تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 با عرض معذرت، به خاطر وقفهٔ طولانی پیش آمده. در هفته‌ای که گذشت، اتفاقات متعددی پیرامون نویسنده و جهان وی رخ دادن، که مانع از ادامهٔ کار شدن؛ و متأسفانه این حوادث هنوز هم سامـان نگرفتن. (فکر کنم هروقت این شیخ صدسالهٔ ما لب عزرائیل رو بوسید، اون‌وقت مشکلات ما هم حل خواهند شد. امیدوارم فقط عمر نوح نکنه!؟)

 راستی گفتم صدساله، یه لطیفه از رادیو پیام براتون بگم. بامداد امروز -سوم خرداد ۸۴- ساعت چهار صبح، مجری خبر رادیو پیام می‌گفت که قراره از شهروندان صدساله و بالای صدسال، تقدیر بشه!؟... خیلی خندیدم!... تازه فهمیدم چرا می‌گن که زندگی صدسال اولش سخته!؟... آخه بعد از صد سال، دولت به مشکلات آدم رسیدگی می‌کنه و همه‌چی رو حل می‌کنه!؟... خدا به اینها خدمت دهد تا به ما توفیق کنند!!!؟

 از موضوع دور نشم! داستان زیر که تفاوت عمده‌ای با داستانهای دیگهٔ این وبلاگ داره، حاصل کار عیال شیخ عزیز ماست! ایشون زحمت کشیدن، و برای اینکه «جهـاد» ساکن نمونه، این داستان رو ارائه دادن!!؟ و تقدیمش هم کردن به یکی از خوانندگان مهربان جهـاد، که گفتن اسمش رو نبرم!؟ بهرحال امیدوارم که شما از خوندن داستان لذت ببرین، و مثل من دچار دریازدگی نشین!!!؟


تقدیم به تو، وقتی که «خودت» هستی! و وقتی که منتظر «دیگری» نیستی!؟  

 مورخان بر این باورند که همهٔ وقایع تاریخ دوباره تکرار می‌شوند؛ حتی واقعهٔ طوفان نوح:

 کشتی در میان امواج متلاطم دریا مدام تکان می‌خورد؛ و هرچه روی عرشه بود، به این سو و آن سو سُر می‌خورد. شب بود و باران با شدت می‌بارید. نوح و دیگر همراهانش در گوشه‌ای، آتش کوچکی روشن کرده بودند، تا خود را گرم نگاه دارند. همهٔ حیوانات به سر وصدا افتاده بودند و فریاد می‌کشیدند؛ ولی انسانها بدون توجه به ایشان، دور آتش گرد آمده بودند و همدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند.

 اسب‌آبی خمیازه‌ای کشید و گفت: "چرا اینها هیچ توجه‌ای به ما نمی‌کنن؟ انگار یادشون رفته که ما اینجاییم!؟ مُردیم از گشنگی!؟"

 شتر که مثل همیشه آرام بود و مشغول نوشخوار کردن، گفت: "یادشون نرفته، ترسیدن! اینا تا بحال طوفان ندیدن."

 شیر غرشی کرد و گفت: "آخه مگه طوفان هم ترس داره!؟"

 موش بیچاره خودش رو جمع و جور کرد و با ترس جواب داد: "نداره؟! ترس داره دیگه!"

 دیگر حیوانات به حرف موش خندیدن، اما گربه تنها لبخندی زد و دستش رو با مهربونی باز کرد و موش را به آغوش گرم خودش دعوت کرد. موش هم با خوشحالی خودش رو به گربه چسباند و از گربه تشکر کرد.

 دارکوب دانا که ساکت و آرام بر بلندی‌ای نشسته بود گفت: "گوش کنید تا براتون یه قصه بگم، تا حوصله‌تون سر نره!" میمون ورج و وورجه ‌کنان پرید وسط حرف دارکوب و گفت: "می‌خواید من براتون جک بگم؟"

 جغد پیر زیر لب گفت: "بگو! به شرطی که تکراری نباشه!"  

کشتی نوح

 بقیه حیوانات که انگار براشون هیچ فرقی نمی‌کرد، هیچ مخالفتی نکردن.

 پس میمون ادامه داد: "از یه پنگوئن پرسیدن که بزرگترین آرزوت چیه؟ جواب داد که دوست دارم یه عکس رنگی بگیرم!"

 همهٔ حیوانات زدن زیر خنده، و بلند بلند خندیدن. همه، به جزء پنگوئن! جغد پیر بلافاصله متوجهٔ رنجش پنگوئن شد و رو به پنگوئن گفت: "عزیز من! ما همه‌مون یه ویژگی‌های خاصی داریم، که چون برای دیگران عادی نیستن، اونا رو عیب می‌دونن! اما این دلیل نمی‌شه که ما هم اونا رو عیب تلقی کنیم و از اینکه دیگران این خصوصیات ما رو به شوخی می‌گیرن، ناراحت بشیم!؟ تا وقتیکه تنها به اون ویژگی می‌خندن، جایی برای دلخوری نیست؛ اما اگه توانایی‌هات رو به مسخره گرفتن، و یا منکر اونا شدن، و یا ویژگیهایی رو بهت نصبت دادن، که اصلاً تو نداری، اونوقت حق دفاع اصولی از خودت رو داری. البته گفتم دفاع اصولی، و نه تهاجم و مقابل به مثل!"

 پنگوئن لبخندی زد و گفت: "درسته! من آرزو دارم یه عکس رنگی بگیرم، اما همون عکس سیاه‌وسفیدم برای این میمون کافیه تا با عکس خودش مقایسه کنه!!؟"

 میمون قهقههٔ بلندی زد و ادامه داد: "حالا...! حالا گوش کنین بعدیش رو بگم! از جوجه‌تیغی پرسیدن که تو بزرگترین آرزوت چیه؟ جواب داد که آرزوم اینه که یه بار هم که شده بتونم توی بغل زنم بخوابم!؟"

 اینبار هم همه خندین به جزء جوجه تیغی محجوب و گوشه‌گیر که از خجالت سرخ شد. اما ناراحت نشد و با لبخندی، دیگران را در شادی همراهی کرد.

 موش کوچولو که حالا ترس از طوفان به کلی یادش رفته بود، پرسید: "راستی جوجه‌تیغی! تو با زنت چطوری آشنا شدی؟"

 جوجه‌تیغی سرش رو آروم بالا کرد و گفت: "ما؟! ما راستش با هم توی اتوبوس آشنا شدیم. یه روز که اتوبوس خیلی شلوغ بود، من با اینکه یه گوشه‌ کز کرده بودم تا به بقیه نخورم، اما یکی از تیغام خورد به تن خانمی که کنارم ایستاده بود. اونم چون قلقلکی بود، زد زیر خنده.... و من هم که اولش از خجالت قرمز شده بودم، با خندهٔ اون خندم گرفت. همین شد که با هم آشنا شدیم."

 موش با خنده گفت: "چه اتفاق جالبی!"

 دارکوب رو به موش کرد و گفت: "تو خودت چطور با زنت آشنا شدی، آقا موشه؟"

 موش جواب داد: "من...! من راستش اول عاشق یکی دیگه بودم! اما بعداً خاله‌خرگوشه خانم‌موشه رو بهم معرفی کرد.:"

 

 میمون با عجله پرسید: "عاشق کی‌ شده بودی؟! بگو! بگو!"

 موش گفت: "باشه خب می‌گم. راستش...! راستش عاشق خاله‌سوسکه شده بودم!!؟ دیگه جوونیه و هزارتا دردسر!"

 میمون باز خندهٔ بلندی سر داد و گفت: "می‌دونستم! می‌دونستم!"

 موش کوچولو خودش هم خندش گرفت و گفت: "آره! الان که یادم می‌افته خودم هم خندم می‌گیره! گفتم که، جوونیه دیگه!"

 دارکوب مسرور از اینکه موش رو از نگرانی دراورده، به بقیه حیوونات نگاهی انداخت و رو به خروس گفت: "تو چرا هیچی نمی‌گی آقا خروسه؟ تعریف کن برامون تو چه جوری رفتی قاطی مرغا شدی؟"

خروس نفس عمیقی کشید و انگار که داغ دلش تازه شده باشه گفت: "داستان ما خیلی جالبه! و خیلی هم پرهیجان!"

 موش گفت: "خب بگو!"

 خروس ادامه داد: "من یه سال برای آگاهی از وضع صادرات تخم مرغ، رفته بودم یه سفر خارجه. توی پرواز برگشت، هواپیما دچار نقص فنی شد و داشت سقوط می‌کرد؛ و چون خلبان هواپیما روس بود، و بلد نبود چطور هواپیما رو روی مرداب و باتلاق و دریا و اینا فرود بیاره، خودش اول از همه با چتر بارونیش پرید پائین. ما هم برای اینکه جون سالم به در ببریم، تصمیم گرفتیم بپریم بیرون و از بالهامون استفاده کنیم. این خانم مرغه که اونموقع سنی نداشت و جوون بود، خیلی می‌ترسید؛ و هیچ‌جوری حاضر نبود بپره. پس من سینه‌هام رو دادم جلو و بالی زدم و یه قوقولی‌قوقو مشت دم گوشش کردم! همچین که از ترس با نوک پرید بیرون! البته بعداً ازش عذرخواهی کردم، ولی اون از من تشکر کرد. و همین باعث آشنایی‌مون شد."

 لک‌لک که متوجه شده بود که دارکوب برای چی همه رو به حرف زدن می‌کشه، پای چپش رو زمین گذاشت و پای راستش رو بالا برد، و گفت: "داستان ما رو بایست بشنوید! من اون‌موقع خیلی جوون بودم و شرور. با دوستام رفته بودیم دم دریاچه ماهی‌گیری. اما چون به یه سرزمین عجیب و غریب کوچ کرده بودیم، که برای لک‌لک‌آی ماده یه دریاچهٔ مصنوعی دیگه درست کرده بودن، تا از نرها جدا باشن، اصلاً بهمون خوش نمی‌گذشت!؟ من و دوستام هم شرط‌بندی کردیم که من می‌تونم برم اونجا یا نه. پس من تمام پنج کیلومتر فاصله دوتا دریاچه رو از توی رودخونه زیرآبی رفتم، تا خودم رو به بخش مادگان رسوندم. و اونجا درست جلوی پای خانم لک‌لک سر دراوردم. اون هم از کار من کلی خندید. اما بعدش من رو به نیروی احتفاظی تحویل دادن. ولی خانم لک‌لک ترتیب آزادیم رو داد. بعدها تازه فهمیدم که خانم لک‌لک، دختر حاجی لک‌لکه."

کشتی نوح

  دیگه همهٔ حیوانات به موضوع علاقه‌مند شده بودن و می‌خواستن داستان خودشون رو تعریف کنن.

 پنگوئن گفت: "ما استخر رفته بودیم، و توی استخر با هم آشنا شدیم!

 گوزن گفت: "ما توی باشگاه شمشیربازی با هم آشنا شدیم!"

 فیل گفت: "ما رفته بودیم سیرک نمایش آدمای دلقک رو ببینیم!"

 مورچه گفت: "ما توی پیاده‌رو اتفاقی به هم برخورد کردیم!"

 لاک‌پشت گفت: "ما موقع دوی صبحگاهی توی پارک به هم رسیدیم!"

 طوطی گفت: "ما توی کلاس زبان همدیگر رو پیدا کردیم!"

جیرجیرک گفت: "من توی یه سالن کنسرو لوبیا داشتم ساز می‌زدم که زنم از صدای سازم خوشش اومد!"

 خر گفت: "من موقعی که داشتم به کره‌خرآ آواز خر در چمن یاد می‌دادم باهاش آشنا شدم!"

 بلبل گفت: "ما توی پارک با هم آشنا شدیم!"

 کفتار گفت: "ما سر کلاس دینی، وقتی معلم ‌گفت «اعوذ بلله منم شیطان رجیم» اونقدر خندیدم تا اخراجمون کردن!"

 سوسک گفت: "من به تازگی با همسرم آشنا شدم. موقعی که نویسندهٔ یه روزنامه داشت عکس خاله‌سوسکه رو می‌کشید، دیدمش. طفلک نویسندهه فکر می‌کرد ما سوسک‌آ غذای دهن‌زده‌ی آدما رو می‌خوریم!"

 گورخر گفت: "ما روی خط‌کشی عابرپیاده به هم رسیدیم!"

 طاووس گفت: "من توی آرایشگاه، وقتی داشتم دم مشتریم رو تزئین می‌کردم ازش خوشم اومد!"

 کبوتر گفت: "ما وقتی رفته بودیم زیارت، روی گنبد حرم با هم آشنا شدیم!"

 گربه گفت: "من توی صف شیر دیدمش!"

 خرس گفت: "ما رو دوست خاله خرسه به هم معرفی کرد."

 

 حیوانات حسابی گرم صحبت بودن و هر کدام از نحوهٔ آشنایی‌شون می‌گفتن؛ میمون می‌گفت که موقع چت‌کردن با هم آشنا شدن، حلزون می‌گفت هنگام دوی ماراتن همدیگر رو دیدن، هزارپا می‌گفت توی کفاشی همدیگر رو شناختن؛ خلاصه هر کی یه چیزی می‌گفت. این وسط تنها خود دارکوب بود که از چگونگی آشناییشون چیزی نگفت. آخه حیوونی زنش توی یه آتش‌سوزی مرده بود. پس لک‌لک رو به دارکوب کرد و گفت: "تو می‌خواستی یه داستان برامون بگی! چی شد؟"

 دارکوب گفت: "آره! می‌خواستم براتون داستان یه دارکوب سرشکسته رو بگم، اما خب بحث عوض شد....

 میمون نمی‌تونس لحظه‌ای جلوی خنده‌ش رو بگیره و گفت: "آره! چه بحث جالبی هم شد!" موش به دارکوب گفت: "حالا خب بگو برامون!"

 دارکوب ادامه داد: "نه! فراموشش کن! اما بزار یه چیزی رو از یه مارمولکی که توی محل ما بود، براتون بگم! مارمولک محل ما همیشه می‌گفت که، «به تعداد آدمها، راه هست برای رسیدن به زوجه»!"

 

 صدای خندهٔ میمون بلندتر شد و چنان خندید که ناگهان با سر افتاد کف عرشه کشتی. اما باز درحالیکه دلش رو گرفته بود و می‌خندید گفت: "امیدوارم منظورش از تعداد آدمها، قبل از طوفان نوح بوده باشه!!؟"


 پاسخ شما به این سئوال چیه؟ شما از چه طریق با همسرتون آشنا شدین و یا انتظار دارین در کجا با او آشنا بشین؟ 


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
سوم خرداد 1385 بـسامـان  | لینک البست  |