تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 نقل است که روزی خداوند تبارک و تعالی برای یک جلسهٔ خیلی مهم که با فرشتگانش در طبقهٔ همکف آسمون داشت، از عرش کبریاییش پایین اومد تا سوار بر قالیچهٔ پرندهٔ حضرت سلیمان -راننده‌ش- بشه و بره. نی قلیون رو داد دست حضرت محمد که با فاصلهٔ کمی -حدود دو کمان- اونطرف‌تر نشته بود و گفت: "تو بکش تا من زودی بیام. اگه زغال هم تموم شد به شیطان بگو تا برات از جهنم بیاره!" حضرت محمد با تعجب پرسید: "یعنی من همراتون نیام؟!" خدا گفت: "نمی‌شه! جلسه امروز محرمانه‌ست و حتی حضرت ابراهیم هم توش شرکت نداره." حضرت محمد تعجبش بیشتر شد و پیش خودش فکر کرد: "یعنی این جلسه دربارهٔ چیه که خدا حتی بهترین دوستش ابراهیم ِ خلیل رو هم خبر نکرده؟!" تو همین فکر بود که خدا و حضرت سلیمان مث برق از اونجا دور شدن.
 حضرت محمد نی قلیون رو به لب گرفت و رفت توی فکر. همینجوری که توی افکار خودش غرق بود و قلیون می‌کشید یه دفه یاد حرفه خدا افتاد که گفت: "اگه زغال تموم شد به شیطان بگو برات بیاره." پس بی‌معطلی زغالها رو با انگشتر عقیقی که دستش بود از همون بالای تخت ریخت پایین (می‌گویند بر اثر ریزش همین زغالها، یکی از بزرگترین حفره‌های ناشی از برخورد شهاب‌سنگ در چند نقطه در امریکا پدید اومد، که البته دروغه؛ چون در آن زمان حضرت محمد هنوز زاییده نشده بود!). بعد از اینکه زغالها رو خالی کرد، مصدق ـ نخست وزیر سالهای سی تا سی‌ودو ایران‌ـ رو که اتفاقی داشت از اون اطراف رد می‌شد صدا زد (مصدق نیز مانند تنی چند از دولتمردان و شعرا و نویسندگان ایرانی بین بهشت و جهنم بلاتکلیف بود. یه چند سالی به جرم خیانت می‌فرستادنش جهنم، بعد دوباره به‌خاطر عِرق ملّی و میهن‌پرستیش، برمی‌گردوندنش تو بهشت. البته نقل است که این ایام فراق فقط در چند روز پایان سال خورشیدی رخ می‌داده. از این رو می‌شه حدس زد این اتفاقات هم همگی در فاصلهٔ روزهای ۲۹ اسفند تا ۵ام فروردین سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۸۵ رخ داده) و گفت: "اگه داری بر می‌گردی جهنم به شیطان هم بگو یه چند تا زغال برا من بیاره." مصدق پرسید: "زغالش درشت باشه و خوب، یا ریز باشه و چاق؟" حضرت محمد با تبسم گفت: "فرقی نفوکوله، جیـگر!" مصدق خندش گرفت و رفت.
 اندکی بعد شیطان با دو دست پر از زغالهای آتیش شده حاضر شد. دست راست پر از زغال خوب، و در دست چپ، زغال چاق! بعد از کلی تعظیم و هزاروسیصدوهشتادوپنج‌تا سلام و صلوات (محتمل است که به مناسبت نامگذاری سال ۸۵ به نام سال پیامبر، شیطان چنین تملقی کرد) گفت: "این هم زغال. بفرمایید." حضرت محمد یه لبخندی زد و گفت: " بشین کارت دارم." شیطان متعجب، اما کنجکاو نشست کنار تخت. حضرت پرسید: "ببینم می‌دونی امروز خدا بدون اینکه تو رو باخبر کنه با فرشته‌هاش یه جلسه‌ٔ محرمانهٔ غیرعلنی تشکیل داده؟" شیطان یک دفه از جاش بلند شد، و آتیشی از سرش زبونه زد و بعد دود غلیظی از گوشهاش زد بیرون. و بعد با عصبانیت بلند پرسید: "کجا؟" حضرت محمد که انگار منتظر شنیدن همین سؤال بود گفت: "آهان! خدا به من گفت کجا، اما نگفت جلسه دربارهٔ چیه. من هم می‌خوام بدونم راجع چی شور انداختن که من رو دعوت نکردن. برای اینکه بهت بگم کجا باید قول بدی هر خبری که بدست اوردی به من هم بگی." شیطان بلافاصله گفت: "باشه باشه! قول می‌دم. بگو کجا!" حضرت محمد گفت: "ده نشد! از اونجایی که تو شیطانی و روی قول تو نمی‌شه حساب کرد، بذار یه چیز رو همین الان برات روشن کنم. اگه بری و بعداً بخوای واسه من قمیش بیای و پول زور بخوای تا بگی، کاری می‌کنم که خدا به زور هم که شده مجبورت کنه جلوی آدم سجده کنی و تازه پاچه‌خواریش رو هم بکنی!" شیطان یه کم فکر کرد و گفت: "خدا که مهربونه. به زور متوسل نمی‌شه!" حضرت محمد با جدیت گفت: "اگه من بش بگم که تو بودی که‌ «بسم الله الرحمن الرحیم» اول سورهٔ توبه رو از کتابش پاک کردی، اونوقت نه تنها به زور متوسل می‌شه، بلکه ممکنه بفرستت به سیارهٔ نپتون، تا دیگه از فرط سرما نتونی بگوزی. چه برسه به این که آتیش به پا کنی!؟" با شنیدن این حرف صورت شیطان سیاه و کبود شد، و به جون مادرش قسم خورد که هرچی شنید بی‌کم و کاست باسه حضرت محمد تعریف کنه. و با دادن این قول، و گرفتن نشانی جلسه از حضرت محمد، به سمت آسمون همکف پرواز کرد.
 
 ... هنوز خیلی نگذشته بود که زبونه‌های آتش شیطان از دور نمایان شد، و در حالیکه چیزی در حال سوختن رو با خودش می‌کشید به حضرت محمد نزدیک شد. وقتی که جلوتر رسید، حضرت متعجب پرسید: "ببینم چه زود برگشتی! این دیگه چیه دنبال خودت می‌کشی؟... اِاِاِه! ببینم این قالیچهٔ حضرت سلیمان نیست که داره تو دستت می‌سوزه؟!" شیطان گفت: "چرا خودشه." حضرت محمد ادامه داد: "پس تو دست تو چی‌کار ‌میکنه؟ سر حضرت سلیمان چه بلایی اوردی؟!" شیطان گفت: "نگران اون نباش! اون حالش خوبه. می‌خواست از دست من فرار کنه، من ‌اَم سر قالیچه‌ش رو گرفتم تا نتونه در بره. که قالیچه‌ش آتیش گرفت." حضرت با نگرانی  پرسید: "چه بلایی سر حضرت سلیمان اوردی؟!" شیطان جواب داد: "گفتم که حالش خوبه. وقتی دید قالیچه‌ش آتیش گرفته و راه فراری هم نداره، پرید پایین." حضرت محمد از جاش بلند شد و با هراس پرسید: "پرید پایین؟!... یعنی چی پرید پایین؟! حضرت سلیمان از بس با این قالیچه پرواز کرده، دیگه خودش پرواز یادش رفته.... ببینم تو نگرفتیش؟!" شیطان جواب داد: "ده اگه می‌گرفتمش که الان مث قالیچه‌ش خاکستر شده بود و اون‌وقت پیش خدا «آخوند بیار و دین بار کن»!... بابا نترس حالش خوبه. من خودم تا زمین کنارش پرواز کردم. نزدیک بود با سقوطش بهترین مردمان خدا روی زمین رو به کشتن بده. آخه یه راست داشت می‌افتاد رو شهر قـُم! اما نزدیک زمین که رسید هُدهُدا اومدن گرفتنش. الان هم رو یکی از درختای قم نشسته داره می‌خنده." حضرت که از فرط نگرانی رنگ نورانی صورتش سبز شده بود، با تعجب پرسید: "حالا چرا دیگه داره می‌خنده؟!" شیطان گفت: "آخه هدهدا بردنش جلوی سینما جمکران! حضرت هم این سیاهی‌لشکر را می‌دید که چه ادا و اصولایی از خودش درمیارن، خندش می‌گرفت. از همه بیشتر از حقـّه‌های سینمایی‌ای که خادما برای نشون دادن شفا یافتن استفاده می‌کنن، خوشش اومده بود. تازه یه بار هم وقتی یکی از هدهدا جُک اون سگه رو که اومده بود سینما حرم امام رضا شفاعت‌خواهی، براش تعریف کرد، از فرط خنده از درخت افتاد پایین!" حضرت محمد که از نگرانی در اومده بود با غضب گفت: "خوبه خوبه! لوده‌گری بسه! این جک هم تکراری بود. بگو ببینم چی از جلسه دست‌گیرت شد؟" شیطان که تازه صورتش از شیرین‌زبونی که کرده بود زرد شده بود یه دفه دوباره قرمز شد و با مِن‌ومِن گفت: "دورتادور ساختمان مجلس نگهبان گذاشته بودن. و هیچ‌جوری نمی‌شد رفت تو. من هم داشتم دنبال یه سوراخی، چیزی می‌گشتم که چشمم افتاد به حضرت سلیمان که دم در منتظر خدا بود تا بیاد و سوارش کنه. من هم پیش خودم گفتم این رانندهٔ خداست، حتماً همه‌چی رو می‌دونه. همین تا اومدم نزدیکش، قالیچه‌ش رو روشن کرد که دربره. من‌ام سریع سر قالیچه‌ش رو گرفتم که فرار نکنه، که این اتفاقا افتاد. من تا آسمون قم هم دنبالش پرواز کردم، اما خب می‌دونید که، من رو قم راه نمی‌دن. پاسپورت می‌خواد، که به من نمی‌دن. این سُلی بدجنس هم از اون اول همه‌چی رو می‌دونس. واسه همین پرید پایین و یه راست رفت قم!" حضرت محمد با عصبانیت گفت: "درست صحبت کن! «سُلی» یعنی چی؟ مگه داری دربارهٔ آخوند حرف می‌زنی که مردم بی‌خرد به هر عنوانی صداش می‌کنن؟! یکی می‌گه «مارمولک»، یکی می‌گه «کلم»، اون یکی می‌گه «پشمک»!؟ مؤدب باش!" صورت شیطان از روی خجالت سبز شد و گفت: "استغفر الله رب العالمین!... دیگه تکرار نمی‌شه." حضرت گفت: "حالا بگو ببینم جلسه چی‌شد؟"
 شیطان جواب داد: "خب شما اصلاً نگران نباشین. من خودم درستش می‌کنم." حضرت پرسید: "چطوری؟" شیطان گفت:‌ "من خودم از زیر زبون یکی از این نگهبانای مجلس حرف کشیدم. بی‌وجدان حرف نمی‌زد که. کلی وعده و وعید بش دادم. اون‌قدر که یارو فکر کرد می‌خوام رئیس‌جمهور ایران بشم. اما باز حرف نمی‌زد. آخرسر مجبور شدم خشکه باش حساب کنم! گفت چیزی از موضوع مجلس نمی‌دونه، اما قاطیه فرشته‌هایی که وارد مجلس شدن، جبرئیل رو ندیده، واسه همین از خدا پرسیده که جبرئیل کجاست، خدا هم گفته که باسه انجام یه مأموریّت رفته به خواب یکی از علمای قم. اما خدا به موبایلش زنگ زده و اون رو در جریان موضوع مجلس قرار داده تا اگه خواست خودش باز زنگ ‌بزنه، به نظر نماینده‌ها اعتراض ‌کنه." حضرت محمد پرسید: "خب حالا اینایی که می‌گی‌ یعنی چی؟" شیطان گفت: "ای بابا! شما که خوب می‌فهمید که!؟ خب وقتی جبرئیل برگرده می‌شه ازش حرف کشید." حضرت محمد گفت: "آخه جبرئیل میاد به «تو» موضوع جلسهٔ محرمانهٔ خدا رو فاش کنه؟!" شیطان با خنده‌ای موذیانه گفت: "اولاً که جبرئیل ممکنه اصلاً ‌ندونه موضوع جلسه محرمانه‌ست. ثانیاً، به من نمی‌گه، به شما که می‌گه!!؟ تازه اگه هم بدونه موضوع جلسه محرنامه‌ست، نمی دونه که کیا تو جلسه بودن، کیا نبودن!؟..." حضرت محمد رفت توی فکر. شیطان ادامه داد: "کافیه شما برید جلوی در ورودی آسمون وایسین تا جبرئیل بیاد. بعد هم به یه بهونه‌ای ببریدش تو زیرآسمون (حدیث است که زیرآسمون، مثل همان زیرزمین خودمان‌ است) تا خدا نبیندش. و شما هم بدون اینکه به روی خودتتون بیارید که اصلاً تو جلسه نبودید، سر حرف رو راجع به جلسه باز کنید." حضرت محمد دستی به ریشش کشید و گفت: "خوب فکریه! اما حالا من به چه بهونه‌ای جبرئیل رو بکشونم تو زیرآسمون؟" شیطان نیشخندی زد و گفت: "آهان! حالا می‌گم!"
 
 حضرت محمد گفت: "بگو ببینم چه نقشه‌ای کشیدی!" صورت شیطان زرد شد و گفت: "ده نشد! از اون‌جایی که تو پیامبر خدایی و، روی قول تو، بر عکس من می‌شه حساب کرد، باید دوتا قول به من بدی!" حضرت که از رندبازی شیطان منقلب شده بود فریاد زد: " «تو» چیه؟! «شما»! از کی تا حالا تو با من اینقدر خودمونی شدی که من رو تو صدا کنی؟!" شیطان، کمترین واکنشی نشون نداد و گفت: "استغفر الله رب العالمین!... دیگه تکرار نمی‌شه!" حضرت محمد کمی آروم شد و گفت: "حالا بگو ببینم چه قولی باید بت بدم؟" شیطان با خوشحالی پاسخ داد: "اول اینکه باید قول بدید دربارهٔ اون جریان پاک کردن «بسم الله الرحمن الرحیم» سورهٔ توبه، به خدا چیزی نگین." حضرت محمد گفت: "خب باشه. قول می‌دم چیزی نگم. قول دوم چیه؟" شیطان گفت: "آهان! و قول دوم! قول دوم اینکه باید برا من یه پارتی تو ادارهٔ گذرنامه درست کنید تا من بتونم پاسپورت بگیرم، و هرجا که دلم خواست رو زمین پرواز کنم؛ حتی تو قم." حضرت محمد گفت: "بت قول نمی‌دم، باید ببینم چی‌کار می‌تونم واست بکنم." شیطان که می‌دونست حضرت محمد هرگز دروغ نمی‌گه و «آخونداش اون‌قدر می‌رن» که بتونه تو ادارهٰ گذرنامه باسش پاسپورت بگیره، با رضایت گفت: "برای اینکه بتونین جبرئیل رو بکشونین تو زیرآسمون، باید قبلش یه سری مقدّمات رو فراهم کنین. اول از همه اینکه بایست اسرافیل رو که جبرئیل از مدتها پیش عاشقش شده ولی از ترس خدا صداش در نمیاد، به بهانه‌ٔ اینکه شیپورش رو، لای خرت و پرتای زیرآسمون پیدا کردید، بکشونید تو زیرآسمون (روایت است که اسرافیل شیپورش را گم کرده. و به همین خاطر است که علی‌رقم پیشگویی علما و فقها دربارهٔ رسیدن موعد  ظهور امام زمان، و وقوع قیامت پس از امامت ایشان، ایشان هنوز معطل اسرافیل است، که تا شیپورش پیدا نشود، ظهور ایشان و قیامت، که پس از آن بایست با صدای شیپور اسرافیل مردگان دوباره زنده شوند، ممکن نیست). بعد هم..." شیطان خودش رو به حضرت محمد نزدیک کرد و در گوش حضرت محمد به حرفاش ادامه داد.
 
 ... حضرت محمد حسابی توی فکر رفته بود؛ و پُک‌های عمیقی به قلیون می‌زد، طوریکه دود غلیظی از دهنش بیرون می‌اومد (حدیث است در این روز آسمان تمامی کرهٔ زمین تمام‌ابری، و در برخی نقاط کمی‌تا‌قسمتی ابری بوده است). آیا بایست برای پی‌بردن به موضوع جلسه، تن به انجام حیله‌های پیشنهادی شیطان می‌داد؟ بهتر نبود اصلاً با خود خدا صحبت می‌کرد؟ شاید خدا دلش به رحم می‌آمد و برای پیامبرش حکم جدیدی صادر می‌نمود. مگر پیش از این زمانیکه بین اعراب بود، بارها و بارها آیه‌های جدیدی در تصدیق اعمال او نازل نکرده بود؟ حضرت محمد هرگز آیهٔ ۵۰ سورهٔ احزاب را فراموش نکرد که در آن خدا به پیامبرش امتیاز ویژه‌ای برای تصاحب زنانی که به میل خود، خود را تسلیم ایشان می‌کردند، داد؛ و بدین ترتیب او تنها مسلمانی بود که حق اختیار بیش از چهار زن را داشت. آیا این بار هم برای او استثنا قائل می‌شد؟ نه! این‌ بار با مواقع دیگر فرق داشت، حضرت ابراهیم هم دعوت نشده است. پس باید چه می‌کرد؟ حضرت محمد بلند شد و سمت درب ورودی آسمان به پرواز درآمد تا جبرئیل را که در راه برگشت از زمین بود، پیش از آنکه پیش خدا برود ببیند.
 
 ... مدتی گذشت و حضرت محمد از بس انگشت شست‌ دست راستش را روی کف دست چپش فشرده بود، انگشتش به اعتراض به آهستگی غرولند می‌کرد (می‌گویند این عادت حضرت محمد بود که در هنگام اضطراب از خود نشان می‌داد؛ و انگشت شست او تنها عضو از اعضای بدن او بود که علیه حضرت محمد به خدا شکواعیه داد. و از آن پس مستحب شد که همهٔ سادات، انگشت شست خود را گاز بزنند و یا لااقل بمکند، تا تلافی این نامردی انگشت شست حضرت محمد شده باشد). ناگهان بال‌های عظیم جبرئیل از دور نمایان شد و جبرئیل به آرامی بالا آمد و با دیدن حضرت محمد بر وی درود فرستاد. حضرت محمد با نگرانی سلام داد. جبرئیل که حالات حضرت محمد را به خوبی می‌شناخت پرسید: "چه شده محمّـد؟!"
  • نگرانم جبرئیل!
  • نگران از چی؟
  • تو خوب می‌دانی که من هرگز دروغ نمی‌گویم، و یک عمر هم تلاش کردم به این قوم عرب بفهمانم، دروغ زشت‌ترین، و منشأ گناهان است. از این رو نمی‌توانم به تو دروغ بگویم، همانطور که به اسرافیل هم نتوانستم دروغ بگویم.
  • برای چه می‌خواستی به اسرافیل دروغ بگویی؟
  • می‌خواستم به او بگویم که شیپورش را یافته‌ام، تا به این بهانه او را به زیرآسمان بکشم.
  • برای چه؟
  • تا تو را که عاشق او شده‌ای به این بهانه به زیرآسمان بیاورم.
  • خب این چه نفعی برای تو داشت؟!
  • می‌خواستم از اسرافیل قول بگیرم که در قبال جاری کردن صیغهٔ عقد موقت از طرف من بین تو و او، شب‌هنگام از زیر زبان تو حرف بکشد.
  • حرف بکشد؟! چه حرفی؟
  • تو می‌دانی که امروز در طبقهٔ همکف آسمان جلسه‌‌‌‌‌ٔ غیرعلنی تشکیل داده‌اند؟
  • آری!
  • این را هم می‌دانی که من و ابراهیم را هم به آن جلسه دعوت نکرده‌اند؟
  • می‌دانم که تو را دعوت نکرده‌اند، ولی ابراهیم را چرا، دعوت کرده‌اند.
 
  مینیاتور «ابراهیم»، از استاد ارجمند، آقای محمود فرشچیان
  • ابراهیم را دعوت کرده‌اند؟!! اما... اما... اما خدا خودش به من گفت او را دعوت نکرده‌اند!!؟ خدا که دروغ نمی‌گوید! می‌گوید؟!
  • البته که نه! خدا به تو نگفت ابراهیم را دعوت نکرده‌اند، خدا گفت حضرت ابراهیم در این جلسه شرکت ندارد.
  • خب این چه معنی‌‌ای می‌دهد؟!
 جبرئیل لبخند شیرینی ‌زد و ادامه ‌داد:
  • ابراهیم دیروز برای سرگرم‌کردن بچه‌های حوری‌ها، که ماشاءالله روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می‌شود، داشت مثل همیشه نمایش پریدن از روی آتش و مبدل شدن آتش به گلستان را بازی می‌کرد؛ اما یادش رفته بود که من برای انجام مأموریتی به زمین رفته‌ام و نمی‌توانم از روی زمین آتش را به گلستان تبدیل کنم. این بود که هنگام پریدن از روی آتش، به درون آتش افتاد. و اگر حوری‌ها که از دور مراقب بچه‌هایشان بودند، به موقع به دادش نمی‌رسیدند، معلوم نبود چه بلایی سر او می‌آمد؛ چون او همیشه با آتش‌های جهنم که حقیقی‌اند نمایش می‌دهد. الان هم شنیده‌ام حالش بهتر است، اما امروز صبح نمی‌توانست در جلسه حضور یابد.
  • عجب! چه اتفاق وحشتناکی! و من از همه‌چیز بی‌خبر!؟...
  • آری! خداوند هرگز دروغ نمی‌گوید.
 حضرت محمد که برای لحظه‌ای موضوع جلسه را فراموش کرده بود، دوباره با ناراحتی پرسید:
  • پس اگر ابراهیم هم دعوت شده، چرا من را دعوت نکردند؟! مگر من از ابراهیم کمترم؟ درست است که او بهترین دوست خداست، اما هیچکس به اندازهٔ من به خدا نزدیک نیست؛ حتی خود تو!
  • همینطور است که می‌گویی. من هم الان اینجایم تا دربارهٔ موضوع جلسه با تو صحبت کنم.
  • واقعاً؟! مگر تو می‌دانستی که من خواهم آمد؟!
  • آری! خدا پیشتر به من گفته بود که تو با شیطان صحبت کرده‌ای و اینجا خواهی آمد.
 حضرت محمد با عصبانیت گفت:
  • ای شیطان رجیم! لعنت خدا بر شیطان!
  • نه! اشتباه نکن! شیطان از ترس اینکه تو هم به تلافی اینکار، موضوع سورهٔ توبه را به خدا بگویی، چیزی بروز نداد. اما خدا بر همه ‌چیز آگاه است. هو البصیر و هو السمیع! فراموش کرده‌ای؟!
  • نه! اما فکر کردم موضوع این جلسه آنقدر مهم است که خدا از دیدن من غافل شده.
  • خدا هیچوقت از بندگانش غافل نمی‌شود. اما درست می‌گویی، موضوع این جلسه بسیار مهم و حائز اهمیت بوده. اما به دلایلی که خواهم گفت، حضور تو در این جلسه صلاح نبوده است.
  • آخر چرا؟
  • بهت می‌گویم. اما من خسته‌ام! این عاِلم ِ قـُم که بایست به خوابش می‌رفتم، پس از بیدارشدن، قضیهٔ خوابش را چنان وارونه برای همه تعریف می‌کرد، که مجبور شدم چهل سال تمام، هر شب به خوابش بروم؛ و همه‌چیز را از نو نشانش بدهم (خوانندگان عزیز مطلع هستند که یک روز آسمانی مساوی با چهل سال و یا به روایتی هزار سال زمینی‌ست). اگر مخالفتی نداری برویم به باغ عدم، و آنجا قدم‌زنان با هم صحبت کنیم. سکوت آنجا باعث می‌شود من هیاهویی را که از زمین در سر دارم، آرام کنم. و از طرف دیگر، در آنجا کسی نیست که مزاحم ما شود.
 حضرت محمد قبول کرد و هر دو به سمت باغ عدم به پرواز درآمدند.
 
 ... همینطور که حضرت محمد مات و مبهوت به جبرئیل نگاه می‌کرد، از گوشهٔ چشمش قطرهٔ اشکی همچون دری درخشان به پائین چکید. حضرت محمد سرش را پائین گرفت و برای مدتی سکوت معنی‌داری کرد. انگار چیزی در قلب مهربانش به لرزه افتاده بود. می‌خواست چیزی بگوید اما زبانش یاری نمی‌کرد. جبرئیل دستش را به آرامی بر روی کمر حضرت محمد گذاشت. حضرت محمد با دست از افتادن دومین قطرهٔ اشکی که در گوشهٔ چشم دیگرش جمع شده بود جلوگیری کرد و به آرامی‌ پرسید:
  • گفتی اسمش چه بود؟
  • همنام توست. نام تو را بر او نهادند، چون در شب ولادت تو به دنیا آمد. خودش به داشتن این نام افتخار می‌کرد و به دیگران اجازه نمی‌داد نامش را به اختصار بخوانند و یا با القاب دیگر صدایش کنند. و وقتی از کشورش هجرت کرد، در کشور جدید هم، به آنها که به غلط صدایش می‌کردند، با لبخند تفاوت معنی مُحمّـِد و مُحمّـَد را توضیح می‌داد. اما آنها هیچوقت سعی نکردند آن را درست یاد بگیرند و او همیشه برایشان تکرار می‌کرد. و چون اثر نکرد، او هم به تلافی، عمداً نام آنها را به غلط می‌خواند، و یا اصلاً سعی نمی‌کرد نام آنها را به خاطر بسپارد.
 حضرت محمد همچنان آرام و ساکت، به جبرئیل نگاه می‌کرد و به حرفهایش گوش می‌داد، و چیزی نمی‌گفت. می‌خواست گریه کند، اما بغضش باز نمی‌شد. سخت نفس می‌کشید. دردی را در گلویش احساس می‌کرد. انگار کوهی از حرفها در گلویش مانده بود و راه نفسش را تنگ کرده بود. حرف جبرئیل که تمام شد، حضرت محمد به آرامی گفت:
  • از او بیشتر برایم بگو! از زندگی‌اش؛ از آرمانهای ناکام‌مانده‌اش؛ از اعتقادش و ایمانش! اصلاً چرا یک‌مرتبه به همهٔ آنچه باور داشت، پشت کرد؟!
جبرئیل گفت:
  • اهل ایران‌زمین است. ساده‌دل و زودباور. از دروغ بیزار است و تاکنون هرگز هم زبان به دروغ آلوده نکرده. از دوران نوجوانی همیشه فکر و ذکرش چیزی جزء شناخت خودش و خدای خدایش نبود. حرفهای بی‌اساس دیگران را به راحتی باور نمی‌کرد، برای همین به تو و به کتاب آسمانی تو اعتقاد محکمی نداشت. اما هرگز نه به تو، و نه به کتاب آسمانی تو، بی‌احترامی نکرد. و بسیار هم سعی بر فهمیدن کتاب آسمانی تو می‌ورزید. اما در این راه معلمی نداشت. پس خدا فرصتی به او داد و او را از قید و بند خانه و خانواده دور کرد، تا در تنهایی خویش به همه چیز بیاندیشد. چندین سال به تنهایی زندگی می‌کرد و فقط می‌خواند، و گوش می‌داد. تا اینکه با تو و علی پسر عمویت آشنا شد. و همینطور با ابوذر. و بعدها نیز با دو تن از بهترین ِ اصحابت، ابوبکر و عمر. اما هنوز خیلی مانده بود تا شما را بشناسد. پس خدا که از سعی و پشتکار او بسیار خشنود بود، برایش راهی باز کرد تا از سرزمین خفه‌قان هجرت کند. هجرتی چون هجرت یاران تو به حبشه. از سرزمینی در خوف و ترس، به سرزمینی در صلح و آرامش. در دولت جدید، زیر سایهٔ آزاداندیشی به پژوهش و کنکاشش ادامه داد. شبها که بی‌خوابی را به جان می‌خرید، تا بلکه تو را در کوچه‌پس‌کوچه‌های کتابها پیدا کند.
 حضرت محمد با هیجان پرسید: 
  • پیدا کرد؟
  • آری! بالاخره تو را در کوچه‌ای یافت که بی‌خردان، و مروّجان جهل و خرافه، ‌آن کوچه را از دوطرف مسدود کرده بودند؛ و اجازهٔ ورود به کسی نمی‌دادند. اما در دولت جدید، مردمان حتی اجازهٔ پرواز داشتند چه برسد به مستانه راه رفتن! پس پرواز کرد و وارد کوچهٰ ممنوعه شد. آنجا بود که تو را شناخت. و چهرهٔ بی‌حجاب، و صورت خالی از نورهای ساختگی‌ ِ تو را آنجا دید.
 حضرت محمد با خوشحالی پرسید:
  • خوشش آمد؟
 
 عکس از تابلوی «سونامی»، اثر: Peter Teekapm
جبرئیل سرش را پائین انداخت و لحظه‌ای سکوت کرد؛ تا حضرت محمد سنگینی نگاهش را از صورت او برداشت. و بعد ادامه داد:
  • می‌دانی!؟ سالها افسانه‌ و دروغ‌ شنیدن، ذهن هر انسانی را خواه‌نا‌خواه آلوده به خرافات و توهّماتِ بی‌اساس می‌کند. این‌ها از تو قصه‌ها ساخته‌اند. و اگر این همه کتاب دربارهٔ تو و زندگانی تو نبود،  از تو همان را می‌ساختند که دیگران از ابراهیم و نوح و موسی و عیسی ساختند. اما اینک او به لطف برخی از همین کتابها و نویسندگان آگاه، تو را شناخته، اما پی‌ به پیام تو نبرده. و نمی‌داند این پیامبر امین، که پس از بعثت، سینزده سال در مکه اعراب را به مهربانی و بخشندگی دعوت می‌کرد، و آنها را از پرستش خدایان ساختگی بازمی‌داشت، چرا ناگهان در مدینه چنین خون‌ریز و دنیادوست شد. این چراها همچون خوره‌ای در جانش افتادند و تو را در چشم او انسانی بی‌رحم و قصی‌القلب نمایان کردند. 
 حضرت محمد به آسمان تاریک و سیاه باغ عدم نگاه کرد. یاد جوانی خودش افتاد. یاد  کویر، با همهٔ زیبایی‌هایش، که هر انسانی را عاشق می‌کرد. یاد تنهایی، و دشتی پر از سکوت، اما سرشار از حرفهای ناگفته. و بعد انگار تمام بیست و سه سال تلاشش برای ایجاد شریعتی بیدارکننده، که آموزندهٔ مسئولیت بود از خاطرش گذشت. حضرت محمد با خود می‌اندیشید، که  کسر وی در دورانی که شاید به او هنوز نیاز بود، باعث این گمراهیها و روی آوردن مسلمانان به شیعه‌گری و هفتادویک فرقهٔ دیگر شده بود. و بعد با صدایی آهسته از جبرئیل پرسید:
  • چرا باغ عدم اینقدر تاریک و سیاه است؟! چرا خداوند خورشیدی در این باغ نمی‌آفریند تا همه‌جا روشن شود؟! یا لااقل ستارگانی را بر آسمانش نمی‌نهد تا مایهٔ امیدواری باشند و گواه بر روشنایی!؟
 جبرئیل که می‌دانست حضرت محمد جواب این سئوالش را خوب می‌داند، چیزی نگفت و سکوت کرد. در همین بین ناگهان فرشته‌ای هراسان از درب باغ عدم وارد شد و فریاد زد: "چه ایستاده‌اید!؟ (خوانندگان مستحظر هستند که در باغ عدم چیزی برای نشستن بر آن وجود ندارد) که روی زمین، سیلی وحشتناک در حال شکل‌گرفتن است؛ و امواج خروشان مثل اژده‌هایی گرسنه به سمت خشکی و آدمهای از همه‌جا بی‌خبر در حال حرکتند. شیطان پیشگویی کرده که ارتفاع موجها در نزدیکی سواحل، به چهل متر زمینی خواهد رسید؛ و جمعیت انبوهی خواهند مرد!" حضرت محمد و جبرئیل با نگرانی به سمت فرشته پرواز کردند تا به اتفاق از باغ خارج شوند و خود را به ایوان آسمان برسانند، تا از آنجا بهتر زمین را ببینند. حضرت محمد دربین راه پرسید: "باز چی شده که شیطان اینجوری رم کرده و افسار پاره کرده؟ باز با خدا دعواش شده؟ هی به خدا می‌گم اینقدر از خودت در برابر این شیطان گذشت نشون نده، به حرف من توجه‌ای نمی‌کنه!؟" فرشته نگاه سئوال‌برانگیزی به محمد کرد و گفت: "چه می‌گویی ای محمد؟! انگار نمی‌دانی چه کرده‌ای؟!" حضرت محمد ناگهان ایستاد. مبهوت پرسید: "من؟!... مگر من چه کرده‌ام؟!" فرشته اندکی تأمل کرد و بعد ادامه داد: "این سیل بر اثر به زمین افتادن قطرهٔ اشک توست!؟" (علما بر این باورند که این سیل، همان سیل معروف سونامی بود، که جان هزاران تن را گرفت)
 حضرت محمد خشکش زد. نفسش در سینه ماند و رنگش سبز شد. بی‌درنگ پشت به جبرئیل و فرشته کرد، و به سرعت به سمت باغ عدم پرواز کرد. درب باغ را محکم بست و از پشت آن را قفل کرد. 
 
 ... سکوت سنگینی همه سالن رو در بر گرفته بود. همه منتظر دستور خدا بودن، تا جلسه رو رسماً شروع کنن. جلسه این بار علاوه بر غیر علنی بودن، اضطراری هم بود. چون حضرت محمد تهدید کرده بود که اگر وضعیت سامـان داده نشه، خودش به زمین حمله خواهد کرد و جنگ خندق ۲ را با کمک ۳۱۳ تن، و یاری فرشتگان رزم‌آور زرهی پادگان یک لشگر حضرت مهدی، به راه خواهد انداخت؛ و دورتادور ایران‌زمین را خندقی کنده، و تمامی خران‌مقدس ِ خرافه‌پرست را در آن ریخته، و با ریختن نفت، زنده‌زنده خواهد سوزاند (نقل است که ابتدا این فکر در ذهن حضرت محمد خطور کرده، که در قم و یا به روایتی دیگر در نطنز ـ‌که البته اولی محتمل‌تر است‌ـ،  کارگاهی شبیه کارگاه آدم‌سوزی‌ای که هیتلر ساخته بود بسازد، و همهٔ خران‌مقدس را در آن با انرژی هسته‌ای یکجا پودر کند؛ اما چون درب زرادخانه‌های ایران توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و شورای امنیت سازمان ملل متحد تخته شده بود، رأی‌اش را عوض کرد). 
 بالاخره خدا پس از یک سکوت طولانی، دستور شروع کار جلسه رو داد، و عزرائیل که به سِمَت رئیس ستاد کل فرشته‌های مسلح، و همچنین فرماندهٔ کل ارتش و سپاه و پاسدار و بسیج، و فرشته‌های با لباس‌شخصی‌، و فرشته‌های شخصی بی‌لباس، منسوب بود، به عنوان اولین نماینده، در راستای تحقق‌بخشیدن به اهداف حضرت محمد، و تعین میزان قدرت دشمن، و چگونگی استراتژی لشگر، سخنرانی خودش رو ایراد کرد. و پس از او جبرئیل به پشت تریبون مجلس احظار شد تا گزارش خودش رو دربارهٔ وقوع حوادث اخیر و شرح مباحث و گفتگوهایش با حضرت محمد رو ارائه بده. پس از گزارش کامل جبرئیل از کم و کیف مأموریتش، میکائیل، نماینده حقوق بشر در زمین، به جایگاه سخنرانی رفت و شروع به طرح سئوالاتی از نمایندگان مجلس نمود (نقل است که پس از آفرینش آدم و دیپورت شیطان که از فرشتگان مقرب خدا بود، از بهشت، و عدم کسب حد نساب رأی اعتماد او در مجلس شورای انسانی آسمان، وی برای اینکه همچنان در روند طرحها، و انجام آنها در مجلس نفوذ داشته باشد، میکائیل را اغفال کرده و از او همواره به عنوان عامل نفوذی سود می‌جست. و او تنها در جلسه قبلی مجلس به علت سرماخوردگی، ‌‌که پس از ملاقاتش با شیطان در جهنم و دو هوا شدنش رخ داده بود، حظور نداشت):
  • ... با سلام و صلوات به روح پاک تمامی فرشتگان جان‌باخته در جنگ بدر؛ و سلام و عرض ادب به حضور مطهّر رهبر و پیشوای تمامی فرشتگان آسمان و رهبرعظیم‌الشأن مردمان زمین؛ و با کسب اجازه از ایشان؛ در ابتدا جا دارد که بنده به عنوان نمایندهٰ آحاد ملت‌های مستضعف زمین، اولین سئوال رو، که اساساً تشکیل این جلسه و همینطور جلسه قبلی، دال بر آن است، از جناب فرشته جبرئیل، برادر و همکار عزیزمون بپرسم. و آن اینکه چرا، و اصلاً برای چه، ایشان پس از رحلت حضرت محمد صل الله علیه و آله و سلم، از سمت خود استعفا دادند و مسبب پیدایش این همه گمراهی‌ و گرفتاری شدند؟!... چرا ایشان در آن شرایط بحرانی پس از رحلت، جامعه انقلابیون و مسلمان ما رو تنها گذاشته و ایشان را در تشخیص دادن راه درست از نادرست، ارشاد و راهنمایی نکردند؟!... که حالا ما شاهد این باشیم که نویسندگان بی‌شعوری از روی گمراهی،  چه در ایران‌اسلامی، و چه در خارج از ایران‌اسلامی، فرصت پیدا ‌کرده‌اند تا  کتبی در تاریخ، نوشته و چاپ و انتشار دهند، تا ما را امروز در این تنگنا قرار دهند؟!... آیا این وظیفهٔ برادرمان، جبرئیل نبوده، که در رساندن پیام ما در زمین به عالمان و فقها مجاهدت بیشتری می‌کرد، تا عده‌ای از ایشان از دین برنگشته و کتبی بر ضد عقاید دیگر علما ننویسند؟!... و سئوال دوم بنده از محظهر شریف برادر ارجمند و دوست و همکار قدیمی‌ام، که قرنهای بسیار دراز در عرصه‌های مقدس جنگها، برای دفاع از مرز و بوم، و خاک و آب زمین، در جنگ علیهٔ کفار، خالصانه و عاشقانه، شمشیر زدند، می‌باشد.... جناب فرشته، سرلشگر تیمسار عزرائیل! با توجه به سوابق درخشان و غیرقابل‌انکار شما در طول دوران چند قرنهٰ دفاع مقدس، لطفاً توضیح بدهید که چرا و اصلاً برای‌چه بایست به این کافران خدا نشناس، و مفسدان فی الارض، اجازه داده بشه که حق ادامهٔ زندگی نکبت‌بار داشته باشند، و در این فرصت، با نوشتن یک مشت اراجیف، جوانان زمینی رو این‌‌چنین از راه ایمان بدر کنند؟!... چرا در همان نطفه، جلوی ایشان گرفته نشد و ایشان به سزای اعمالشان رسانده و گردن زده نشدند؟! (خوانندگان آگاهی دارند که عزرائیل از زمان فرا رسیدن موعد مرگ انسانها مطلع بوده و بر آینده مخبر. از این‌رو ایشان می‌توانسته پیشتر پیش‌بینی کند که چه اعمالی  از چه کسی در آینده سر خواهد زد) لطفاً توضیح بدید!؟... بنده هم دیگه سئوالی ندارم و با درود و سلام به آل محمد، و دعا برای تعجیل در پیدا شدن شیپور اسرافیل، برای تحقق ظهور آقا امام زمان، از خدمت رهبرالعالمین اجازه ترخیص می‌طلبم.
 خدا با حرکتی به علامت تائید، جبرئیل را برای پاسخ‌گویی به سئوالات طرح‌شده، به پشت میکرفن احضار کرد.
  • با نام خدا. در پاسخ به سئوال میکائیل، عرض کنم که من در ارشاد و راهنمایی علما و طلاب، کمترین کوتاهی نکردم. طبق آمار و بررسی‌های انجام شده توسط پژوهشگران اسلامی، بنده تنها چهارصدوشصت مرتبه‌ بر ابراهیم و موسی و عیسی در زمان حیات ایشان در زمین، نازل شدم، که البته این تعداد دفعات در زمان ایشان کافی بود؛ چون اولاً جمعیت مثل امروز در زمین بیداد نمی‌کرد، و ثانیاً مردم قدرت فهم و شعور کافی برای طرح سئوالات بیشتر رو نداشتند که الزام بیشتری برای حضور من ایجاد کنه. و پس از اون هم  بیست‌وچهارهزار بار تنها بر محمد نازل شدم تا بتواند پاسخ‌گوی سئوالات قومش، که بیشتر پیرامون جهاد و روابط اقتصادی ایشان، و یا پیرامون جماع و روابط جنسی ایشان بود، باشد. یعنی من به طور میانگین روزی دو تا سه بار، این مسیر طولانی آسمان‌ـ‌زمین، زمین‌ـآسمان رو پرواز کردم. اما پس از رحلت محمد، از آنجاییکه هرج و مرجی بین یاران وفادار ایشان، و نوادگان ایشان برای به‌دست اوردن قدرت و حکومت بلاد اسلامی پدید اومد، من هم دچار سر درگمی شدم و نتونستم بفهمم حکومت از آن کیست. از یک طرف ابوبکر و عمر که از بهترین ِ اصحاب پیامبر، و یار و مشاور دائمی ایشان بودن، برای برقرار ماندن نظم بین مسلمین تازه به قدرت‌رسیده، می‌خواستند هر چه سریعتر خلیفه‌ای انتخاب شود. و از طرف دیگر عده‌ای خائن هیزم‌فروش، که طالب ایجاد دودستگی و بر انداختن حکومت اسلامی بودند مصرر بودند که علی را که در آن زمان، جوان سی‌ودوـ‌سه ساله‌ای بیش نبود، و برای بهترین یاران محمد هم، به‌خاطر سن و جایگاه بیشترشون، احترام و ارزش خاصی قائل بود، به خلافت برسونند. و با ترویج و تحریف اتفاقات گذشته، سعی بر ایجاد نفاق در بین مسلمانان رو داشتن؛ که موفق هم شدن! و چون خود محمد هم در زمان حیاتش، اقدام اساسی‌ای که جای شک و شبحه در آن نباشد، برای تعیین قطعی یک جایگزین مناسب، نکرد، من هم مردد شده، بر هیچ‌یک از ایشان نازل نشدم. البته در پاسخ به این سئوال من که چرا محمد علی‌رقم مدیریت شایسته و دوراندیشی دقیق در تمام طول ده سال حکومت در مدینه، دست به این اقدام اساسی نزد، ایشان معترضانه پاسخ داد که عزرائیل بدون هماهنگی و تعیین وقت قبلی به سراغ وی آمدست. و جا داره من هم از جناب عزرائیل خواهش کنم بعداً علت انجام این کارشون رو برامون توضیح بدن.... و اما پس از درگیریها و جنگهای متعدد داخلی بین مسلمانان، همونطور که مطلع هستید، و به دلایل مذکور، من از سمت خود استعفا دادم. و پس از اون هیچ‌کسی حاضر به برعهده گرفتن وظایف قبلی من نشد؛ تا روی کار آمدن حضرت خمینی و تشکیل انقلاب اسلامی به رهبری ایشان. که در این زمان خود شخص میکائیل داوطلبانه عهده‌دار رسالت قبلی من و پیام‌رسان و مدافع حقوق بشر در زمین شد. امیدوارم پاسخ سئوالش را به خوبی داده باشم؛ با اجازه.
 جبرئیل با احترام به آرامی خم شد؛ و به جایگاه خودش در بین نمایندگان برگشت.
 
 ... بعد از سخنرانی جبرئیل، بین فرشتگان چپ‌بال و راست‌بال توی مجلس همهمه‌ای برپاشد. میکائیل از جاش بلند شده بود، و با فریاد، بلند بلند داد می‌زد:
  • بنده در دوران حضرت خمینی، روزی بیست‌وچهار، پنج مرتبه، بال‌بال‌زنان، و بدون اینکه مث بعضی از این حضرات و امام‌زاده‌ها، قالیچهٔ صِفر زیر پام بذارن، می‌رفتم زمین و میومدم. بعضی روزها از فرط خستگی مجبور می‌شدم در زمین بمونم؛ و چون بودجه‌ای برای اقامت در «جزایر کبوتران حرم» اختصاص داده نشده بود، بلاجبار شب رو توی چاه مرطوب و تاریک سینما جمکران، کنار امام زمان می‌خوابیدم!؟.... آمارش به زودی از طرف پژوهشگران اسلامی منتشر خواهد شد، که بنده در طول بیست‌وپنج سالی که در خدمت حضرت خمینی بودم، یعنی از زمان شروع جهانگردیه ایشون از ترکیه و عراق تا فرانسه، بنده دویست‌و‌بیست‌هزار مرتبه، رفتم زمین و برگشتم. حالا شما برادر جبرئیل، تقصیرات رو به گردن من می‌ندازین؟!... به من چه که حضرت خمینی نتونست کارش رو درست انجام بده؟!... من به وظیفم درست و خالصانه عمل کردم!؟...
 حضرت خمینی که تا حالا به عنوان تنها مهمان افتخاری در بین امامان، در بالای بالکن مجلس نشسته بود، و هی برای پیامبران و فرشتگان حاضر در مجلس، از اون بالا دست تکون می‌داد، با شنیدن این حرف از جاش بلند شد و با لحنی اعتراض‌آمیز فریاد زد:
  • من توی دهن این میکائیل می‌زنم!... من دولت تعیین کردم!... اما این عزرائیل خدانشناس بود که کارها رو خراب کرد. و برای اینکه جمعیت زمین زیاد شده بود، و یه نفره از پس کشتن آدما برنمی‌اومد، هی اُردِر می‌داد که: "اینو اعدام کن؛ اونو تیربارون کن؛ اینو سر به‌نیست کن؛ اونو حلق‌آویز کن!؟" تازه بعدش هم که دید باز نمی‌رسه کارش رو به تنهایی بکنه، یهویی تصمیم گرفت کارش رو آسون‌تر کنه، و همه اونایی که قرار بود پنجاه تا هشتاد، نود سال دیگه بمیرن، بفرسته جنگ تا یه کم سرش خلوت شه!؟ و جنگ ایران و عراق رو راه انداخت!؟ و کلی وقت ما رو الکی گرفت!؟ خب ما هم نمی‌رسیدیم مَشقایی که میکائیل می‌گفت رو شب از بر کنیم دیگه!؟... ای بزنم تو دهن این عزرائیل، جیگرم حال بیاد!...
 یکی از نمایندگان پاچه‌خوار در مجلس فریاد زد: "تکبیر!..." و همه با صدای بلند تکبیر قرستادن. عزرائیل که این وسط حسابی ضایع شده بود، از اون ور مجلس بلند شد و با عصبانیت با صدای هر چه بلندتر داد زد: "حیف که یه بار مُردی!؟ وگرنه چنان می‌کشتمت که پزشک‌قانونی هم نفهمه از کجا مردی!؟"
 با صدای تکبیر نمایندگان، خدا که از همون اول جلسه، موقعی که میکائیل داشت سخنرانی می‌کرد، چرتش گرفته بود و، با سخنرانی جبرئیل دیگه کاملاً بیهوش شده بود، از خواب پرید. و نمایندگان رو به داشتن آرامش دعوت کرد. پس از آروم شدن نمایندگان، جبرئیل رو صدا کرد و از او خواست نتیجهٔ بحث و گفتگوش رو با عالم قم، که به تازگی به خوابش رفته بود، برای همه شرح بده. جبرئیل که بر عکس بقیه نماینده‌ها آروم و متین سر جاش نشسته بود، با همون متانت از جاش بلند شد و رفت پشت تریبون مجلس.
  • بله! دربارهٔ نتایج آخرین مأموریت من، باید به عرض برسونم که، در گفتگویی طولانی که با حاج‌آقا داشتم، ایشون بر این نظر بود که "اصولاً همهٔ اینها فقط یه جو سازیه از طرف دشمنان ِ اسلام و پیامبر اسلام. و اساساً تمامی ملت شهیدپرور ایران، مسلمان و پای‌بنده به اصول اسلامی‌اند. و تنها یک درصد بسیار ناچیزی هستند، که اونها هم به امید خدا و لطف پروردگار به راه راست هدایت می‌شن و مشمول رحمت الهی قرار خواهند گرفت." من در بحثهای طولانی که با ایشون کردم، با نشون دادن آمار و ارقام ستادهای فی‌فی‌سی در آسمان، و سی‌ام‌ام در زمین (فی‌فی‌سی = فرشتگان فوق سری، یا همون کرام‌الکاتبین. و سی‌ام‌ام = ستاد آماری امام) سعی کردم که ایشون رو در جریان اتفاقات پیرامونشون قرار بدم. اما ایشون مؤکداً و مکرراً بر نظر خودشون که تمامی ملت ایران مسلمانند، پافشاری کردن، و حرفای من رو قبول نکردن.
 میکائیل از پشت میکرفنش گفت: "آقا من می‌گم اصلاً به جای این حرفا، بدیم این پرنده‌ها از آسمون، رو سر همشون سنگ بریزن." عزرائیل بلند گفت: "می‌دونی چند میلیونن؟! این همه سنگ از کجا بیاریم آخه؟!" میکائیل با حاضرجوابی خاصی گفت: "از زیر پل جَمَرات. پر از سنگ‌ریزه‌ست که حجاج مسلمون به جایگاه زمینی شیطان می‌زنن." بعد یه نیشخندی زد و ادامه داد: "البته بعضی وقتا هم تو سر و کلهٔ همدیگه می‌زنن!؟ می‌فرستیمشون از اونجا سنگ جمع کنن." عزرائیل ادامه داد: "خب! حالا اینم درست! این پرنده‌ها که آخه بیسیم و رادار ندارن تا بشون بگیم کجا رو بزنن، کجا رو نزنن. اومدیم و رفتن قم رو هم زدن!؟" میکائیل هرچی فکر کرد دید این رو دیگه نمی‌تونه جواب بده، و گفت: "خب اصلاً همون که محمد گفت. خودمون دست بکار می‌شیم و با فرشتگان لشگر یک المهدی بهشون حمله می‌کنیم." عزرائیل سری به علامت حماقت میکائیل تکون داد و گفت: "بابا جان! خب اگه میشد بدون فرمان مهدی لشگرش رو ورداشت و برد، که من تا حالا خودم صد بار این کار رو کرده بودم!... آخـــوند!" میکائیل با شنیدن این ناسزا یهو از کوره در رفت. و دکمه‌های بال‌هاش رو باز کرد و بالهاش رو دراورد و با عصبانیت به سمتی پرت کرد و سینه‌چاک رفت طرف عزرائیل. خمینی هم از دیدن این صحنه به هیجان اومد و از بالای بالکن شروع کرد به دست زدن. و بلند بلند می‌گفت: "بزن بزن!... بزن بزن!... هی هی!" عزرائیل هم بی‌معطلی شنل سیاهش رو پرت کرد یه ور، و داسش رو دو دستی جلوش گرفت و فریاد زد: "اگه پَری‌ای بیا جلو! («اگه پری‌ای»، همون «اگه مردی» خودمونه)... من خودم ناپَری‌ام اگه از همین بالا نندازمت وسط خلیج عرب تا ناوای دریایی دشمن، رو هوا بزننت!" (خوانندگان توجه کنید که حضرت محمد عرب بوده، و طبیعی‌ست که فرشتگان هم به جانب‌داری از اعراب، خلیج همیشه فارس رو متعلق به عربها بدونن)
 با درگیر شدن میکائیل و عزرائیل، نظم مجلس کاملاً به هم ریخت و تذکرات خدا برای آروم کردنشون فایده نکرد. و خدا پس از مدتی بلند شد تا به علامت اعتراض، مجلس رو ترک کنه؛ که دید نگهبانها هم در جلوی درب مجلس با شیطان درگیرن؛ و شیطان به زور می‌خواد وارد مجلس بشه. خدا که تحمل دیدن این همه جنگ و جدال رو نداشت، از اونجایی که فکر کرد شیطان هم می‌خواد بره روی بقیه بپره، به نگهبانا اشاره کرد تا ولش کنن. شیطان نفس‌نفس‌زنان وارد شد و یه نگاهی به داخل سالن کرد و گفت: "آخ جون!... دعواست؟!" خدا همینطور که داشت از درب مجلس خارج می‌شد، با دست بش اشاره کرد. که یعنی: «آره بابا! تو هم بیا برو!» شیطان هراسان گفت: "نه نه! من نیومدم دعوا کنم به خدا!... وایستین!... نرین!... یه کار واجب دارم به جان شما!" خدا که حرفا و قسمای شیطان رو باور نداشت، روش رو برگردوند و به راهش ادامه داد. شیطان داد زد: "وایستین!... نرین!... به جون مامانم راست می‌گم! یه خبر مهم دارم!" خدا همینطور که به رفتن ادامه می‌داد، گفت: "خب بگو ببینم دیگه چی شده؟!" شیطان دوید پشت سر خدا و با مِن‌و‌مِن گفت: "محمد!... محمد!" خدا آروم گفت: "خب!... محمد چی؟!" شیطان ادامه داد: "اسرافیل!... اسرافیل!" خدا باز با همون خونسردی و آرامش پرسید: "خب بالاخره کدومشون؟! محمد یا اسرافیل؟!" شیطان شعلهٔ توی دهنش رو قورت داد و گفت: "محمد توی باغ عدم!... شیپور اسرافیل رو پیدا کرد!... و با اسرافیل و لشگر یک المهدی رفتن به سمت زمین....!" خدا ناگهان از حرکت ایستاد....
 ... خبر به سرعت به گوش نماینده‌ها و سپس به گوش تمامی ساکنان آسمان رسید.... سکوتی مرگبار همهٔ آسمان رو فرا گرفت.... و تنها صدای ضعیف هِق‌هِق جبرئیل به گوش می‌رسید.... خدا با دیدن این صحنه، یاد سکوت پیش از آفرینش جهان افتاد:
 
 " در آغاز هیچ نبود؛ کلمه بود؛ و آن کلمه خدا بود."
 
مینیاتور «عزلت»، از استاد ارجمند، آقای محمود فرشچیان 
 
پایان
لطفاً نظراتتون رو دربارهٔ داستان، در آخرین بخش داستان ـ‌بخش پنجم و ششم‌ـ وارد کنید.

ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
بیست و چهارم فروردین 1385 بـسامـان  | لینک البست