تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 ... می‌خواستم پام رو بذارم روی چمنها و وارد باغ بشم، که یه دفه زنی پوشیده از پارچه‌ای قرمز، مث اجل‌معلق جلوم ظاهر شد. خودم رو کشیدم عقب. خودش بود. گفتم: "چی از جونه من می‌خوای؟!" آروم جلو اومد و گفت: "نترس!" من که داشتم از ترس سنگ‌کپ می‌کردم، همینطور عقب‌عقب می‌رفتم و تکرار می‌کردم: "جلوتر نیا! جلوتر نیا!" اما اون بدون توجه به حرف من خرامان‌خرامان به سمت من قدم برمی‌داشت. اومدم که برگردم و به دو فرار کنم، که ناگهان حرارت داغی رو از زیر پام حس کردم. از شدت گرما میخکوب شدم. جلوی پام چاهی باز شده بود که از توش آتیش بود که زبونه می‌زد. دوباره برگشتم و زن رو دیدم که در نیم‌قدمی من ایستاده. هیچ راه فراری نداشتم. با التماس گفتم: "نه! غلط کردم! از تقصیر من بگذر!" زانو زدم و به پاش افتادم و گریه‌کنان التماس می‌کردم، که ناگهان دستش رو به سمت من دراز کرد و دستم رو گرفت. من رو با قدرت عجیبی  به بغل گرفت و به سرعت داخل چاه آتیش پرید. من از ترس چشمام رو بستم. برای لحظه‌ای حس کردم تمام ذرات بدنم از شدت حرارت ذوب شدن. بعد انگار که آتیش گرفته باشم، خودم رو به شدت داغ حس می‌کردم، اما این حرارت برام اصلاً آزاردهنده نبود. برعکس احساس سبکی می‌کردم. مثل یه تودهٔ آتیش، سبک اما پر‌حرارت بودم. چشمام رو به آرومی باز کردم. همه‌جا آتیش بود، و تنها رنگ زرد به چشم می‌خورد و قرمز. وقتی من رو رها کرد گفتم: "چرا من رو اینجا اوردی؟" پاسخ داد: "دنبال من بیا، خودت می‌فهمی!" دنبالش حرکت کردم. مثل باد سبک بودم و آزاد. از روی باریک‌راهی حرکت می‌کردیم. هر دو طرف راه درّه‌های عمیقی بودن که رودهایی از مواد مذاب در پائین آنها جریان داشتن. سمت چپ و راستم هم کوههای قرمزی بودن که از نوک آنها مواد زرد مذاب خارج می‌شدن. و بالای سرم توده‌ای از ابرهای تیره و قرمز به چشم می‌خورد.

 ایستاد، من هم ایستادم. دری بزرگ از نرده‌های آهنی، که سر همهٔ‌شان مثل سرنیزه بود، به آرومی جلومون باز شد. یک راهرو طویل که انتهاش دیده نمی‌شد روبرومون بود. وارد شدیم. صدای فریاد و جیغهای دهشتناکی از همه‌جا به گوش می‌رسید. دالان پر بود از سلولهای بسته که صداها از داخل آنها شنیده می‌شد. به اولین سلول که رسیدم، ایستادم. پیرمردی نهیف با پیراهنی سیاه و گشاد از پشت نرده‌های سلول به من ذل زده بود. زن گفت: "وای نستا! بیا!" چهرهٔ پیرمرد به نظرم خیلی آشنا می‌رسید. انگار سالها بود که دیده بودمش. صورتش رو می‌شناختم. اما انگار یه چیزی درش عوض شده بود؛ انگار صورتش رو با ریش دیده بودم؛ و با عمامه!؟ ازش دور شدم و نتونستم به خاطر بیارم که کی بود.

جهنم؛ Herrad von Landsberg

نقاشی «جهنم»، اثر: «Herrad von Landsberg»

 زن دوباره ایستاد. به درب سلول روبروش اشاره‌ کرد و گفت: "نگاه کن!" صدای فریاد گوش‌خراشی بیرون میاومد. نزدیک‌تر شدم و از لای نرده‌ها دو تا مرد سیاه‌پوش رو دیدم، که یکیشون بالای یه تخت ایستاده بود و به زور دهان پیرمردی رو که دست و پایش رو با زنجیر به تخت بسته بودن، باز نگه داشته بود. مرد دیگه هم کنار کوره‌ای ایستاده بود و چیزی رو درون آتش نگه داشته بود. کمی که گذشت دستش رو بیرون اورد و ظرف دسته‌داری رو از آتش بیرون کشید. مواد زرد و مذابی از درون ظرف شعله می‌کشید. اون رو به آرومی به صورت پیرمرد نزدیک کرد و مواد مذاب رو قطره‌قطره در دهن پیرمرد ریخت. پیرمرد همچنان فریاد می‌زد و تقلا می‌کرد. صدای جیغهاش ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد، تا اینکه صداش کاملاً بند اومد. اما هنوز سعی می‌کرد پاهاش رو از زنجیر خلاص کنه. زن اینقدر از اون مواد در دهن پیرمرد ریخت، تا از حرکت هم ایستاد. بعد بلافاصله پنجره‌ای روی دیوار باز شد و نور شدیدی از آن بیرون زد. در زیر نور دو تا فرشتهٔ سفید رو دیدم که به آرومی داخل شدن. پیرمرد رو از قل‌وزنجیر باز کردن، و بلند کردنش و به بیرون پرکشیدن. روبه زن کردم و گفتم: "کجا می‌برنش؟" جواب داد: "می‌برند تا جان دوباره‌ بهش داده شه." با تعجب پرسیدم: "برای چی؟!" گفت: "تا ادامهٔ جزایش را بجشد." پرسیدم: "یعنی دوباره؟!" گفت: "نه فقط دوباره، بلکه تا هزار سال دیگر باید همین درد را بکشد!" گفتم: "آخه برای چی؟" گفت: "سئوال می‌کرده. مثلاً می‌پرسیده اگر قرآن از خداست، چرا به عنوان مثال در اولین سورهٔ قرآن آمده که «الَحمدالله رَبّ العالَمین و...»؛ اگر این آیه از خداست، بایست مثل سورهٔ اخلاص می‌گفت که «قُل اَعوذُ بربّ العالمین و...»!؟" من که تا به حال اصلاً به این موضوع فکر هم نکرده بودم، پیش خودم گفتم که خب راست می‌گه، خدا که خودش نمیاد بگه «شکر خدای دو جهان را»، باید می‌گفت «بگو شکر خدای دو جهان را»!؟ شاید پس این جمله از خود حضرت محمد بوده!؟ خواستم بگم خب چرا، ولی از ترس اینکه من رو هم بندازن توی سلول، هیچی نگفتم. اما زن که انگار منتظر بود تا من سئوال کنم، چشم به دهن من دوخته بود. پس با ترس گفتم: "می‌خوام بقیهٔ سلولها رو هم ببینم." روش رو بر گردوند و گفت: "دنبالم بیا!"

 پیرمرد رو داشتن دوباره از پنجره وارد می‌کردن. اما انگار چندسال جوون‌تر شده بود. هیکلی پر و محکم داشت.

 خودم رو به نزدیکی زن رسوندم که جلوی سلول بعدی ایستاده بود. با دست به داخل آن اشاره کرد. جلو رفتم. مردی رو با پا از سقف آویزون کرده بودن، طوریکه دستاش رو به پائین افتاده بود. دو مرد سیاه‌پوش هم کنارش ایستاده بودن. یکی دست راستش را از پهلو محکم گرفته بود و دیگری با شمشیری در دست، آمادهٔ بریدن دستش بود. مرد با تمام وجود فریاد می‌زد، اما مرد سیاه‌پوش بی‌توجه به فریادهای مرد، شمشیرش رو بالا برد و در یه حرکت دست مرد رو برید. خون بود که با فشار از دست مرد جاری شد. چه صحنهٔ زشت و دلخراشی بود. مرد سیاه‌پوش دست دیگر مرد را هم از بدنش جدا کرد. سرش را هم به همین‌ترتیب. مثل دفعهٔ قبل پنجره‌ای باز شد و باز دو فرشتهٔ نورانی داخل شدن. از زن پرسیدم: "این چی کار کرده؟" گفت: "سئوال می‌نوشته. مثلاً می‌نوشته که چطور در قرآن آمده که آسمانها و زمین در شش روز آفریده شده‌اند؛ مگر نه اینکه یک روز حاصل یک بار گردش زمین به دور خود و تغیر وضعیت آن نسبت به خورشید است، حال چگونه آفرینش آسمانها و زمین شمارش شده، درحالیکه هنوز خورشید و زمین آفریده نشده‌اند یا در حال آفرینش بوده‌اند؟!" خواستم بگم خب راست می‌گه، چطور میشه؟! اما باز جرأت نکردم و چیزی نگفتم. جیک هم نزدم. 

 از کنار هر سلول که رد می‌شدم وضعیت مشابهی رو می‌دیدم. صدای داد و فغانها داشت کلافه‌م می‌کرد. توی هر سلولی یا زردی آتیش به چشم می‌خورد و یا قرمزی خون. دیگه حالم داشت بد می‌شد. گفتم: "من می‌خوام برگردم، میشه من رو بر گردونی؟! خواهش..." هنوز حرفم تموم نشده بود که خودم رو جلوی درب همون باغ سبز دیدم.


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
دوم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست  |