تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 دو شب بود که شیخ اصلاً نخوابیده بود. چهارزانو جلوی میز کوچک قدیمیش، که یه چراغ‌مطالعهٔ بزرگ هم، که صدای سوسویی ازش در می‌اومد روش بود، نشسته بود؛ و صفحه‌های کتابهایی رو که روی میز باز بود به سرعت ورق می‌زد تا به صفحه‌ای که می‌خواست می‌رسید؛ بعد چند جمله روی کاغذی می‌نوشت و اون رو می‌ذاشت بین دو صفحه، و کتاب رو می‌بست و می‌ذاشت کنار میز. گاهی هم من رو صدا ‌می‌کرد و لپ‌تاپ‌اش رو می‌ذاشت جلوم و می‌گفت که براش یک مطلب رو در گوگل سرچ کنم. تا حالا دنبال کلمه‌هایی مثل «ختنه» و «عَلَم»، و عبارت «سعی میان صفا و مروه» و چندتا لغت دیگه براش گشته بودم. من هم نمی‌دونم اینا چه ربطی به هم داشتن!؟ ازم می‌خواست که چندتا صفحه رو براش باز ‌کنم؛ اونا رو با دقت می‌خوند و یه چیزایی می‌نوشت و بعد می‌گفت برو صفحهٔ بعد. من هم اطاعت می‌کردم و یه کلیک می‌کردم!؟ کارش که با لپ‌تاپ تموم می‌شد دوباره من رو پی کار خودم می‌فرستاد که ترجمهٔ متنهای قبلیش بود. من هم خواب‌آلود و خسته می‌رفتم گوشهٔ اتاق و ورقها رو یکی‌یکی می‌خوندم و ترجمه می‌کردم:

 "اِنّ الَّذینَ امَنوا..." البته هر کس از ایمان‌آورندگان... "وَالَّذینَ‌ها دُوا وَالصّابِؤنَ وَ النَّصاری..." و هرکس که رو به دین یهودیان، ستاره‌پرستان و نصاری آورده...

 همین‌جوری داشتم ترجمه می‌کردم که یهو فریادی از شیخ برخاست و با لهجهٔ غلیظ عربیش داد زد:‌ "وا اسلاما!؟ وا الغائطُ!؟" با نگرانی پرسیدم: "چی شده شیخ؟!" با همون صدای بلند جواب داد: "و لعنتی!؟ نفرین بر من! چه کردم؟! استغفرالله و ربی!؟... دیلماجی! خاک بر سرم شد!؟" ترسم بیشتر شد و فکر کردم حتماً نوشته‌های قبلیش رو که براش تایپ کرده بودم، باز از حافظهٔ لپ‌تاپ پاک کرده، و من بدبخت باید سه روز وقت بذارم تا همه رو باز از نو بنویسم. گفتم: "اشکالی نداره شیخ! دندم نرم، باز براتون تایپ می‌کنم!" سرش رو بالا کرد، و دستاش رو بالا اورد و مداد و قرآنی رو که تو دستاش بود نشونم داد و گفت: "چه می‌گویی؟! نگاه کن!... یعنی چه بلایی بر من نازل خواهد شد؟!" با تعجب گفتم: "مگه چی‌شده؟!" با صدایی لرزان پاسخ داد: "خواستم کنار صفحه‌ای از قرآن را نشانه بگذارم، که نوک مداد بر صفحه شکست و لبهٔ آن را پاره کرد!" لبخندی زدم و گفتم: "بابا شیخ! این که خیلی مهم نیست!" چهرش از این حرف من سرخ شد، و فریاد زد: "مهم نیست؟! اگر امشب را صبح کنیم بسی اقبال داشته‌ایم!" پا شدم و رفتم طرف قفسهٔ کتابها. رفتم روی چهارپایه و با زحمت از آخرین ردیف بالایی، سه جلد قرآن از سه ناشر مختلف رو برداشتم، و گذاشتم روی میز شیخ و گفتم: "بفرمائید! کدومش رو می‌خواید؟!" شیخ گفت: "ابله! می‌گویم گوشهٔ صفحهٔ قرآن پاره شد!؟ می‌دانی این چه مکافاتی دارد؟!" من که تازه متوجه منظور شیخ شده بودم با تعجب پرسیدم: "یعنی شما هم به این چیزها معتقدی شیخ؟!" جواب داد: "من که نه! اما اگر حقیقت داشته باشد چی؟! مگر یادت رفته که دفعهٔ پیش که قرآن از دست تو افتاد، همان فردایش لولهٔ سیفون توالت شکست و تو در توالت جیغ می‌کشیدی؟!! جوریکه ما فکر کردیم، عیال‌مان سوسک دیده!؟" با خجالت جواب دادم: "شیخ! چقدر بگم؟! اون یه اتفاق بود! آخه افتادن قرآن چه ربطی به ترکیدن لولهٔٔ سیفون داره؟!!" شیخ گفت: "ربط نداره!؟ چطور ربط نداره؟! تو کتاب آسمانی پیامبر را که از آب پاک‌تر است به زمین انداختی، و به جلد آن آسیب رساندی؛ آب هم به تلافی این کار تو بر سرت ریخت و به جامهٔ تو آسیب زد." من که هر دفه با شنیدن این استدلال خندم می‌گرفت، این بار هم نتونستم جلوی خند‌م رو بگیرم و با تمسخر گفتم: "خب چرا خود قرآن نخورد تو سرم، و آب انتقامش رو گرفت؟!" شیخ با عصبانیت گفت: "ای هالو! قرآن کریم است." دیگه چیزی نگفتم تا خود شیخ باز ادامه داد: "حالا برو اون جلد کوچک قرآن را که ترجمهٔ استاد الهی قمشه‌ای‌ست، و در پارچه‌ای پیچانده‌ام، از روی گنجهٔ اتاق مهمان بیاور!" چَشمی گفتم و رفتم به اتاق مهمان، و قرآن رو از سر گنجه برداشتم. در حین بازگشت به اتاق شیخ، پارچهٔ معطر روی اون رو به آرومی باز کردم و با کنجکاوی چند صفحه از اون رو ورق زدم تا ببینم فرقش با اونای دیگه چیه.

 

 زنان الله؛ شیرین نشاط

 عکس از مجموعه آثار «زنان الله»، از خانم شیرین نشاط

 هنوز کاملاً وارد اتاق شیخ نشده بودم که شیخ با صدایی بلندتر از قبل فریاد زد: "چه می‌کنی ناقص‌العقل؟! کی به تو گفت آن را باز کنی؟!" من که نمی‌دونستم چه خطایی باز ازم سر زده، با مِن‌ومِن پرسیدم: "مگه! مگه چی شده حالا؟!" با غضب پاسخ داد: "چه شده؟! تو یعنی هنوز نمی‌دانی که بدون وضو دست به صفحات قرآن نمی‌برند؟! حتماً «بسم الله» هم نگفته‌ای؟!" با ترس گفتم: "چرا چرا! گفتم به جون شیخ! وضو هم از نماز عشاء دارم هنوز!" شیخ از جاش بلند شد و قرآن رو به سرعت از دست من کشید و گفت: "به جان ننه‌ٔ خودت قسم بخور! از نماز عشاء تا الان پنج ساعت گذشته؛ و در این مدت سه بار بوی نخود آشی که ننهٔ فولادزده‌ات امروز نهار به تو داده، در اتاق به مشام من رسید!؟ تو چطور هنوز وضوء داری؟!" از خجالت سرخ شدم، اما باز با پرویی گفتم: "بابا آخه شیخ! آدم وقتیکه وضوء می‌گیره، ماتحتش رو که نمی‌شوره!؟" شیخ پس از اینکه قرآن رو بوسید و یه چیزایی زیر لب خوند، رو به من گفت: "خفه شو! پسرک سبک‌سر! می‌روی وضوء می‌گیری و بعد به تنبیه این کارت دعای جوشن کبیر را دوبار از اول تا به آخر، با خط خوش می‌نویسی!" گفتم: "آخه شیخ! الان ساعت سه صبِ! باشه فردا عوض دوبار، سه‌بار می‌نویسم، و بلند بلند هم می‌خونم!" شیخ گفت: "همان که گفتم؛ دوبار با خط خوش؛ همین الان!"

 با ناراحتی رفتم پشت میزم، و قلم و کاغذ و دوات رو برداشتم، و به علامت نارضایتی کوبیدم روی میزم. وزیرلب هم هرچی فحش ناب فارسی بلد بودم که شیخ نمی‌فهمید، بهش دادم:

 "مادرقحـ... جار... دَیو...!"


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
بیست و نهم فروردین 1385 بـسامـان  | لینک البست  |