برهنه، ضروری‌تر!؟ هر کس که تابع دین مبین اسلام نباشد، یا بایست از دم تیغ شمشیر بگذرد، و یا طعم تیز زبان را بچشد! 

ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
بیست و ششم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست  |