-
مستقیم؟
-
نه پس منحنی!؟ مگه این اتوبان چنتا راه داره؟ بیا بالا!
-
... سلام!
-
علیک سلام! این اتوبان همــش به آزادی ختم میشه!
-
من-َم آزادی پیاده میشم.
-
بعله میدونم!؟ این روزا همه یا میگن آزادی، یا انقلاب!؟ اما پول توی شهرک غرب-ِه!؟
-
چرا شهرک؟
راننده سرش را برمیگرداند و نگاهی سریعی به مسافر میکند:
-
شاهزادگان هـ وایی ر اهی کشورهای غرب! شهرک غرب!
-
البته نه همشون!
-
همشون آقا! از ریزشون، تا ریزترشون!؟
-
اگه همشون پولدارن، چرا پس سوار تاکسی میشن؟!
-
یعنی منظورتون اینه که چرا سوار ماشین خودشون نمیشن؟!
مرد جوان خندهای میکند:
-
بله!
-
از بس که زدن به در و درخت و زن و بچهٔ مردم، دیگه باباهه سوئیچ دیئلوشون-و بشون نمیده!؟
-
نه آقا! اینطوریا هم نیست! من-َم بچهٔ شمالشهرم. نه بابام ماشین داره، نه خودم.
-
ببخشید آقا پسر! قصد جسارت نداشتم.
-
نه مسئلهای نیست! شما که چیزی نگفتین.
-
به خدا آقا! این جوونا حیفان! دارن تو این مملکت تلف میشن! همون بهتر که برن اونور.
-
کدوم ور؟
-
ای آقا! شما هم ما رو گرفتیآ!؟
-
آخه برن اونور چی کار کنن؟ من خودم هفت سال اونور بودم. درس میخوندم. آخرشم برگشتم همینجا.
-
دِ خب اشتباه کردی عزیز من! برا چی برگشتی؟!
-
دیگه! با آدمای اونجا نمیتونستم کنار بیام. البته الان هم از تصمیمی که گرفتم خیلی راضی نیستم، اما... اونجا-َم جای من نبود.
-
من که نرفتم، نمیدونم؛ اما به خدا هرجا بری بهتر از این خرابشدس.
[بوق]
-
مادرقحـ...هٔ پُفـ...ز! آخه مگه اینجا پیادهروس!؟
[بوق-بوق]
-
بیا! مث گاو سرش-و انداخته اومده وسط اتوبان!؟ به خدا گاو-َم اول نگا میکنه!؟ بفرمائید! آخه اینجا چی داره که شما برگشتی؟
-
خب اگه خط عابر پیاده-َم بود، که شما باز-َم وای نمیستادی!؟
-
دِ وسط اتوبان که خط عابر نداره!؟
-
توی خیابون که داره! شما رانندهها اونجا هم وای نمیستین آخه!؟
-
نه! خداییش وای نمیستم! من با این ماشین باید دوزار نون در بیارم؛ اگه بخوام پشت هر خط عابر وایستم که تا شب چیزی کاسب نمیشم. تازه کلی-َم اصطحلاک لنت ترمز میشه و تلافات روغن ترمز!؟
مسافر لبخندی میزند:
-
خب خیلی ممنون آقا! من زیر پل عابر پیاده میشم.
-
بعله!... بفرمائید!
-
مرسی! چقدر میشه!
-
قابلی نداره! مهمون ما باشین!؟
-
متشکرم! چقدر میشه؟
-
دویست تومن!
-
دویست تومن؟! من دیروز همین مسیر-و صدوپنجاه تومن دادم!؟
-
ای بابا! دیروز تا حالا قیمت مرغ سه برابر شده!؟... باشه! شما همون صدوپنجاه تومن-و بده!
...
-
خیلی ممنون!
مسافر میخواهد درب را ببندد، اما مکث میکند:
-
حالا واقعاً مرغ گرون شده باز؟!
-
مگه نشنیدین که احمد به بوش نامه نوشت؟ بوش-َم مسلمون شده و باسه آفریقاییآ سفرهٔ حضرت ابوالفضل انداخته!؟ حالا قیمت مرغ-َم کشیده بالا!؟
مسافر لبخندی میزند و سرش را به طرفین تکان میدهد:
-
خب خدافظ!
-
به امون خدا!
-
آزادی؟
-
آره بابا جان!... بیا بالا که من از هفــت دولت آزادم! اصلاً همهمون آزادیم!
مسافر مینشیند و درب را میبندد:
-
ببخشید چیزی گفتین؟
-
نه! عرض کردم که دروازهدولت-َم میرمآ!؟
-
نه ممنون! من همون آزادی پیاده میشم.
موبایل مسافر به صدا در میآید:
-
بله!... سلام حاجآقا!... بله دارم میام.... من تا پنج دقیقهٔ دیگه در خدمتم حاجآقا.... بله!... بله همرامه!... چشم حاجآقا!... خدانگهدار!

[سکوت]
-
میشه خواهش کنم لطفاً من-و اونور میدون پیاده کنین!
-
من اینجا دور میزنم.
-
خب نمیشه من-و تا اونور میدون برسونین، بعد دور بزنین؟! کرایش رو هم میدم.
-
اونور افسر واستاده، جریمه میکنه.
-
خیلی خب! بفرمائید!
-
اینکه صد تومنه!؟
-
مگه میخواستین چقدر باشه!
-
چقــَـدر که نه! ترجیح میدم همون چـله باشه! صوابش-َم بیشتره!؟
-
یعنی چی آقا؟!
-
عزیزم با این صد تومن یه هویج-َم باسه شب چله نمیدن! چه برسه به هندونه!؟
-
خب چقدر میشه؟
-
دویست تومن!
-
دیگه پول خرد ندارم.
-
بده من اون عکس آقا رو! من خودم برات خردش میکنم!؟
-
متوجه نشدم!؟
-
هیچی هیچی! گفتم عکس آقا خرد به چِش-َم، دلم تازه شد!؟ خدا رحمتش کنه!؟
مسافر نگاه غضبناکی میکند:
-
خدافظ!
-
به سلامت!
راننده حرکت میکند:
-
آره جون حاجآقا! مگه اینکه خـــدا رحمتش کنه! با این همه بستنی خامهایبهسر، ملت-و گول زد!؟
-
انقلاب!
-
نه بابا جان!... همون یه بــار باسه هفت پشــتمون بسه!؟
-
فردوسی!
-
نه!... رفته «بوشنامه» بنویسه!؟
-
شهدا!
-
سلام دارن خدمتتون!؟
-
فرشته!
-
من آخه کجای سرم هالهٔ نور داره؟!
-
شهرک قدس؟
-
شهرک غرب میری بیا بالا؟
-
بعله!
مسافر مینشیند و راننده از آینه نگاهی به او میاندازد:
-
پس چرا میگی شهرک قدس؟! مگه تو فلسطینیای؟
-
نه! خب اسمش رو عوض کردن دیگه!
-
مال اونورا نیستی نه؟
-
نخیر! من بچهٔ مجیدیهام. شونزدهمتری.
-
اول یا دوم؟
-
دوم.
راننده سرش را تکان میدهد:
-
ننهٔ خدابیامرز من-َم اونجا میشست. اقلّیّتی؟
-
خدا رحمتشون کنه! نخیر! مسلمونم.
-
آهــان! پس اکثریّتی!؟ نماز-َم میخونی؟
-
ای! بعضی وقتا!؟
-
پس مستأصلی، نه مسلمون!؟ یا نکنه مستلزمی؟!
مسافر میخندد:
-
من که مستلزم نمیشم! دین مستلزمه!؟
-
دِ نه عزیز من! دیندار مستلزمه!؟ اگه دیندار نباشه، این ده میلیون آخوند و مجلسی و سانسورچی و رئیس و رئیسجمهور، از کجا نون در بیارن؟!
-
چی بگم والله؟!
-
همین دیگه! بایست چارتا آدم بیزبون مثل من و شما جونشون درآد، تا آقایون نونشون درآد! راستی شما شغلت چیه؟
-
من؟! من مهماندار هتلم. الان هم دارم میرم سرکار.
-
هتل اوین؟
-
بعله!
-
خب چرا با ماشینای تجریش نرفتی؟!
-
اونور آخه ترافیکه نمایشگاست؛ میرم شهرک، شهرک-سعادتآباد، بعد اوین.
-
ببینم تا حالا زندان اوین-َم دیدی؟
-
نخیر! اما زندانیاش رو زیاد دیدم.
-
زندانیاش مگه میان هتــل؟!
مسافر سرش را تکان میدهد:
-
خیلیآشون میان.
-
جــدّی میگی؟!
-
باور کنین! همین تازگیآ رئیسشعبهٔ بانک پاسداران رو به جرم اختلاص گرفتن. اما آقا دو شب مهمون ما بود. بعد-َم با ماشین اومدن دنبالش و بردنش.
-
خب حتماً بردنش زندان دیگه!
-
ای آقا! آخه کسی رو که میخوان ببرن زندان میارن هتل؟ بعد-َم با بنز میان دنبالش؟!
-
والا چی بگم؟!
راننده سرش را تکان میدهد و بعد خندهٔ تلخی میکند:
-
دیروز یه آقایی یه جک بامزه تعریف کرد، یاد اون افتادم. میگفت «یه خبرنگار خارجی مياد تهران، میره مسجد؛ میبينه همه واستادن تو صف، غذا بگیرن؛ میگه مگه اينجا نماز نمیخونن؟! میگن نماز میخوای، برو دانشگاه تهران! میگه پس دانشجوها كجان؟! میگن اگه منظورت روشنفكرا و دانشمنداس، برو زندان اوين! میگه مگه دزدا رو نمیبرن زندان؟! میگن زكی! پس مملكت-و كی اداره كنه بابا؟!»
مسافر قهقههٔ بلندی سر میدهد. راننده باز به آینه نگاه میکند:
-
آقا اشکال نداره یه مسافر دیگه-َم سوار شه؟
-
نه آقا چه اشکال داره؟!
-
سعادتآباد!
-
.... بیا که اینجا هــمش آباده؛ آدماش-َم همه مــرغ سعادت!
ماشین پس از طی مسافتی متوقف میشود و مسافر خود را به آن میرساند. راننده حرکت میکند:
-
شما-َم میخواستین از سعادتآباد برین، نه؟
-
بعله!
-
پس از شهـــرک میرم سعادتآباد.
[سکوت]
میدان شهرک:
-
سعادتآباد بیا بالا!
-
تا میدون کاج-َم میری؟
-
بیا بالا!
[سکوت]
-
آقا من سر پل مدیریت پیاده میشم.
-
بعله! این-َم مدیـریـّت! ببین چه کرده؟ مسجد قدس-و باش اینور!
-
ببخشیــد!؟
-
با شما نبودم خانم.
-
بفرمائید!
-
خدا بده برکت!
[سکوت]
-
شما گفتی میدون کاج پیاده میشــی؟
-
بعله! همین کنارا اگه نگه دارین، من پیاده میشم.
-
بفرمائید! این هم کنار!... قابلی نداشت!؟
-
خیلی ممنون!
-
بفرما این-َم باقیش.
...
-
شما کجا پیاده میشی؟
-
روبروی بیمارستان مدرس.
-
بیمارستان مدرّس دیگه کجاست؟
-
انتهای همین خیابون. از اونجا هم یه خیابون میخوره به اوین.
...
-
این-َم بیمارستان جناب مــدرّس!
-
خیلی ممنون آقا!
-
خوش اومدی!
راننده جلوی بیمارستان دور میزند:
-
کجا میری دخترم؟
-
شهرقدس!
-
بیا بالا!... منظورت شهرک قدس-ِه دیگه؟!
-
نه آقا من شهــرقدس میخوام برم.
راننده ترمز میکند:
-
نفهمیدم! میخوای بری قلعهحسنخان؟!
-
بعله! هرچقدر پولش باشه میدم. مادرم باید بستری شه، بایست برم از خونه پول بیارم.
راننده سرش را کج میکند و زیرلب چیزی میگوید؛ و باز حرکت میکند:
-
مادرت-و از اونور تهران، اوردی بیمارستان اینجا؟!
-
مادرم توی همین مجتمع بوستان کار میکنه. نظافتچی مجتمعست. ظهری حالش بد شده، اوردنش اینجا. منم مدرسه بودم که داداشم اومد بِهم گفت.
-
بابات کجاست؟
-
بابا ندارم. داییم-َم رفته شهرستان پیش بابابزرگم.
-
یعنی هیچکی-و دیگه نداری که همرات بیاد؟
دخترک سرش را پائین میاندازد. راننده از آینه نگاه میکند:
-
داداشت چندسالشه؟
-
نه سالشه.
-
تو خودت چند سالته؟
-
من شونزده سالمه؛ یعنی میرم تو هیفده.
راننده باز سرش را تکان میدهد و زیرلب چیزی میگوید:
-
ببین دخترم! تا شهرقدس کرایهش خیلی میشه ها!
-
باشه آقا! اشکال نداره! برسم خونه هر چقدر پولتون بشه میدم.
-
چهار هزار تومن پولش میشه ها!
-
گفتم که آقا! مسئلهای نیست.
[سکوت]
-
از اتوبان میرم که سریعتر برسیم.
-
آقا بعد من-و دوباره میرسونی بیمارستان؟
-
باشه خب! اگه کرایهش رو میتونی بدی....
[سکوت]
-
همین کوچه؟
-
بله! پلاک چارده.
راننده نگاهی به وضعیت فاضلاب کنار خیابان میکند. سرش را تکان میدهد و زیرلب میگوید: «باید شمارهٔ پلاکتون-و بکنید سیزده به اضافهٔ یک»:
-
زود بیا دختر جان!
-
چشم!
...
دخترک جلوی درب منزل میایستد. راننده دستش را از پنجره بیرون میکند:
-
چرا پس انقدر لفتش دادی؟ مگه نگفتی مادرت باید زود بستری شه؟
-
چرا! اما تا حالا دیگه حتماً بستریش کردن.
-
خب چه بهتر! سوارشو تا بریم!؟
-
آخه!
-
هان! نکنه میخوای بگی سر کار گذاشتی من-و؟! یا پول نداری؟

دخترک سرش را آرام پائین میاندازد. راننده بلافاصله درب ماشین را باز میکند و یک پایش را پائین میآورد؛ و درحالیکه یک دستش هنوز روی فرمان است، میایستد. دخترک یک قدم به عقب بر میدارد. راننده دست دیگرش را بالا میآورد:
-
آخه دختر من! من که بهت گفتم پولش چقدر میشه! مگه پول از خونتون بر نداشتی؟
-
چرا! اما اینا دستهچکآی داییم-ِه.
-
نُچ! لاالهالاالله! حالا میگی چی کار کنم؟
-
میشـ...، میشه من-و برسونین بیمارستان؟
-
پولش-و میدی؟
دخترک باز سرش را پائین میاندازد. راننده با عصبانیت پشت به دخترک میکند و محکم روی سقف ماشین میکوبد:
-
ای تف به این شانس! از اول-َم میدونستم.
دخترک منمنکنان میگوید:
-
آقا! شما من-و زود رسوندی؛ یه یه ساعتی وقت داریم.
-
میخوای توی این یه ساعت چی کار کنی؟ بری شهرستان از داییت پول بگیری؟! اصاً ببینم چرا نمیری از در و همسایهتون قرض کنی؟!
-
مامانم اجازه نمیده. اگرم بده، انقدر بدهکار هستیم که دیگه کسی بمون پول نمیده.
-
ببین امروز چه گرفتاری شدمآ؟! حالا میگی من با تو چی کار کنم؟
-
گفتم که! یه ساعت وقت داریم.
-
خب یعنی چی؟ میخوای برسونمت پیش قوم و خویشات؟
-
نه! ما اینجا کسی-و نداریم. داییم-َم خونش رودهن-ِه. الان-َم که اصاً نیستش.
-
خب پس میگی چی کار کنم؟ یعنی مامانت-َم دوقرون تو کیفش نیست که کرایهٔ من-و بده؟!
دخترک از زیرچشم به اطراف نگاه میکند، و سرش را پائین نگه میدارد. راننده متوجه میشود که صدایش کمی بلند بوده است:
-
بگو ببینم! همکارای مامانت-و میشناسی؟
دخترک سرش را به علامت نفی تکان میدهد. راننده باز پشتش را به دختر میکند، و دوباره برمیگردد:
-
آه! پس من چه خاکی بریزم تو سر خودم؟
دخترک با سر اشارهای به درب خانه میکند:
-
هنوز نیمساعتی وقت داریم.
مرد که تازه متوجهٔ معنی حرکات دخترک میشود، نگاهی به او میاندازد. انگار تازه متوجهٔ صورت زیبا، و اندام لاغر و ظریف دختر میشود. ناگهان فریاد میزند:
-
استغفرالله! بیا بالا ببینم! یالله سوار شو!
و درب را محکم میبندد:
-
.... دختر آخه تو خجالت نمیکشی با این سن و سالت؟ حیا نمیکنی؟
دخترک آرام و سر به زیر:
-
من که چیزی نگفتم.
-
چیزی نگفتی؟! نه تو رو خدا بیا یه بار بگو...! استغفرالله! آخه تو سن بچهٔ من-و داری! اصاً تو این چیزآ رو از کجا یاد گرفتی؟ نکنه بار اولت نیست که اینجوری سوار ماشین میشی؟
-
نه به خدا.
-
پس این چه حرفی بود که زدی؟
-
خب میگین چی کار کنم؟ داداشم میگه عیب نداره.
-
داداشت؟ آخه یه بچه هفت-هشت ساله چی میفهمه که به تو بخواد این چیزا رو یاد بده؟!
-
نه اون داداشم! داداش اصغرم. سیوسه سالشه.
-
اون اینا رو بت یاد داده؟
دخترک سرش را به علامت تائید پائین میآورد. راننده باز سرش را تکان میدهد:
-
حالا کجاست این داداشت؟
-
زندان.
-
دِکی!
راننده دوباره سرش را تکان میدهد، و آهی میکشد:
-
اون به تو گفته که این کــار عیب نداره؟!
-
میگه اگه صیغه باشین، نه! عیب نداره.
-
آهان! پس تو صیغه-َم خودت میخونی؟
-
نه! اما برام نوشته، گذاشته تو کیفم. ایناهاش...
راننده از آینه نگاهی به کاغذ در دست دختر میاندازد، و باز سرش را تکان میدهد. دخترک کاغذ را پائین میآورد و به دستخط برادرش نگاه میکند:
-
گفته با خوندن این صیغه، تازه ثواب-َم داره. خب من-َم پول مهریهاش-و میگیرم دیگه.
-
دِ داداشت غلط کرده با...! استغفرالله! دِ آخه دختر من! کار بد، بده دیگه! چه با صیغه، چه بیصیغه! دیگه همــهجور کلاشرعی دیده بودم، الا این یکی!؟
دختر آرام نشسته و مطالبی را که برادرش پشت کاغذ* نوشته میخواند. راننده در تمام طول راه، مدام زیر لب با خودش حرف میزند، و هرچند لحظه یکبار با دست بر فرمان ماشین میکوبد:
-
بیا این-َم بیمارستان!
-
خیلی ممنون آقا!
-
میخوای من-َم باهات بیام؟
-
... نه آقا! ولی پولتون چی میشه؟
راننده موتور ماشین را خاموش میکند. تکه کاغذی را از جیبش بیرون میآورد و مینویسد:
-
بیا! این آدرس و شماره تلفن من-ِه! به داداشت، یا داییت بگو، هروقت تونستن بیان کرایهٔ من-و بدن. یا هروقت ایشالله حال مامانت دوباره خوب شد، بگو به من زنگ بزنه. من میام محل کارش ازش میگیرم. آدرستون-و-َم که بلدم!
نگاهی به دختر میکند، و از پنجره کاغذ را به او میدهد:
-
خدا عوضتون بده آقا! دستتون درد نکنه!
-
اشکالی نداره! اما بار آخرت باشه که...!
دخترک سرش را از سنگینی نگاه راننده پائین میاندازد. اما راننده همچنان به دخترک نگاه میکند:
-
مطمئنی نمیخوای من باهات بیام؟ من برم؟
دخترک سرش را به پهلو خم میکند. راننده استارت میزند، و موتور را روشن میکند:
-
پس خدافظ!
-
خدافظ آقا!
-
نگران مامانت-َم نباش! ایشالله حالش زود خوب میشه. تو-َم مواظب خودت باش!
راننده از دختر دور میشود. تقریباً دویست متری از او فاصله گرفته است، اما دخترک کماکان سر جایش ایستاده است، و راننده همچنان از آینه به او خیره مانده. باز سرش را تکان میدهد و زیرلب چیزی میگوید. دوبار دور میدان کاج میچرخد:
-
آزادی؟
-
...
-
انقلاب؟
-
...
-
شهرکغرب؟
*در حديثى از امام محمد باقر و امام صادق رسيده است كه فرمودهاند: "زن روسپى را متعه كن، كه با اين كار او را از حرام به حلالآوردهاى."
امام صادق فرمود: "دربارهٔ متعه، هم قرآن دلالت بر آن دارد (سورهٔ نساء آیهٔ ۲۴)، و هم سنت رسول الله." (تفسير صافى، ج ۱، ص۴۳۹، به نقل از كافى)
از امام صادق دربارهٔ دختر باكرهاى سئوال كردند كه آيا مىتوان او را متعه كرد؟ حضرت فرمود: "باكى نيست، اگر بكارت او را ندرد."
بزنطى به نقل از امام رضا نقل مىكند كه فرمود: "دختر باكره جز با اجازهٔ پدرش متعه نمىشود."
آیتالله گلپایگانی: "احتیاط این است که در ازدواج دختر باکره، چه موقت و چه دائم، از پدر اذن حاصل شود. لکن اگر دختر بالغه و رشیده بدون اجازهٔ پدر ازدواج نموده، صحیح است؛ و در صورتیکه زوج کفو باشد، چه در دائم و چه در منقطع، و پدر امتناع نماید اذن او (پدر) ساقط است."
آیتالله خامنهای در پاسخ دختری که پرسیده بود که «دختری هستم که فعلاً به دلایلی شرایط ازدواج دائم برای من فراهم نمیشود، و تمایل دارم برای رفع احتیاج با پسر یا مردی که به او علاقه دارم، برای مدتی ازدواج موقت بکنم؛ به نحوی که این ازدواج هیچ مفسدهای برایم ندارد، و باعث حاملگی من نمیشود، و ترک آن نیز موجب گناه میشود. ولی اطمینان دارم پدرم در صورت اطلاع مخالفت خواهد کرد. در این صورت تکلیف اذن پدر و الزام بر اطلاع او برای من چگونه است؟»: "باسمه تعالی. ازدواج موقت یا دائم دختر باکره، بنابر احتیاط واجب باید با اجازهٔ پدر باشد. ولی اگر دختر نیاز به ازدواج دارد و خواستگار هم کفو شرعی و عرفی او میباشد، و در حال حاضر خواستگار دیگری که واجد شرایط باشد وجود ندارد، اذن پدر ساقط است."
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





