تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 اون شب با اکبر و صغری -خواهرش-، دور آتیشا نشسته بودیم. صغری گاهی زیرچشمی به من نگاه می‌کرد؛ و من برگهای تر و خشک رو توی آتیش می‌نداختم. از صدای جلز و ولز سوختنشون خوشم می‌اومد. اکبر مثل همیشه مشغول وراجی بود؛ و من هم بی‌توجه به اندازهٔ درازی روده‌هاش، تنها به جرقه‌های کوچیک آتیش نگاه می‌کردم. اکبر می‌گفت: "زندگی دو نیمه داره! نیمهٔ اول در انتظار نیمهٔ دوم؛ و نیمهٔ دوم در حسرت نیمهٔ اول!"

 صغری باز نگاهی به من انداخت، و من باز برگی رو توی آتیش انداختم. انگار منتظر بود تا من زبون اکبر رو به روده‌هاش گره بزنم، تا بلکه ساکت بشه و مثل من تنها به جرقه‌های آتیش نگاه کنه. اما من جرأت حرف زدن رو نداشتم. هربار که خواستم جواب اکبر رو بدم، مثل آتشفشان اول جرقه می‌زد، بعد هم اونقدر موضوع رو دور گردنم می‌پیچوند و تاب می‌داد، تا راه صدام بسته می‌شد. پس ترجیح دادم که چیزی نگم، و تنها به خاطراتم توی خونهٔ اکبر اینا فکر کنم.

 یادم به اولین شبی که خونه‌شون به صرف خواب پیش بچه‌ها دعوت شده بودم افتاد: "هفت سالم بود. ساعت هشت بود. مادر صغری شام رو کشید؛ و صغری تصویر من رو. اکبر دست دراز کرد و نمک خواست؛ من زبون دراز کردم و نمک‌دون شدم. صغری خندید؛ من هم خندیدم. اکبر اومد آب بخوره، من زیر آبش زدم. آب روی دستش ریخت؛ آبروش رفت، چون شلوارش هم خیس شده بود. مثل دختربچه‌ها شروع به آبغوره گرفتن کرد. مادرش هم مثل غوره ترش کرد. بیشتر ناراحت شد، اما من بیشتر احساس راحتی کردم. از سوزوندش خوشم می‌اومد، و اونم از سوپ داغ اونشب که من رو سوزوند خوشش اومد."

 یادش بخیر! اون شب تا نیمه‌های شب بیدار بودیم؛ و توی اتاق تاریک ‌«تاریک‌بازی» می‌کردیم. اما حالا دیگه زندگی برای همه‌مون روشن شده؛ و البته ترسناک‌تر. دیگه از اون روزا نه سوزش دهن من باقی مونده، نه گونه‌های تر اکبر. اما تصویر من هنوز در ذهن صغری‌ست. اکبر الان بزرگ شده، قد کشیده، و چاق و فربه شده. اما هنوز که هنوزه نشکفته؛ از بس که نیروش رو صرف دراز کردن روده‌هاش می‌کنه. اما قضیهٔ صغری فرق می‌کنه. از اول کوچیک بود، و هیچ‌وقت دوست نداشت که بزرگ بشه. آخرش هم بزرگ نشد. اما شکفت. «کاشکی عمر شکوفه‌ها لااقل تا پائیز قد می‌داد»! تکلیف من هم که خب از اول معلوم بود. هرگز دوست نداشتم به دنیا بیام. هنوز هم به دنیا نیومدم.

Mood lifter

تابلوی «Mood lifter» اثر«Maggie Taylor»

 اکبر همیشه می‌گفت که من نمی‌تونم توی دنیا زندگی کنم. اما صغری می‌گفت: "دنیا ارزش بودن رو داره، به شرطی که حق بودن داشته باشی." ولی من نمی‌دونم، «آیا باید زندگی کرد تا آخر مُرد؛ یا بایست اول مُرد تا زندگی کرد». اکبر می‌گفت من یه روز هدایت می‌شم. اما صغری می‌گفت من خودم علم‌دار شریعتی‌ام. ولی من هنوز دنبال کتابهای عزیز نسین می‌گردم که یه جایی گمشون کردم.

 الان سالهاست که ما با هم دوستیم. تا حالا شاید هزاربار باهم دعوا کردیم؛ اما هیچ‌کدوم نمی‌دونیم چندصدهزاربار باهم خندیدیم. اکبر همیشه به من طعنه می‌زنه که من آب گیرم نیومده، وگرنه شناگر ماهریم. اما صغری هربار تنه‌ای بهش می‌زنه و می‌گه: من توی جوب هم نمی‌تونم شنا کنم؛ زود غرق می‌شم. ولی من آب آبادان رو بیشتر از همه‌جا دوست دارم.

 الان که اینا رو می‌نویسم می‌دونم که اکبر میاد، سرسری می‌خونه، و با یه اظهار نظر طولانی من رو می‌شوره و حرفام رو با نگرانیاش خط‌خطی می‌کنه. اما صغری سطرسطرش رو دوبار می‌خونه، و بدون ابراز وجود، با اشکهاش همهٔ نگرانی‌های لابه‌لای خط‌خطی‌هام رو می‌شوره.

 آخ که چقدر دلم امشب هواشون رو کرده! کاش امیرارسلان می‌زاشت من از این غربت به صغری زنگ بزنم، و هی نمی‌گفت «تو زن من رو هوایی می‌کنی». صدای جلز و ولز میاد... و من هنوز تنها، اینور آبها، منتظر شروع نیمهٔ بهتر، و بدون حسرت و انتظار بازی‌ام...


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
پنجم تیر 1385 بـسامـان  | لینک البست  |