ایستاد، من هم ایستادم. دری بزرگ از نردههای آهنی، که سر همهٔشان مثل سرنیزه بود، به آرومی جلومون باز شد. یک راهرو طویل که انتهاش دیده نمیشد روبرومون بود. وارد شدیم. صدای فریاد و جیغهای دهشتناکی از همهجا به گوش میرسید. دالان پر بود از سلولهای بسته که صداها از داخل آنها شنیده میشد. به اولین سلول که رسیدم، ایستادم. پیرمردی نهیف با پیراهنی سیاه و گشاد از پشت نردههای سلول به من ذل زده بود. زن گفت: "وای نستا! بیا!" چهرهٔ پیرمرد به نظرم خیلی آشنا میرسید. انگار سالها بود که دیده بودمش. صورتش رو میشناختم. اما انگار یه چیزی درش عوض شده بود؛ انگار صورتش رو با ریش دیده بودم؛ و با عمامه!؟ ازش دور شدم و نتونستم به خاطر بیارم که کی بود.

نقاشی «جهنم»، اثر: «Herrad von Landsberg»
زن دوباره ایستاد. به درب سلول روبروش اشاره کرد و گفت: "نگاه کن!" صدای فریاد گوشخراشی بیرون میاومد. نزدیکتر شدم و از لای نردهها دو تا مرد سیاهپوش رو دیدم، که یکیشون بالای یه تخت ایستاده بود و به زور دهان پیرمردی رو که دست و پایش رو با زنجیر به تخت بسته بودن، باز نگه داشته بود. مرد دیگه هم کنار کورهای ایستاده بود و چیزی رو درون آتش نگه داشته بود. کمی که گذشت دستش رو بیرون اورد و ظرف دستهداری رو از آتش بیرون کشید. مواد زرد و مذابی از درون ظرف شعله میکشید. اون رو به آرومی به صورت پیرمرد نزدیک کرد و مواد مذاب رو قطرهقطره در دهن پیرمرد ریخت. پیرمرد همچنان فریاد میزد و تقلا میکرد. صدای جیغهاش ضعیف و ضعیفتر میشد، تا اینکه صداش کاملاً بند اومد. اما هنوز سعی میکرد پاهاش رو از زنجیر خلاص کنه. زن اینقدر از اون مواد در دهن پیرمرد ریخت، تا از حرکت هم ایستاد. بعد بلافاصله پنجرهای روی دیوار باز شد و نور شدیدی از آن بیرون زد. در زیر نور دو تا فرشتهٔ سفید رو دیدم که به آرومی داخل شدن. پیرمرد رو از قلوزنجیر باز کردن، و بلند کردنش و به بیرون پرکشیدن. روبه زن کردم و گفتم: "کجا میبرنش؟" جواب داد: "میبرند تا جان دوباره بهش داده شه." با تعجب پرسیدم: "برای چی؟!" گفت: "تا ادامهٔ جزایش را بجشد." پرسیدم: "یعنی دوباره؟!" گفت: "نه فقط دوباره، بلکه تا هزار سال دیگر باید همین درد را بکشد!" گفتم: "آخه برای چی؟" گفت: "سئوال میکرده. مثلاً میپرسیده اگر قرآن از خداست، چرا به عنوان مثال در اولین سورهٔ قرآن آمده که «الَحمدالله رَبّ العالَمین و...»؛ اگر این آیه از خداست، بایست مثل سورهٔ اخلاص میگفت که «قُل اَعوذُ بربّ العالمین و...»!؟" من که تا به حال اصلاً به این موضوع فکر هم نکرده بودم، پیش خودم گفتم که خب راست میگه، خدا که خودش نمیاد بگه «شکر خدای دو جهان را»، باید میگفت «بگو شکر خدای دو جهان را»!؟ شاید پس این جمله از خود حضرت محمد بوده!؟ خواستم بگم خب چرا، ولی از ترس اینکه من رو هم بندازن توی سلول، هیچی نگفتم. اما زن که انگار منتظر بود تا من سئوال کنم، چشم به دهن من دوخته بود. پس با ترس گفتم: "میخوام بقیهٔ سلولها رو هم ببینم." روش رو بر گردوند و گفت: "دنبالم بیا!"
پیرمرد رو داشتن دوباره از پنجره وارد میکردن. اما انگار چندسال جوونتر شده بود. هیکلی پر و محکم داشت.
خودم رو به نزدیکی زن رسوندم که جلوی سلول بعدی ایستاده بود. با دست به داخل آن اشاره کرد. جلو رفتم. مردی رو با پا از سقف آویزون کرده بودن، طوریکه دستاش رو به پائین افتاده بود. دو مرد سیاهپوش هم کنارش ایستاده بودن. یکی دست راستش را از پهلو محکم گرفته بود و دیگری با شمشیری در دست، آمادهٔ بریدن دستش بود. مرد با تمام وجود فریاد میزد، اما مرد سیاهپوش بیتوجه به فریادهای مرد، شمشیرش رو بالا برد و در یه حرکت دست مرد رو برید. خون بود که با فشار از دست مرد جاری شد. چه صحنهٔ زشت و دلخراشی بود. مرد سیاهپوش دست دیگر مرد را هم از بدنش جدا کرد. سرش را هم به همینترتیب. مثل دفعهٔ قبل پنجرهای باز شد و باز دو فرشتهٔ نورانی داخل شدن. از زن پرسیدم: "این چی کار کرده؟" گفت: "سئوال مینوشته. مثلاً مینوشته که چطور در قرآن آمده که آسمانها و زمین در شش روز آفریده شدهاند؛ مگر نه اینکه یک روز حاصل یک بار گردش زمین به دور خود و تغیر وضعیت آن نسبت به خورشید است، حال چگونه آفرینش آسمانها و زمین شمارش شده، درحالیکه هنوز خورشید و زمین آفریده نشدهاند یا در حال آفرینش بودهاند؟!" خواستم بگم خب راست میگه، چطور میشه؟! اما باز جرأت نکردم و چیزی نگفتم. جیک هم نزدم.
از کنار هر سلول که رد میشدم وضعیت مشابهی رو میدیدم. صدای داد و فغانها داشت کلافهم میکرد. توی هر سلولی یا زردی آتیش به چشم میخورد و یا قرمزی خون. دیگه حالم داشت بد میشد. گفتم: "من میخوام برگردم، میشه من رو بر گردونی؟! خواهش..." هنوز حرفم تموم نشده بود که خودم رو جلوی درب همون باغ سبز دیدم.
ادامه مطلب/مجمعالکامنات





