"اِنّ الَّذینَ امَنوا..." البته هر کس از ایمانآورندگان... "وَالَّذینَها دُوا وَالصّابِؤنَ وَ النَّصاری..." و هرکس که رو به دین یهودیان، ستارهپرستان و نصاری آورده...
همینجوری داشتم ترجمه میکردم که یهو فریادی از شیخ برخاست و با لهجهٔ غلیظ عربیش داد زد: "وا اسلاما!؟ وا الغائطُ!؟" با نگرانی پرسیدم: "چی شده شیخ؟!" با همون صدای بلند جواب داد: "و لعنتی!؟ نفرین بر من! چه کردم؟! استغفرالله و ربی!؟... دیلماجی! خاک بر سرم شد!؟" ترسم بیشتر شد و فکر کردم حتماً نوشتههای قبلیش رو که براش تایپ کرده بودم، باز از حافظهٔ لپتاپ پاک کرده، و من بدبخت باید سه روز وقت بذارم تا همه رو باز از نو بنویسم. گفتم: "اشکالی نداره شیخ! دندم نرم، باز براتون تایپ میکنم!" سرش رو بالا کرد، و دستاش رو بالا اورد و مداد و قرآنی رو که تو دستاش بود نشونم داد و گفت: "چه میگویی؟! نگاه کن!... یعنی چه بلایی بر من نازل خواهد شد؟!" با تعجب گفتم: "مگه چیشده؟!" با صدایی لرزان پاسخ داد: "خواستم کنار صفحهای از قرآن را نشانه بگذارم، که نوک مداد بر صفحه شکست و لبهٔ آن را پاره کرد!" لبخندی زدم و گفتم: "بابا شیخ! این که خیلی مهم نیست!" چهرش از این حرف من سرخ شد، و فریاد زد: "مهم نیست؟! اگر امشب را صبح کنیم بسی اقبال داشتهایم!" پا شدم و رفتم طرف قفسهٔ کتابها. رفتم روی چهارپایه و با زحمت از آخرین ردیف بالایی، سه جلد قرآن از سه ناشر مختلف رو برداشتم، و گذاشتم روی میز شیخ و گفتم: "بفرمائید! کدومش رو میخواید؟!" شیخ گفت: "ابله! میگویم گوشهٔ صفحهٔ قرآن پاره شد!؟ میدانی این چه مکافاتی دارد؟!" من که تازه متوجه منظور شیخ شده بودم با تعجب پرسیدم: "یعنی شما هم به این چیزها معتقدی شیخ؟!" جواب داد: "من که نه! اما اگر حقیقت داشته باشد چی؟! مگر یادت رفته که دفعهٔ پیش که قرآن از دست تو افتاد، همان فردایش لولهٔ سیفون توالت شکست و تو در توالت جیغ میکشیدی؟!! جوریکه ما فکر کردیم، عیالمان سوسک دیده!؟" با خجالت جواب دادم: "شیخ! چقدر بگم؟! اون یه اتفاق بود! آخه افتادن قرآن چه ربطی به ترکیدن لولهٔٔ سیفون داره؟!!" شیخ گفت: "ربط نداره!؟ چطور ربط نداره؟! تو کتاب آسمانی پیامبر را که از آب پاکتر است به زمین انداختی، و به جلد آن آسیب رساندی؛ آب هم به تلافی این کار تو بر سرت ریخت و به جامهٔ تو آسیب زد." من که هر دفه با شنیدن این استدلال خندم میگرفت، این بار هم نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و با تمسخر گفتم: "خب چرا خود قرآن نخورد تو سرم، و آب انتقامش رو گرفت؟!" شیخ با عصبانیت گفت: "ای هالو! قرآن کریم است." دیگه چیزی نگفتم تا خود شیخ باز ادامه داد: "حالا برو اون جلد کوچک قرآن را که ترجمهٔ استاد الهی قمشهایست، و در پارچهای پیچاندهام، از روی گنجهٔ اتاق مهمان بیاور!" چَشمی گفتم و رفتم به اتاق مهمان، و قرآن رو از سر گنجه برداشتم. در حین بازگشت به اتاق شیخ، پارچهٔ معطر روی اون رو به آرومی باز کردم و با کنجکاوی چند صفحه از اون رو ورق زدم تا ببینم فرقش با اونای دیگه چیه.

عکس از مجموعه آثار «زنان الله»، از خانم شیرین نشاط
هنوز کاملاً وارد اتاق شیخ نشده بودم که شیخ با صدایی بلندتر از قبل فریاد زد: "چه میکنی ناقصالعقل؟! کی به تو گفت آن را باز کنی؟!" من که نمیدونستم چه خطایی باز ازم سر زده، با مِنومِن پرسیدم: "مگه! مگه چی شده حالا؟!" با غضب پاسخ داد: "چه شده؟! تو یعنی هنوز نمیدانی که بدون وضو دست به صفحات قرآن نمیبرند؟! حتماً «بسم الله» هم نگفتهای؟!" با ترس گفتم: "چرا چرا! گفتم به جون شیخ! وضو هم از نماز عشاء دارم هنوز!" شیخ از جاش بلند شد و قرآن رو به سرعت از دست من کشید و گفت: "به جان ننهٔ خودت قسم بخور! از نماز عشاء تا الان پنج ساعت گذشته؛ و در این مدت سه بار بوی نخود آشی که ننهٔ فولادزدهات امروز نهار به تو داده، در اتاق به مشام من رسید!؟ تو چطور هنوز وضوء داری؟!" از خجالت سرخ شدم، اما باز با پرویی گفتم: "بابا آخه شیخ! آدم وقتیکه وضوء میگیره، ماتحتش رو که نمیشوره!؟" شیخ پس از اینکه قرآن رو بوسید و یه چیزایی زیر لب خوند، رو به من گفت: "خفه شو! پسرک سبکسر! میروی وضوء میگیری و بعد به تنبیه این کارت دعای جوشن کبیر را دوبار از اول تا به آخر، با خط خوش مینویسی!" گفتم: "آخه شیخ! الان ساعت سه صبِ! باشه فردا عوض دوبار، سهبار مینویسم، و بلند بلند هم میخونم!" شیخ گفت: "همان که گفتم؛ دوبار با خط خوش؛ همین الان!"
با ناراحتی رفتم پشت میزم، و قلم و کاغذ و دوات رو برداشتم، و به علامت نارضایتی کوبیدم روی میزم. وزیرلب هم هرچی فحش ناب فارسی بلد بودم که شیخ نمیفهمید، بهش دادم:
"مادرقحـ... جار... دَیو...!"
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





