تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 با خواهرم -راحله- آرام‌آرام کنار محوطهٔ استخر قدم می‌زدیم. دخترخواهرم -آناهید- که چهار سال بیشتر نداشت، در حوضچهٔ مخصوص بچه‌ها آب‌بازی می‌کرد. راحله بیست‌ویک سالش بود و، دو سالِ پیش از شوهرش جدا شده بود. دور استخر، روی چمنها، دختران و پسرانِ جوان با سروصدا توپ‌بازی می‌کردند؛ و برخی هم بی‌سروصدا، درونِ آب، عشق‌بازی می‌کردند.

 در یک لحظه چشمم به مورچه‌ای افتاد، که روی موزائیک در حال گریختن بود. پای برهنه‌ام رو با احتیاط از کنارش بلند کردم و، رو به راحله گفتم: "زندگی آدم می‌تونه مثل این موزائیک‌، محصور به چار خط بشه؛ که اگه از این چارضلع بیرون نری، فکر می‌کنی وسعت همــهٔ دنیا اندازهٔ همین یه مربع‌ست."

 فریاد بچه‌ها از همه‌طرف شنیده می‌شد. آناهید کج‌کج به پسربچه‌ای همسن‌وسال خودش نزدیک می‌شد. خانمی تمام‌عریان روی یک صندلی، زیر آفتاب دراز کشیده بود و، کتاب کوچکی در دست داشت. من نگاهم را از روی سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ کتابش می‌شد، برگرفتم و ادامه دادم: "«رهایی» که فقط از مکان نیست. باید چارچوبِ فکر و باورت رو گسترش بدی."

 خانم لاغرِ سفیدپوستی، با شکمی برآمده، کنار فرزندخواندهٔ سیاه‌پوستش نشسته، و همبازی او شده است. صدای خندهٔ آناهید را می‌شنوم؛ حتماً با پسرک دوست شده: "درس و دانشگاه، کار و آموزش‌حرفه‌ای، تمرین و ممارست؛ با اینا می‌تونی به ابعاد دیگهٔ زندگی پابزاری."

چارچوب

 راحله می‌پرسد: "آناهید؟!... آناهید کجاست؟" با دست او را که با سطل قرمزی، بر سر پسرک آب می‌ریزد، نشان می‌دهم. پیرزنی راست‌قامت از کنارم می‌گذرد و زیرلب می‌لُندد: «زنیکهٔ بی‌حیا! خجالت نمی‌کشه جلوی این همه بچه لخت شده!؟» خواهرم زبان آلمانی نمی‌فهمد. من یاد سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ کتابش می‌شد، می‌افتم: "کار کن، دَرسِت رو هم بخون. من هم تا اونجا که بتونم کمکت می‌کنم."

 استخر از همیشه شلوغ‌تر است؛ چون میزان دمای هوای امروز به سی‌ودو درجه رسیده. این در اینجا یعنی قعرِ جهنم: "وقتی از این چاردیواری بیرون اومدی، می‌بینی دنیا جاهای دیگه، با آدمای دیگه هم داره."

 راحله می‌خواهد به آب بزند. می‌گوید: "بریم یه دور دیگه شنا کنیم؟" اما امروز روز شنا نیست. همه آمده‌اند برای آب‌تنی‌کردن. صدتا طول، با شنای قورباغه؛ این یعنی شنا. کار همیشگی دوست‌دخترم است. من با کلی ادعا، با پنج‌تا طول شروع کردم: "برو!... من حواسم به آناهید هست."

 راحله لابلای چند مرد سیاه، سفید و زرد ناپدید می‌شود. یادم به سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ کتابش می‌شد، می‌افتد...


 بایدنوشت: «هرنوع برداشتِ غیراخلاقی از نوشته، و هرشکل کاشتِ غیرادبی در کامنت، آزاد است!»

 


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
هفدهم آبان 1385 بـسامـان  | لینک البست  |