

-
نگرانم جبرئیل!
-
نگران از چی؟
-
تو خوب میدانی که من هرگز دروغ نمیگویم، و یک عمر هم تلاش کردم به این قوم عرب بفهمانم، دروغ زشتترین، و منشأ گناهان است. از این رو نمیتوانم به تو دروغ بگویم، همانطور که به اسرافیل هم نتوانستم دروغ بگویم.
-
برای چه میخواستی به اسرافیل دروغ بگویی؟
-
میخواستم به او بگویم که شیپورش را یافتهام، تا به این بهانه او را به زیرآسمان بکشم.
-
برای چه؟
-
تا تو را که عاشق او شدهای به این بهانه به زیرآسمان بیاورم.
-
خب این چه نفعی برای تو داشت؟!
-
میخواستم از اسرافیل قول بگیرم که در قبال جاری کردن صیغهٔ عقد موقت از طرف من بین تو و او، شبهنگام از زیر زبان تو حرف بکشد.
-
حرف بکشد؟! چه حرفی؟
-
تو میدانی که امروز در طبقهٔ همکف آسمان جلسهٔ غیرعلنی تشکیل دادهاند؟
-
آری!
-
این را هم میدانی که من و ابراهیم را هم به آن جلسه دعوت نکردهاند؟
-
میدانم که تو را دعوت نکردهاند، ولی ابراهیم را چرا، دعوت کردهاند.
-
ابراهیم را دعوت کردهاند؟!! اما... اما... اما خدا خودش به من گفت او را دعوت نکردهاند!!؟ خدا که دروغ نمیگوید! میگوید؟!
-
البته که نه! خدا به تو نگفت ابراهیم را دعوت نکردهاند، خدا گفت حضرت ابراهیم در این جلسه شرکت ندارد.
-
خب این چه معنیای میدهد؟!
-
ابراهیم دیروز برای سرگرمکردن بچههای حوریها، که ماشاءالله روز به روز هم بر تعدادشان افزوده میشود، داشت مثل همیشه نمایش پریدن از روی آتش و مبدل شدن آتش به گلستان را بازی میکرد؛ اما یادش رفته بود که من برای انجام مأموریتی به زمین رفتهام و نمیتوانم از روی زمین آتش را به گلستان تبدیل کنم. این بود که هنگام پریدن از روی آتش، به درون آتش افتاد. و اگر حوریها که از دور مراقب بچههایشان بودند، به موقع به دادش نمیرسیدند، معلوم نبود چه بلایی سر او میآمد؛ چون او همیشه با آتشهای جهنم که حقیقیاند نمایش میدهد. الان هم شنیدهام حالش بهتر است، اما امروز صبح نمیتوانست در جلسه حضور یابد.
-
عجب! چه اتفاق وحشتناکی! و من از همهچیز بیخبر!؟...
-
آری! خداوند هرگز دروغ نمیگوید.
-
پس اگر ابراهیم هم دعوت شده، چرا من را دعوت نکردند؟! مگر من از ابراهیم کمترم؟ درست است که او بهترین دوست خداست، اما هیچکس به اندازهٔ من به خدا نزدیک نیست؛ حتی خود تو!
-
همینطور است که میگویی. من هم الان اینجایم تا دربارهٔ موضوع جلسه با تو صحبت کنم.
-
واقعاً؟! مگر تو میدانستی که من خواهم آمد؟!
-
آری! خدا پیشتر به من گفته بود که تو با شیطان صحبت کردهای و اینجا خواهی آمد.
-
ای شیطان رجیم! لعنت خدا بر شیطان!
-
نه! اشتباه نکن! شیطان از ترس اینکه تو هم به تلافی اینکار، موضوع سورهٔ توبه را به خدا بگویی، چیزی بروز نداد. اما خدا بر همه چیز آگاه است. هو البصیر و هو السمیع! فراموش کردهای؟!
-
نه! اما فکر کردم موضوع این جلسه آنقدر مهم است که خدا از دیدن من غافل شده.
-
خدا هیچوقت از بندگانش غافل نمیشود. اما درست میگویی، موضوع این جلسه بسیار مهم و حائز اهمیت بوده. اما به دلایلی که خواهم گفت، حضور تو در این جلسه صلاح نبوده است.
-
آخر چرا؟
-
بهت میگویم. اما من خستهام! این عاِلم ِ قـُم که بایست به خوابش میرفتم، پس از بیدارشدن، قضیهٔ خوابش را چنان وارونه برای همه تعریف میکرد، که مجبور شدم چهل سال تمام، هر شب به خوابش بروم؛ و همهچیز را از نو نشانش بدهم (خوانندگان عزیز مطلع هستند که یک روز آسمانی مساوی با چهل سال و یا به روایتی هزار سال زمینیست). اگر مخالفتی نداری برویم به باغ عدم، و آنجا قدمزنان با هم صحبت کنیم. سکوت آنجا باعث میشود من هیاهویی را که از زمین در سر دارم، آرام کنم. و از طرف دیگر، در آنجا کسی نیست که مزاحم ما شود.
-
گفتی اسمش چه بود؟
-
همنام توست. نام تو را بر او نهادند، چون در شب ولادت تو به دنیا آمد. خودش به داشتن این نام افتخار میکرد و به دیگران اجازه نمیداد نامش را به اختصار بخوانند و یا با القاب دیگر صدایش کنند. و وقتی از کشورش هجرت کرد، در کشور جدید هم، به آنها که به غلط صدایش میکردند، با لبخند تفاوت معنی مُحمّـِد و مُحمّـَد را توضیح میداد. اما آنها هیچوقت سعی نکردند آن را درست یاد بگیرند و او همیشه برایشان تکرار میکرد. و چون اثر نکرد، او هم به تلافی، عمداً نام آنها را به غلط میخواند، و یا اصلاً سعی نمیکرد نام آنها را به خاطر بسپارد.
-
از او بیشتر برایم بگو! از زندگیاش؛ از آرمانهای ناکامماندهاش؛ از اعتقادش و ایمانش! اصلاً چرا یکمرتبه به همهٔ آنچه باور داشت، پشت کرد؟!
-
اهل ایرانزمین است. سادهدل و زودباور. از دروغ بیزار است و تاکنون هرگز هم زبان به دروغ آلوده نکرده. از دوران نوجوانی همیشه فکر و ذکرش چیزی جزء شناخت خودش و خدای خدایش نبود. حرفهای بیاساس دیگران را به راحتی باور نمیکرد، برای همین به تو و به کتاب آسمانی تو اعتقاد محکمی نداشت. اما هرگز نه به تو، و نه به کتاب آسمانی تو، بیاحترامی نکرد. و بسیار هم سعی بر فهمیدن کتاب آسمانی تو میورزید. اما در این راه معلمی نداشت. پس خدا فرصتی به او داد و او را از قید و بند خانه و خانواده دور کرد، تا در تنهایی خویش به همه چیز بیاندیشد. چندین سال به تنهایی زندگی میکرد و فقط میخواند، و گوش میداد. تا اینکه با تو و علی پسر عمویت آشنا شد. و همینطور با ابوذر. و بعدها نیز با دو تن از بهترین ِ اصحابت، ابوبکر و عمر. اما هنوز خیلی مانده بود تا شما را بشناسد. پس خدا که از سعی و پشتکار او بسیار خشنود بود، برایش راهی باز کرد تا از سرزمین خفهقان هجرت کند. هجرتی چون هجرت یاران تو به حبشه. از سرزمینی در خوف و ترس، به سرزمینی در صلح و آرامش. در دولت جدید، زیر سایهٔ آزاداندیشی به پژوهش و کنکاشش ادامه داد. شبها که بیخوابی را به جان میخرید، تا بلکه تو را در کوچهپسکوچههای کتابها پیدا کند.
-
پیدا کرد؟
-
آری! بالاخره تو را در کوچهای یافت که بیخردان، و مروّجان جهل و خرافه، آن کوچه را از دوطرف مسدود کرده بودند؛ و اجازهٔ ورود به کسی نمیدادند. اما در دولت جدید، مردمان حتی اجازهٔ پرواز داشتند چه برسد به مستانه راه رفتن! پس پرواز کرد و وارد کوچهٰ ممنوعه شد. آنجا بود که تو را شناخت. و چهرهٔ بیحجاب، و صورت خالی از نورهای ساختگی ِ تو را آنجا دید.
-
خوشش آمد؟

-
میدانی!؟ سالها افسانه و دروغ شنیدن، ذهن هر انسانی را خواهناخواه آلوده به خرافات و توهّماتِ بیاساس میکند. اینها از تو قصهها ساختهاند. و اگر این همه کتاب دربارهٔ تو و زندگانی تو نبود، از تو همان را میساختند که دیگران از ابراهیم و نوح و موسی و عیسی ساختند. اما اینک او به لطف برخی از همین کتابها و نویسندگان آگاه، تو را شناخته، اما پی به پیام تو نبرده. و نمیداند این پیامبر امین، که پس از بعثت، سینزده سال در مکه اعراب را به مهربانی و بخشندگی دعوت میکرد، و آنها را از پرستش خدایان ساختگی بازمیداشت، چرا ناگهان در مدینه چنین خونریز و دنیادوست شد. این چراها همچون خورهای در جانش افتادند و تو را در چشم او انسانی بیرحم و قصیالقلب نمایان کردند.
-
چرا باغ عدم اینقدر تاریک و سیاه است؟! چرا خداوند خورشیدی در این باغ نمیآفریند تا همهجا روشن شود؟! یا لااقل ستارگانی را بر آسمانش نمینهد تا مایهٔ امیدواری باشند و گواه بر روشنایی!؟
-
... با سلام و صلوات به روح پاک تمامی فرشتگان جانباخته در جنگ بدر؛ و سلام و عرض ادب به حضور مطهّر رهبر و پیشوای تمامی فرشتگان آسمان و رهبرعظیمالشأن مردمان زمین؛ و با کسب اجازه از ایشان؛ در ابتدا جا دارد که بنده به عنوان نمایندهٰ آحاد ملتهای مستضعف زمین، اولین سئوال رو، که اساساً تشکیل این جلسه و همینطور جلسه قبلی، دال بر آن است، از جناب فرشته جبرئیل، برادر و همکار عزیزمون بپرسم. و آن اینکه چرا، و اصلاً برای چه، ایشان پس از رحلت حضرت محمد صل الله علیه و آله و سلم، از سمت خود استعفا دادند و مسبب پیدایش این همه گمراهی و گرفتاری شدند؟!... چرا ایشان در آن شرایط بحرانی پس از رحلت، جامعه انقلابیون و مسلمان ما رو تنها گذاشته و ایشان را در تشخیص دادن راه درست از نادرست، ارشاد و راهنمایی نکردند؟!... که حالا ما شاهد این باشیم که نویسندگان بیشعوری از روی گمراهی، چه در ایراناسلامی، و چه در خارج از ایراناسلامی، فرصت پیدا کردهاند تا کتبی در تاریخ، نوشته و چاپ و انتشار دهند، تا ما را امروز در این تنگنا قرار دهند؟!... آیا این وظیفهٔ برادرمان، جبرئیل نبوده، که در رساندن پیام ما در زمین به عالمان و فقها مجاهدت بیشتری میکرد، تا عدهای از ایشان از دین برنگشته و کتبی بر ضد عقاید دیگر علما ننویسند؟!... و سئوال دوم بنده از محظهر شریف برادر ارجمند و دوست و همکار قدیمیام، که قرنهای بسیار دراز در عرصههای مقدس جنگها، برای دفاع از مرز و بوم، و خاک و آب زمین، در جنگ علیهٔ کفار، خالصانه و عاشقانه، شمشیر زدند، میباشد.... جناب فرشته، سرلشگر تیمسار عزرائیل! با توجه به سوابق درخشان و غیرقابلانکار شما در طول دوران چند قرنهٰ دفاع مقدس، لطفاً توضیح بدهید که چرا و اصلاً برایچه بایست به این کافران خدا نشناس، و مفسدان فی الارض، اجازه داده بشه که حق ادامهٔ زندگی نکبتبار داشته باشند، و در این فرصت، با نوشتن یک مشت اراجیف، جوانان زمینی رو اینچنین از راه ایمان بدر کنند؟!... چرا در همان نطفه، جلوی ایشان گرفته نشد و ایشان به سزای اعمالشان رسانده و گردن زده نشدند؟! (خوانندگان آگاهی دارند که عزرائیل از زمان فرا رسیدن موعد مرگ انسانها مطلع بوده و بر آینده مخبر. از اینرو ایشان میتوانسته پیشتر پیشبینی کند که چه اعمالی از چه کسی در آینده سر خواهد زد) لطفاً توضیح بدید!؟... بنده هم دیگه سئوالی ندارم و با درود و سلام به آل محمد، و دعا برای تعجیل در پیدا شدن شیپور اسرافیل، برای تحقق ظهور آقا امام زمان، از خدمت رهبرالعالمین اجازه ترخیص میطلبم.

-
با نام خدا. در پاسخ به سئوال میکائیل، عرض کنم که من در ارشاد و راهنمایی علما و طلاب، کمترین کوتاهی نکردم. طبق آمار و بررسیهای انجام شده توسط پژوهشگران اسلامی، بنده تنها چهارصدوشصت مرتبه بر ابراهیم و موسی و عیسی در زمان حیات ایشان در زمین، نازل شدم، که البته این تعداد دفعات در زمان ایشان کافی بود؛ چون اولاً جمعیت مثل امروز در زمین بیداد نمیکرد، و ثانیاً مردم قدرت فهم و شعور کافی برای طرح سئوالات بیشتر رو نداشتند که الزام بیشتری برای حضور من ایجاد کنه. و پس از اون هم بیستوچهارهزار بار تنها بر محمد نازل شدم تا بتواند پاسخگوی سئوالات قومش، که بیشتر پیرامون جهاد و روابط اقتصادی ایشان، و یا پیرامون جماع و روابط جنسی ایشان بود، باشد. یعنی من به طور میانگین روزی دو تا سه بار، این مسیر طولانی آسمانـزمین، زمینـآسمان رو پرواز کردم. اما پس از رحلت محمد، از آنجاییکه هرج و مرجی بین یاران وفادار ایشان، و نوادگان ایشان برای بهدست اوردن قدرت و حکومت بلاد اسلامی پدید اومد، من هم دچار سر درگمی شدم و نتونستم بفهمم حکومت از آن کیست. از یک طرف ابوبکر و عمر که از بهترین ِ اصحاب پیامبر، و یار و مشاور دائمی ایشان بودن، برای برقرار ماندن نظم بین مسلمین تازه به قدرترسیده، میخواستند هر چه سریعتر خلیفهای انتخاب شود. و از طرف دیگر عدهای خائن هیزمفروش، که طالب ایجاد دودستگی و بر انداختن حکومت اسلامی بودند مصرر بودند که علی را که در آن زمان، جوان سیودوـسه سالهای بیش نبود، و برای بهترین یاران محمد هم، بهخاطر سن و جایگاه بیشترشون، احترام و ارزش خاصی قائل بود، به خلافت برسونند. و با ترویج و تحریف اتفاقات گذشته، سعی بر ایجاد نفاق در بین مسلمانان رو داشتن؛ که موفق هم شدن! و چون خود محمد هم در زمان حیاتش، اقدام اساسیای که جای شک و شبحه در آن نباشد، برای تعیین قطعی یک جایگزین مناسب، نکرد، من هم مردد شده، بر هیچیک از ایشان نازل نشدم. البته در پاسخ به این سئوال من که چرا محمد علیرقم مدیریت شایسته و دوراندیشی دقیق در تمام طول ده سال حکومت در مدینه، دست به این اقدام اساسی نزد، ایشان معترضانه پاسخ داد که عزرائیل بدون هماهنگی و تعیین وقت قبلی به سراغ وی آمدست. و جا داره من هم از جناب عزرائیل خواهش کنم بعداً علت انجام این کارشون رو برامون توضیح بدن.... و اما پس از درگیریها و جنگهای متعدد داخلی بین مسلمانان، همونطور که مطلع هستید، و به دلایل مذکور، من از سمت خود استعفا دادم. و پس از اون هیچکسی حاضر به برعهده گرفتن وظایف قبلی من نشد؛ تا روی کار آمدن حضرت خمینی و تشکیل انقلاب اسلامی به رهبری ایشان. که در این زمان خود شخص میکائیل داوطلبانه عهدهدار رسالت قبلی من و پیامرسان و مدافع حقوق بشر در زمین شد. امیدوارم پاسخ سئوالش را به خوبی داده باشم؛ با اجازه.
-
بنده در دوران حضرت خمینی، روزی بیستوچهار، پنج مرتبه، بالبالزنان، و بدون اینکه مث بعضی از این حضرات و امامزادهها، قالیچهٔ صِفر زیر پام بذارن، میرفتم زمین و میومدم. بعضی روزها از فرط خستگی مجبور میشدم در زمین بمونم؛ و چون بودجهای برای اقامت در «جزایر کبوتران حرم» اختصاص داده نشده بود، بلاجبار شب رو توی چاه مرطوب و تاریک سینما جمکران، کنار امام زمان میخوابیدم!؟.... آمارش به زودی از طرف پژوهشگران اسلامی منتشر خواهد شد، که بنده در طول بیستوپنج سالی که در خدمت حضرت خمینی بودم، یعنی از زمان شروع جهانگردیه ایشون از ترکیه و عراق تا فرانسه، بنده دویستوبیستهزار مرتبه، رفتم زمین و برگشتم. حالا شما برادر جبرئیل، تقصیرات رو به گردن من میندازین؟!... به من چه که حضرت خمینی نتونست کارش رو درست انجام بده؟!... من به وظیفم درست و خالصانه عمل کردم!؟...
-
من توی دهن این میکائیل میزنم!... من دولت تعیین کردم!... اما این عزرائیل خدانشناس بود که کارها رو خراب کرد. و برای اینکه جمعیت زمین زیاد شده بود، و یه نفره از پس کشتن آدما برنمیاومد، هی اُردِر میداد که: "اینو اعدام کن؛ اونو تیربارون کن؛ اینو سر بهنیست کن؛ اونو حلقآویز کن!؟" تازه بعدش هم که دید باز نمیرسه کارش رو به تنهایی بکنه، یهویی تصمیم گرفت کارش رو آسونتر کنه، و همه اونایی که قرار بود پنجاه تا هشتاد، نود سال دیگه بمیرن، بفرسته جنگ تا یه کم سرش خلوت شه!؟ و جنگ ایران و عراق رو راه انداخت!؟ و کلی وقت ما رو الکی گرفت!؟ خب ما هم نمیرسیدیم مَشقایی که میکائیل میگفت رو شب از بر کنیم دیگه!؟... ای بزنم تو دهن این عزرائیل، جیگرم حال بیاد!...
-
بله! دربارهٔ نتایج آخرین مأموریت من، باید به عرض برسونم که، در گفتگویی طولانی که با حاجآقا داشتم، ایشون بر این نظر بود که "اصولاً همهٔ اینها فقط یه جو سازیه از طرف دشمنان ِ اسلام و پیامبر اسلام. و اساساً تمامی ملت شهیدپرور ایران، مسلمان و پایبنده به اصول اسلامیاند. و تنها یک درصد بسیار ناچیزی هستند، که اونها هم به امید خدا و لطف پروردگار به راه راست هدایت میشن و مشمول رحمت الهی قرار خواهند گرفت." من در بحثهای طولانی که با ایشون کردم، با نشون دادن آمار و ارقام ستادهای فیفیسی در آسمان، و سیامام در زمین (فیفیسی = فرشتگان فوق سری، یا همون کرامالکاتبین. و سیامام = ستاد آماری امام) سعی کردم که ایشون رو در جریان اتفاقات پیرامونشون قرار بدم. اما ایشون مؤکداً و مکرراً بر نظر خودشون که تمامی ملت ایران مسلمانند، پافشاری کردن، و حرفای من رو قبول نکردن.

ادامه مطلب/مجمعالکامنات





