با وجود اینکه من همچنان خاموش بودم، اما برق چشم مغرور شیخ مدام روشنتر میشد، و محاسنش منظمتر! تا اینکه ناگهان دست از شانهکردن ریشهایش کشید، و دهان گشود و گفت: "یا ولدي! برو برای این قلیانها زغال تازه فراهم کن!" اینجانب که تا اون زمان هرگز به عنوان فرزند شیخ خطاب نشده بودم، متعجب از این بزرگنمایی وی، مثل هر هموطن عزیز دیگه که با کوچکترین تعریف همچون بادکنکی که با فوتی پر شود و به پروازی (هرچند کوتاه) در آید، از جا جستم و به مطبخ رفتم، تا امر شیخ رو اجابت کنم. دقایقی در آشپرخانه گشتم، اما زغالی پیدا نکردم. تا اینکه به مدد اثر سیاه انگشتی روی دستگیرهٔ درب یکی از گنجهها، معدن زغالها رو شناسایی کردم و از رو سیاهی در اومدم. بهسرعت سینیای برداشتم، و زغالها رو درونش آتیش زدم. اما همینطور که مشغول تدارک اسباب لهو و لعب شیخ و مهموناش بودم، شنیدم که شیخ خلاقیت و ذکاوت من رو تمجید میکنه و میگه:
"این دیلماجی مثل ابن خودم است؛ رفیق شفیق من حین صعب و ألم. أنا أحبه کثیراً. قبل که في منزل مأمنش دادم، نه لسان میدانست، و نه از علوم فیضی برده بود. بسی رنج بردم و تعلیم دادم، تا چنین شد که الان است: اصلاً عجم و ذاتاً عرب."
ناگهان سوختم و سینی زغالها رو روی زمین چپه کردم. و فریاد زدم: پس کو این لنگه کفش؟! (نمیدونم چرا نگفتم زغال!؟)
تاریکی سلولی که بیستونه ماه سنگرم شده بود، تا زمین شخمنخوردهٔ تنم رو از آتش توپ و مسلسل دست و زبان نظامیان بازداشتگاه حفظ کنم، ظلمت شب حادثهٔ قتل رو به خاطرم میاورد. طنین صدای فریادهای پیاپی بازپرس و شیون زنان همبخش، تداعی نعرههای غیورانهٔ پدرم و نالههای مظلومانهٔ مادرم در خانه میشد. و سئوالاتی که به کرّات ازم کرده بودن، یادآور پرسشهای آزمون گزینش شرکتهای دولتی و نیمهخصوصی بودن، و اضطراب رد صلاحیت شدن و بیکاری. داد و نوای مداحیای که به مناسبت ولادت حضرت فاطمه از بلندگوهای زندان پخش میشد، حال و هوای عزای مرگ مادرم رو برام تازه میکرد، و مرثیههای فامیل رو تکرار. تنها چهار روز مونده بود تا برگزاری جشن تولد بیستوسهسالگیم* در وسط میدون بهارستان، و با حضور افتخاری ملت همیشهدرصحنه! ولی از اونجایی که مقتول یه بیپدر و مادر واقعی بود و اولیای دم نداشت، تنها شاکی من دادستان بود، که بالاخره اسم من رو هم در لیست اسامی زندانیان به دفتر رهبری داده بود.
«به مناسبت ولادت حضرت زهرا امروز دروازههای آزادی به روی پنجهزار زن نادم زندانی باز میشود.»
خبر صفحهٔ اول روزنامهٔ عصر در دست رئیس بازداشتگاه برای چشمم خودنمایی میکرد؛ و ایضاً چشم رئیس بازداشتگاه برای من! نگاه حاملهش به این جگرگوشهاش، من رو یاد هرزهنگاههای نوعلوفههای دبیرستان پسرانهٔ تزکیه، توی اتوبوسهای مسیر امامحسین-انقلاب مینداخت. نظر دوربرگردونش که مثل ماری از تنم بالا و پائین میرفت و کل اندام پنهان من رو لمس میکرد، ترس از فشار شب اولقبر رو به دلم مینداخت! سیر و سیاحت معنویش بر دیار پر پیچوخم جثهٔ من، و گذر نگاهش از شیار باز مقنعه و چادر سرم که تموم شد، قلم بیکش رو سوار رکاب انگشت مفتاحش کرد، تا امضای معوجش رو زیر برگهٔ آزادی من نقاشی کنه. لغزش دستش و نگاهی که هنوز از زیر پلکهاش، ریزریز حرکات من رو شاهد بود، همون سردی و وحشتی رو در تنم ایجاد کرد که فرو رفتن انگشت معوج مردان مسافر، هنگام پیادهشدن از تاکسی، یا سوارشدن به اتوبوس بر تن باریک و قلمیم سبب میشد.

پس از آزادیم برادرم تمام زندگیش رو آب کرد، تا من رو اینور آب فرستاد. مدتی مبهوت دنیای جدید بودم، و بعد مشغول فراگیری زبان این جوندگان عجیب شدم. کمی که سلام و سلامتی رو یاد گرفتم، نوبت به کار و بیگاری رسید. تا زمانیکه بیمار شدم. اخراجم که کردن ازدواج کردم، تا پایههای سستشدهٔ زندگیم رو استوار کنم. اما طولی نکشید که استواری پاهای خودم رو هم از دست دادم و تبدیل به یه آدم عصبی و افسرده شدم. سوختم تا از نو ساختم. بار دوم که باز کرمی قلاب صیاد شد و من ماهی اسیر، نوشین به دنیا اومد. با تولد دخترم زندگیم پوست انداخت. نگاهم سوی آیندهش بود و تلاشم جهت خوشبختیش. و امروز که رنگ موی من جلای دندون اون شده، احساس میکنم که موفق شدم. حالا اون دختر کوچولوی مو بور و چشمآبی من، به برکت کـ...ن دو سر طلای مامانش، برای خودش کسی شده! امروز توی یه صفحهٔ اینترنتی زیر اسمش نوشته بودن:
«امروز یک زن ایرانیالاصل دروازههای آسمان افتخار را به روی جهان اسلام باز میکند.»
(حتماً باید بره یه عکس محجبه از خودش بندازه تا دفعهٔ بعد کنار خبر چاپ کنن! بهرحال برای پاسپورت و ویزای آخرتش هم لازمه!)
با نگاهی به فیلم سینمایی «شهرزیبا» از اصغر فرهادی، و نیمنگاهی به فیلم بینمایی با نام «ملاقات با طوطی» از علیرضا داودنژاد، و تمام نگاهی توی این تاکسی
*[به سبب ایراد معقول یکی از خوانندگان (سیا)، از هجدهسالگی به بیستوسهسالگی تغییر کرد.]
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





