قریب یک ماه با خودم گفتم: «إفتعل یفتعل إفتعال، إستفعل یستفعل إستفعال...». دیگه کار به جایی رسیده بود که عیال میگفت توی خواب هم میگم: «إنطلق ینطلق إنطلاق، إزدوج یزدوج إزدواج»! و البته ایشان در بیداری میپرسید: «مَن طلق؟ مَن زوج؟!» لکن بحمدلله في الیوم الماض إنتظر ینتظر إنتظار به إنتها رسید و از إضطرب یضطرب إضطرابِ إمتحن یمتحن إمتحان خلاص شدم.
حال فرا رسیدن ایام مبارک رمضان که هرآنچه در ماه محرمالحرام خوردندی، در این هضم باید کردندی، و هر آنچه از گناهان، عم از کبیره و صغیره، که در یازده ماه دیگر نمودندی، در این طلب مغفرت توانی کردندی، خجسته بادندی.
مبارکی که بد در همه عروسیها / در این عروسی ما باد ای خدا تنها
مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید / مبارکی «مــلاقــــــات آدم و حوا»
و در آخر یک خبر هم برای پایتختنشینها (اونایی که زیر یا حتی روی تخت میشینن میتونن فقط بخونن. اونایی هم که چون بنده، خارج از اتاقخواب هستن، بهتره اصلاً نخونن تا ندونن؛ چون مرض رشک میاره):
آقای همهٔ گلها -گلآقا- از بچههای بالای هیجدهسال و پیرهای زیر پنجاه سال برای کلاسهای شوخنگاری و شوخنقشی ثبتنام به عمل میاره (و به حرف میبره!). برید تا دیر نشده اسم بنویسید و شرکت کنید و حظش رو ببرید. برای ما هم تعریف کنید.
و اما داستان:
امسال اولین ماه رمضانی است که من روزهدار نیستم. هیچ ماه رمضانی رو به یاد ندارم که من روزه نگرفته باشم. چه در ایام درس و مدرسه، چه در تعطیلات نوروز و تابستان. تازه آن هم نه سی روز، بلکه چهل روز تمام و کمال. همیشه از ده روز قبل پیشواز ماه مبارک میرفتم، و برام فرقی نمیکرد که کی و کجا. ماه رمضان ماه روزه و ریاضت و خودسازی بود. حتی اگر آبادان بودم و فصل خرماپزون بود، باز هم همین منوال بود: چهل روز روزه. اما چیزیکه در این ماه به شدت آزارم میداد، دیدن سفرههای طویل و رنگین افطاری، یا به قول پدر خدابیامرزم «خوانهای افراطی» بود، که دورشون تنها یک عده آدم سیر، مثل پاتیلهای مشبع از پیه مینشستند. اصولاً افطاریخوردن من در خانهٔ خودمان آداب و رسوم خاص دیگری داشت. اولاً که حتماً پس از خواندن نماز مغرب آغاز میشد؛ دوم اینکه تنها سه نوع از خوراک کنار چاینبات میبود، و نه بیشتر. که این سه هم اغلب نان و پنیر و خرما بود و بس. و ساعاتی بعد، شام مانند تمام شبهای معمول سال، نه بیشتر و نه زودتر، در کنار دیگر اعضای خانواده -یعنی مادر و دو خواهر صغیرم- صرف میشد. پس از آن هم به آشپزخانه پا نمیگذاشتم، مگر برای نوشیدن آب.
اینگونه رفتارهای سختگیرانهٔ من در روزهداری، باور دیگران رو به ایمان من جوری کرده بود که به سر من هم قسم میخوردند. و این دینداری و حجب و حیای خاصی که داشتم از یک سو، و بیپدری و یتیم بودنم از سوی دیگر، سبب شده بود که همهٔ اهل محل و قوم و خویش، هر سال ماه رمضان با اصرار ما رو به صرف افطاری دعوت کنند، تا بدینگونه هم شکم سهتا بچه یتیم رو سیر کرده باشند، و هم از اجر طعامدادن روزهداری مخلص سهمی برده باشند. حکایت «گندم گلگندم گلگندم، زمینش مال من آبش مال مردم» بود، اما از نوع اخرویش!
بهاینترتیب هرسال اول ماه رمضان برای من آغاز عذاب ألیم بود. دیدن و تحمل سفرههای مملوء از غذا، و ترحمهای بیش از حد اطرافیان که برای پر کردن جای خالی پدر بود، اما بالواقع داغ دوریش رو تازهتر میکرد، درد بیدرمانی بود. بنابراین من هر سال که میگذشت تصمیم میگرفتم که سال بعد در هیچ مجلس افطاری شرکت نکنم، و به همهٔ دعوتها جواب رد بدهم. اما این کار مقدور نبود، چون تصمیمگیرنده همیشه مادرم بود و من مطیع بلااختیار.

پس این برو و بیاها، و دعوت و ضیافتها ادامه داشتند تا پارسال. یعنی تا آن روزی که ما به اتفاق بقیهٔ اهل محل برای افطار دعوت شدیم به منزل حاجسیداسماعیل سلیمانیفرد -پیر محل و یکی از کسبهها و تجار موفق بازار ماهی تهران و بندرخرمشهر، و از قضا همبازی سابق پدربزرگ پدرم-. در خانهٔ ایشان سفرهٔ بسیار ملون و رنگارنگی به زیبایی هرچهتمامتر گسترده شده بود، که درش از سفیـد فرنی و شیربرنج، در کنار شلهزرد و کاچی و حلوا، با چهار نوع خورشت فسنجان و بادمجان و کرفس و ریواس، همراه عدسپلو و زرشکپلو و شیرینپلو و باقالیپلو و البته پلوی سادهٔ زعفرانی، به علاوهٔ انواع نوشیدنی چون شربت بهلیمو و آلبالو و آبلیمو، تا سیــاهی کولا و پپسی، در کنار فانتا و سونآپ، به چشم میخوردند. در ابتدای ورود ما، من با دیدن این صحنه که تصویر شام آخر حضرت عیسی و سور یزید ابن معاویه رو پس از بریدن سر امامحسین در نظرم تداعی میکرد، چنان منقلب شدم که خواستم از در داخلنشده برگردم. اما نگاه سنگین مادرم مانع از این کار شد و بالاجبار وارد اتاق پذیرایی شدم.
به دستور حاجآقا سلیمانی، بنده کنار شخص مبارک ایشان -بالای خوان- نشستم، تا بتوانم نهایت فیض و برکت رو از وجود این عالیقدر ببرم. و البته ایشان هم بتوانند حداکثر توجه و التفات رو در طعامدادن به من پدرمرده داشته باشند. اون روز دست بر قضا بنده سحری هم نخورده بودم، و همانطور که اهل پرهیز مستحضر هستند، کسی که بیسحری افطار میکند، معمولاً پس از خوردن چند لقمهٔ اول بیمیل شده و احساس سیری میکند. بنده هم از این قاعده مستثنی نبودم و با خوردن چند لقمه پنیر و سبزی، که البته بیشتر حکم دکور سفره را داشت تا غذا، و دیدن انبوه طعام بر سفره، بیمیل شدم و خواستم از سفره کنار بکشم؛ که نگاه مادرم از انتهای سفره دوباره جلودارم شد و من رو میخکوب زمین کرد. پس به ناچار کفگیری از عدسپلو در بشقابم کشیدم و مشغول خوردن شدم.
در این میان زیرچشمی نگاهی هم به بشقاب حاجآقا میکردم، که چطور چون تلی از گچ که توسط کارگران ساختمان انباشته شود، پر، و به سرعت خالی میشد. زیاد اعتنایی ندادم و سعی کردم نگاهم رو به بشقاب خودم بدوزم. اما صدای هورتکشیدن ایشان و قورتدادنشان که شبیه صدای کشیدهشدن دستگیرهٔ سیفون و مکیدهشدن آب درونش بود، باز توجه من رو به خود جلب میکرد. پس با عجله غذایی رو که کشیده بودم تمام کردم تا هرچه زودتر از این گرداب دوغ و برنج و خورشت فاصله بگیرم.
حاجآقا سلیمانی گاهی از میان انبوه طعام آسیابنشده در دهانش، مجرایی برای بیرون دادن سخن پیدا میکردند و رو به مهمانها میفرمودند: "بفرمائید! خدا قبول کنه! بکشید!" و گاهی هم نگاهی به جنب خود مینمودند و به من میگفتند: "بخور پسرم. انشاءالله قبول حق باشه. بخور!" راستی یادم رفت که بگویم! من دوتا عادت دیگر هم سر سفره داشتم: یکی اینکه نمیگذاشتم که حتی یک دانه برنج در بشقابم جا بماند، و تا غذا رو به انتها نمیآوردم از سر سفره بلند نمیشدم؛ که این البته حاصل تعالیم سختگیرانهٔ مادرم بود. و دیگر اینکه پس از صرف غذا تکهای نان خالی به دندان میگرفتم و میخوردم؛ که این دیگری عادت موروثی از پدرم بود. آن شب هم کمافيالسابق بشقابم رو از آخرین دانههای برنج و عدس تمییز کردم و خواستم اعلام سیری کنم، که هنوز «الفولام» الهیشکر رو به زبان نیاورده، کفگیری مملوء از باقالیپلو بر کف بشقابم فرود آمد و محمولهاش رو به سرعت خالی کرد!
حاجآقا با محبت تمام، بدون اینکه چهرهٔ از تعجب خشکشدهٔ من رو نگاهی بکند گفت: "بخور پسرم! قبول حق انشاءالله! بخور!" من مبهوت از این عمل، دوباره نگاهی به مادرم انداختم که به زحمت به من میفهماند: «اشکالی نداره، تحمل کن». زیر فشار سنگین نگاه مادر تسلیم شدم و از حاجآقا تشکری کردم و شروع کردم به خالی کردن بشقاب از نو پر شده. غذا رو به سختی در دهان میجویدم و به زحمت بیشتر فرو میدادم.
تنها سه قاشق به خالیشدن بشقاب مانده بود که ناگهان کفگیر سیار دوم چون طپانچهای بر صورت بشقابم نشست و رنگ سفیدش رو با روغن قرمزشدهٔ زرشکپلو سرخ کرد. من خشکم زد. خواستم چیزی بگویم اما صدایی ازم درنیامد؛ چرا که از فرط خشم، نفسی هم بالا نمیامد.
اینبار حتی تشکر هم نکردم. تنها سری تکان دادم و همینطور بکم شروع کردم به تناول غذا. قاشقها رو چون پلهبرقی به سرعت از پس هم، نه داخل دهان، بلکه مستقیم در حلقم میکردم، و هرچند لحظه یکبار آبی برای رهایی لقمه و عبورش از مجرای مری مینوشیدم. و در همین حال تمام حواسم به دست حاجآقا بود که اگر باز به سمت کفگیر رفت، جلویش رو بگیرم. انگار قصد داشت از یکیک پلو-خورشتها به من بخوراند.
اما اینبار با رو به اتمامگذاشتن غذای بشقابم، و نزدیک شدن انگشتان حاجآقا به کفگیر، دستم رو روی بازویش گذاشتم و گفتم: "من دیگه نمیخورم حاجآقا، خیلی متشکر!" حاجآقا با خونسردی و لبخندزنان گفت: "برای خودمه پسرم." و کفگیربرنج رو در بشقاب خودش خالی کرد، و برای پر کردنش سمت دیس برنج برگرداند. من نفس عمیقی کشیدم و همراه آخرین قاشق غذا راهی حلقم کردم. اما هنوز هیچکدوم رو پائیننداده بودم که مشاهدهٔ خالیشدن کفگیر دوم در صحن مطهر بشقاب من مثل طنابدار راه نفس رو بر من بست و لقمهٔ آخر در گلویم گیرکرد. همینطور که سرفه میکردم و دستم به سمت آب میرفت شنیدم که حاجآقا میگوید: "سیر نشدی پسرم. بخور! انشاءالله قبول حق!" و خورشت فسنجانی رو که انگار تنها برای خود ایشان پیش رویش نهاده بودند، جلوی من گذاشت و ادامه داد: "از این بریز روش ببین چیه!" آب لیوانی رو که دستم بود سرکشیدم؛ و عجبا که بهجای خنکشدن، احساس برافروختگی کردم. احساس کردم نه تنها معدهام رو به انفجار است، بلکه تکتک سلولهای بدنم درحال از هم گسستناند. کمی صبر کردم تا آرام شدم. آب دهانم رو به سختی قورت دادم، و مشغول چپاندن قاشقهای غذا در حلقم شدم. غذا رو جویده و نجویده با مشقت پایین میدادم، تا هرچه زودتر از این مخمصه رهایی یابم و کنار بکشم. و اینبار شش دانگ حواسم به دست حاجآقا بود که یقین داشتم این مرتبه یک راست سمت شیرینپلو خواهد رفت.
همین هم شد و هنوز قاشق آخر رو از دهانم بیرون نکشیده بودم، که کفگیر لبریز از شیرینپلو رو در حال سیر مسافت دیس-بشقاب دیدم. به سرعت باد قاشق رو رها کردم و قبل از اینکه کفگیر مهاجم بعدی وارد محوطهٔ استحفاظی من بشه، بشقاب رو عقب کشیدم و جاخالی دادم. چیزی نمانده بود که برنجها روی سفره خالی بشوند. حاجآقا لبخند پدرانهای زد و گفت: "پس سیر شدی. قبول حق انشاءالله!" و بار کفگیر رو بر ظرف خودش تخلیه کرد.
من خرّم از خلاصی و شادمان از پاتکی که زدم، الهیشکری گفتم و به رسم ادب بلند از اهلمنزل تشکر کردم و از سفره عقب کشیدم. احساس ترکیدن داشتم و کشآمدن معده رو کاملاً حس میکردم. مدتی گذشت و صرف غذا به اتمام رسید، و خانمها مشغول جمعکردن سفره شدند. و من غرق در افکار خودم بودم و در حال مرورکردن آنچه که آن شب بر من گذشته بود؛ و در این بین بیخبر از همهجا، چشمم به تکه نانی در کنار سفره افتاد و بیاختیار دستم برای ربودنش دراز شد. حرکت من توجه حاجآقا رو به خودش جلب کرد، و من همچنان فارغ از ماجرا، ملتفت رفتار خودم و نگاه حاجآقا نشدم. تا اینکه صدای فریاد حاجآقا من رو به خود آورد که گفت: "خانم یک بشقاب از اون شیرینپلو برای حسینآقا بیاور! گویا حسینآقا هنوز سیر نشده."
در آن لحظه زغال هم برای توصیف رنگ صورتم، روسفید بود؛ چون رخسار من در آن هنگام به رنگ سیاه ناگفتنیای بود، که کسی در عمرش ندیده است، جزء مادرم که از روبرو من رو به خاموشی فرامیخواند.
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





