تبليغاتX
جهـاد - لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ

«اینجا می‌خوام تنها نقد کنم و فقط نقد بشم؛ تا بزرگ کنم و بزرگ بشم؛ کوچکتر از نسیه هم قبول نمی‌کنم.»

نمی‌دونم دستم بزرگ افتاده، یا من ریز افتادم!؟ به نظرت ارزش چاپ شدن داره؟
بــیا ای زیــرک و بـر گـــول می​خــند / بیــا ای راه‌دان بــر غـــول مــی​خنـد
چـو در سلـطـــان بـی​علت رسیـدی / هلا بـر عـلــت و مـعـلـول می​خــنـد
اگر بر نفس نحسی دیـو شد چیـــر / بــرو بـر خـاذل و مخـذول مـی​خــنـد
چو مــرده مـرده​ای را کـرد مـعـــزول / تو خوش بر عـازل و معـزول می​خند
مـثــال مـحـتــلـــم پـنـــدار عـزلـــش / تــو هم بر فاعـل و مفعــول می​خند
یکی در خــواب حاصـل کـرد ملــکی / بـرو بـر حاصــل و محصــول می​خنـد
سـؤالـی گفـت کــوری پیـش کـــری / دلا بــر سائـل و مسـأول مـی​خنــد
وگــر گـویــد فـروشسـتـم فــــلان را / هلا بر غـاسل و مغـسـول می​خـند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن / خـمـش بـر نـاقل و منقـول می​خنـد

«حضرت خداوندگار»

الصفحة الأولی
البست الالکترونیک
المحفوظات

المکتوبات السابقة:

جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش اول و دوم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش سوم و چهارم
جلسهٔ غیرعلنی؛ بخش پنجم و ششم
متن کامل داستان جلسهٔ غیرعلنی
تفسیر الداستان الجلسة غیرالعلنية
------------------------------------------
معجزهٔ قرآن؛ بخش اول و دوم
معجزهٔ قرآن؛ بخش سوم و چهارم
متن کامل داستان معجزهٔ قرآن
نتیجة النظرسنجي خصوص معجزة القرآن
------------------------------------------
خروس‌ماهی؛ بخش اول و دوم
خروس‌ماهی؛ بخش سوم، و پیام داستان
متن کامل داستان خروس‌ماهی
------------------------------------------
اتوبوس صلواتی
مترسک شیشه‌ای
صاحب‌عزا
نهج‌الخرافه
اتاق یک‌رنگ و روحانی و امن و نایاب من
شمشیر بی‌غلاف اسلام
به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به زوجه
شهرقدس یا شهرک‌قدس
بنجره
جنگ‌ال
چهارده و بیست‌وهفت دقیقه
هوایی
پدربزرگ و بچه‌هاش
حق با شماست جناب تخم‌مرغ
کره‌خر بی‌دم
خاوریار
خطای باصره
کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن
شیرین‌پلو
چارچوب
شهتاب
خوابِ زن یا خواب‌زن

اللینکات حین الروایات:

منشور اتوبوس‌صلواتی در زابغر!
محفوظات اللینکات



 دو شب بود که شیخ اصلاً نخوابیده بود. چهارزانو جلوی میز کوچک قدیمیش، که یه چراغ‌مطالعهٔ بزرگ هم، که صدای سوسویی ازش در می‌اومد روش بود، نشسته بود؛ و صفحه‌های کتابهایی رو که روی میز باز بود به سرعت ورق می‌زد تا به صفحه‌ای که می‌خواست می‌رسید؛ بعد چند جمله روی کاغذی می‌نوشت و اون رو می‌ذاشت بین دو صفحه، و کتاب رو می‌بست و می‌ذاشت کنار میز. گاهی هم من رو صدا ‌می‌کرد و لپ‌تاپ‌اش رو می‌ذاشت جلوم و می‌گفت که براش یک مطلب رو در گوگل سرچ کنم. تا حالا دنبال کلمه‌هایی مثل «ختنه» و «عَلَم»، و عبارت «سعی میان صفا و مروه» و چندتا لغت دیگه براش گشته بودم. من هم نمی‌دونم اینا چه ربطی به هم داشتن!؟ ازم می‌خواست که چندتا صفحه رو براش باز ‌کنم؛ اونا رو با دقت می‌خوند و یه چیزایی می‌نوشت و بعد می‌گفت برو صفحهٔ بعد. من هم اطاعت می‌کردم و یه کلیک می‌کردم!؟ کارش که با لپ‌تاپ تموم می‌شد دوباره من رو پی کار خودم می‌فرستاد که ترجمهٔ متنهای قبلیش بود. من هم خواب‌آلود و خسته می‌رفتم گوشهٔ اتاق و ورقها رو یکی‌یکی می‌خوندم و ترجمه می‌کردم:

 "اِنّ الَّذینَ امَنوا..." البته هر کس از ایمان‌آورندگان... "وَالَّذینَ‌ها دُوا وَالصّابِؤنَ وَ النَّصاری..." و هرکس که رو به دین یهودیان، ستاره‌پرستان و نصاری آورده...

 همین‌جوری داشتم ترجمه می‌کردم که یهو فریادی از شیخ برخاست و با لهجهٔ غلیظ عربیش داد زد:‌ "وا اسلاما!؟ وا الغائطُ!؟" با نگرانی پرسیدم: "چی شده شیخ؟!" با همون صدای بلند جواب داد: "و لعنتی!؟ نفرین بر من! چه کردم؟! استغفرالله و ربی!؟... دیلماجی! خاک بر سرم شد!؟" ترسم بیشتر شد و فکر کردم حتماً نوشته‌های قبلیش رو که براش تایپ کرده بودم، باز از حافظهٔ لپ‌تاپ پاک کرده، و من بدبخت باید سه روز وقت بذارم تا همه رو باز از نو بنویسم. گفتم: "اشکالی نداره شیخ! دندم نرم، باز براتون تایپ می‌کنم!" سرش رو بالا کرد، و دستاش رو بالا اورد و مداد و قرآنی رو که تو دستاش بود نشونم داد و گفت: "چه می‌گویی؟! نگاه کن!... یعنی چه بلایی بر من نازل خواهد شد؟!" با تعجب گفتم: "مگه چی‌شده؟!" با صدایی لرزان پاسخ داد: "خواستم کنار صفحه‌ای از قرآن را نشانه بگذارم، که نوک مداد بر صفحه شکست و لبهٔ آن را پاره کرد!" لبخندی زدم و گفتم: "بابا شیخ! این که خیلی مهم نیست!" چهرش از این حرف من سرخ شد، و فریاد زد: "مهم نیست؟! اگر امشب را صبح کنیم بسی اقبال داشته‌ایم!" پا شدم و رفتم طرف قفسهٔ کتابها. رفتم روی چهارپایه و با زحمت از آخرین ردیف بالایی، سه جلد قرآن از سه ناشر مختلف رو برداشتم، و گذاشتم روی میز شیخ و گفتم: "بفرمائید! کدومش رو می‌خواید؟!" شیخ گفت: "ابله! می‌گویم گوشهٔ صفحهٔ قرآن پاره شد!؟ می‌دانی این چه مکافاتی دارد؟!" من که تازه متوجه منظور شیخ شده بودم با تعجب پرسیدم: "یعنی شما هم به این چیزها معتقدی شیخ؟!" جواب داد: "من که نه! اما اگر حقیقت داشته باشد چی؟! مگر یادت رفته که دفعهٔ پیش که قرآن از دست تو افتاد، همان فردایش لولهٔ سیفون توالت شکست و تو در توالت جیغ می‌کشیدی؟!! جوریکه ما فکر کردیم، عیال‌مان سوسک دیده!؟" با خجالت جواب دادم: "شیخ! چقدر بگم؟! اون یه اتفاق بود! آخه افتادن قرآن چه ربطی به ترکیدن لولهٔٔ سیفون داره؟!!" شیخ گفت: "ربط نداره!؟ چطور ربط نداره؟! تو کتاب آسمانی پیامبر را که از آب پاک‌تر است به زمین انداختی، و به جلد آن آسیب رساندی؛ آب هم به تلافی این کار تو بر سرت ریخت و به جامهٔ تو آسیب زد." من که هر دفه با شنیدن این استدلال خندم می‌گرفت، این بار هم نتونستم جلوی خند‌م رو بگیرم و با تمسخر گفتم: "خب چرا خود قرآن نخورد تو سرم، و آب انتقامش رو گرفت؟!" شیخ با عصبانیت گفت: "ای هالو! قرآن کریم است." دیگه چیزی نگفتم تا خود شیخ باز ادامه داد: "حالا برو اون جلد کوچک قرآن را که ترجمهٔ استاد الهی قمشه‌ای‌ست، و در پارچه‌ای پیچانده‌ام، از روی گنجهٔ اتاق مهمان بیاور!" چَشمی گفتم و رفتم به اتاق مهمان، و قرآن رو از سر گنجه برداشتم. در حین بازگشت به اتاق شیخ، پارچهٔ معطر روی اون رو به آرومی باز کردم و با کنجکاوی چند صفحه از اون رو ورق زدم تا ببینم فرقش با اونای دیگه چیه.

 

 زنان الله؛ شیرین نشاط

 عکس از مجموعه آثار «زنان الله»، از خانم شیرین نشاط

 هنوز کاملاً وارد اتاق شیخ نشده بودم که شیخ با صدایی بلندتر از قبل فریاد زد: "چه می‌کنی ناقص‌العقل؟! کی به تو گفت آن را باز کنی؟!" من که نمی‌دونستم چه خطایی باز ازم سر زده، با مِن‌ومِن پرسیدم: "مگه! مگه چی شده حالا؟!" با غضب پاسخ داد: "چه شده؟! تو یعنی هنوز نمی‌دانی که بدون وضو دست به صفحات قرآن نمی‌برند؟! حتماً «بسم الله» هم نگفته‌ای؟!" با ترس گفتم: "چرا چرا! گفتم به جون شیخ! وضو هم از نماز عشاء دارم هنوز!" شیخ از جاش بلند شد و قرآن رو به سرعت از دست من کشید و گفت: "به جان ننه‌ٔ خودت قسم بخور! از نماز عشاء تا الان پنج ساعت گذشته؛ و در این مدت سه بار بوی نخود آشی که ننهٔ فولادزده‌ات امروز نهار به تو داده، در اتاق به مشام من رسید!؟ تو چطور هنوز وضوء داری؟!" از خجالت سرخ شدم، اما باز با پرویی گفتم: "بابا آخه شیخ! آدم وقتیکه وضوء می‌گیره، ماتحتش رو که نمی‌شوره!؟" شیخ پس از اینکه قرآن رو بوسید و یه چیزایی زیر لب خوند، رو به من گفت: "خفه شو! پسرک سبک‌سر! می‌روی وضوء می‌گیری و بعد به تنبیه این کارت دعای جوشن کبیر را دوبار از اول تا به آخر، با خط خوش می‌نویسی!" گفتم: "آخه شیخ! الان ساعت سه صبِ! باشه فردا عوض دوبار، سه‌بار می‌نویسم، و بلند بلند هم می‌خونم!" شیخ گفت: "همان که گفتم؛ دوبار با خط خوش؛ همین الان!"

 با ناراحتی رفتم پشت میزم، و قلم و کاغذ و دوات رو برداشتم، و به علامت نارضایتی کوبیدم روی میزم. وزیرلب هم هرچی فحش ناب فارسی بلد بودم که شیخ نمی‌فهمید، بهش دادم:

 "مادرقحـ... جار... دَیو...!"

 ... هوا دیگه داشت کم‌کم روشن می‌شد، و من به زحمت می‌تونستم چشمام رو باز نگه دارم. چشم از روی صفحه دعا برنمی‌داشتم، و با انگشت نوشته‌ها رو دنبال می‌کردم، تا مبادا گم کنم که کجا بودم. رسیدم به پایان صفحه و خواستم ورق بزنم که صدای عجیبی شنیدم. صدایی ظریف، زیبا، و دلربا. یه نفر داشت به دلنوازی هرچه تمام‌تر، زمزمه‌کنان زیرلب آواز می‌خوند. جرأت نمی‌کردم سرم رو بالا بیارم، آخه صدا صدای شیخ نبود؛ صدای یه زن بود!؟

 آب دهنم رو قورت دادم و زیرلب بسم‌الله گفتم و آروم سرم رو بلند کردم. "یا حضرت عبّاس!؟ این دیگه کیه؟! شیخ کجاست؟! چی جوری وارد اتاق شده؟! چرا... چرا... چرا لخته؟! نکنه، نکنه دارم خواب می‌بینم؟!"

 زنی برهنه درحالیکه پشت به من کرده بود، روی میز شیخ دراز به دراز خوابیده بود و داشت آواز می‌خوند!؟ آواز که نبود؛ انگار داشت قرآن رو با لحن و صدایی اثیری قرائت می‌کرد!؟ با ترس و لرز پرسیدم: "تو، تو کی هستی؟" جوابی نداد؛ و من با صدایی بلندتر دوباره پرسیدم: "پرسیدم تو کی هستی؟" باز هم هیچ صدایی ازش نیومد، و تنها پای چپش رو که انداخته بود روی پای راستش، تکونی داد و پاهاش رو جابجا کرد. من مات و مبهوت مونده بودم. عرق ترس و گرمای شرم رو در تمام بدنم حس می‌کردم. دوباره آب‌دهنم رو قورت دادم و دستم رو زدم به زانوم و با سه‌تا بسم‌الله به آرومی از جام بلند شدم. آهسته و بی‌صدا رفتم جلوتر تا بلکه بتونم صورتش رو ببینم. وقتی که نزدیکش رسیدم با تعجب دیدم، باوجود اینکه لخت‌مادرزاد بود، صورتش رو با پارچه‌ای قرمز پوشونده. دقت کردم تا بلکه چشماش رو زیر سایه‌ٔ پارچه بتونم ببینم. اما نور شدید چراغ‌مطالعه چشمم رو اذیت می‌کرد، و نمی‌تونستم درست ببینم. خوب به تن و بدن عریانش دقت کردم؛ زیبا، و بی‌نقص. "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! لااله‌الاالله! خدای این دیگه کیه؟!" همینجور که زیرو روش رو برانداز می‌کردم، اینا رو هم با خودم می‌گفتم؛ که یه دفه چیز عجیبی توجه‌م رو جلب کرد.

زن

 این میز کوچک شیخ نبود که اون روش دراز کشیده بود؛ یک کتاب بود. خوب به کنار صفحه‌ که از زیر بدن برهنه‌ش پیدا بود دقت کردم. بعله! اشتباه نمی‌کردم، قرآن بود!؟ با تعجب و ترس به صورتش خیره شدم. پارچه!؟ پارچه‌ای که روی صورتش کشیده بود، همون پارچهٔ معطری بود که از روی قرآن باز کردم!؟ چی می‌دیدم؟! اینا چه معنی‌ای داشت؟!

 به آهستگی پرسیدم: "تو، کی هستی؟!" باز جوابی نیومد و تنها همون زمزمهٔ جادویی بود که همچنان به گوش می‌رسید. با وحشت دستی به زانوش زدم و سریع خودم و دستم رو عقب کشیدم. صدای آواز قطع شد. بدنش رو تکونی داد و روی کتاب نشست. در زیر نور چراغ، تن سفیدش مثل ماه می‌درخشید. من که از ترس محکم به دیوار چسبیده بودم، با مِن‌ومِن پرسیدم: "تو کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟ شیخ کجاست؟" روش رو به من کرد، و من که تازه چشمان درشت و سیاه سرمه‌کشیده‌ش رو می‌تونستم ببینم، خیره به چشمهاش موندم. حتی پلک هم نمی‌تونستم بزنم.

 صدای نهیف و مهربونی از زیر پارچه‌ٔ دور صورتش شنیدم، که گفت: "شیخ خوابش برد؛ و بردنش." متعجب، بلند پرسیدم: "بردنش؟! کجا بردنش؟" به نرمی پاسخ داد: "بردن تا تنبیه‌اش کنند." مِن‌مِن‌کنان گفتم: "تنبیه؟!... بـ...برای چه؟" ادامه داد: "چون قرآنی را که در دست داشت، ساعتها باز گذاشته بود؛ و من توانستم بر آن فرود آیم." کمی مکث کردم و گفتم:

 "پـ...پــ...پس تو شیــ...شیطانی!؟"

 سرش رو به آرومی پائین و بالا کرد. من که تمام بدنم از ترس یخ کرده بود، فشاری به پاهام اوردم و با سرعت از اتاق بیرون دویدم.

 همینکه از راهرو رد شدم حس کردم دارم سبک می‌شم، و پاهام دیگه برام سنگین نیستن. جلوی ورودی اتاق مهمان که رسیدم یه دفعه خشکم زد. همه‌جا نورانی بود، طوریکه مجبور شدم دستم رو جلوی چشمام بگیرم.

 "وای خدای من! چی می‌بینم؟!"

 همه‌جا سبز بود و پر از درخت و چمن:

 "اینجا دیگه کجاست؟! چقدر قشنگه!؟"

 ... می‌خواستم پام رو بذارم روی چمنها و وارد باغ بشم، که یه دفه زنی پوشیده از پارچه‌ای قرمز، مث اجل‌معلق جلوم ظاهر شد. خودم رو کشیدم عقب. خودش بود. گفتم: "چی از جونه من می‌خوای؟!" آروم جلو اومد و گفت: "نترس!" من که داشتم از ترس سنگ‌کپ می‌کردم، همینطور عقب‌عقب می‌رفتم و تکرار می‌کردم: "جلوتر نیا! جلوتر نیا!" اما اون بدون توجه به حرف من خرامان‌خرامان به سمت من قدم برمی‌داشت. اومدم که برگردم و به دو فرار کنم، که ناگهان حرارت داغی رو از زیر پام حس کردم. از شدت گرما میخکوب شدم. جلوی پام چاهی باز شده بود که از توش آتیش بود که زبونه می‌زد. دوباره برگشتم و زن رو دیدم که در نیم‌قدمی من ایستاده. هیچ راه فراری نداشتم. با التماس گفتم: "نه! غلط کردم! از تقصیر من بگذر!" زانو زدم و به پاش افتادم و گریه‌کنان التماس می‌کردم، که ناگهان دستش رو به سمت من دراز کرد و دستم رو گرفت. من رو با قدرت عجیبی  به بغل گرفت و به سرعت داخل چاه آتیش پرید. من از ترس چشمام رو بستم. برای لحظه‌ای حس کردم تمام ذرات بدنم از شدت حرارت ذوب شدن. بعد انگار که آتیش گرفته باشم، خودم رو به شدت داغ حس می‌کردم، اما این حرارت برام اصلاً آزاردهنده نبود. برعکس احساس سبکی می‌کردم. مثل یه تودهٔ آتیش، سبک اما پر‌حرارت بودم. چشمام رو به آرومی باز کردم. همه‌جا آتیش بود، و تنها رنگ زرد به چشم می‌خورد و قرمز. وقتی من رو رها کرد گفتم: "چرا من رو اینجا اوردی؟" پاسخ داد: "دنبال من بیا، خودت می‌فهمی!" دنبالش حرکت کردم. مثل باد سبک بودم و آزاد. از روی باریک‌راهی حرکت می‌کردیم. هر دو طرف راه درّه‌های عمیقی بودن که رودهایی از مواد مذاب در پائین آنها جریان داشتن. سمت چپ و راستم هم کوههای قرمزی بودن که از نوک آنها مواد زرد مذاب خارج می‌شدن. و بالای سرم توده‌ای از ابرهای تیره و قرمز به چشم می‌خورد.

 ایستاد، من هم ایستادم. دری بزرگ از نرده‌های آهنی، که سر همهٔ‌شان مثل سرنیزه بود، به آرومی جلومون باز شد. یک راهرو طویل که انتهاش دیده نمی‌شد روبرومون بود. وارد شدیم. صدای فریاد و جیغهای دهشتناکی از همه‌جا به گوش می‌رسید. دالان پر بود از سلولهای بسته که صداها از داخل آنها شنیده می‌شد. به اولین سلول که رسیدم، ایستادم. پیرمردی نهیف با پیراهنی سیاه و گشاد از پشت نرده‌های سلول به من ذل زده بود. زن گفت: "وای نستا! بیا!" چهرهٔ پیرمرد به نظرم خیلی آشنا می‌رسید. انگار سالها بود که دیده بودمش. صورتش رو می‌شناختم. اما انگار یه چیزی درش عوض شده بود؛ انگار صورتش رو با ریش دیده بودم؛ و با عمامه!؟ ازش دور شدم و نتونستم به خاطر بیارم که کی بود.

جهنم؛ Herrad von Landsberg

نقاشی «جهنم»، اثر: «Herrad von Landsberg»

 زن دوباره ایستاد. به درب سلول روبروش اشاره‌ کرد و گفت: "نگاه کن!" صدای فریاد گوش‌خراشی بیرون میاومد. نزدیک‌تر شدم و از لای نرده‌ها دو تا مرد سیاه‌پوش رو دیدم، که یکیشون بالای یه تخت ایستاده بود و به زور دهان پیرمردی رو که دست و پایش رو با زنجیر به تخت بسته بودن، باز نگه داشته بود. مرد دیگه هم کنار کوره‌ای ایستاده بود و چیزی رو درون آتش نگه داشته بود. کمی که گذشت دستش رو بیرون اورد و ظرف دسته‌داری رو از آتش بیرون کشید. مواد زرد و مذابی از درون ظرف شعله می‌کشید. اون رو به آرومی به صورت پیرمرد نزدیک کرد و مواد مذاب رو قطره‌قطره در دهن پیرمرد ریخت. پیرمرد همچنان فریاد می‌زد و تقلا می‌کرد. صدای جیغهاش ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد، تا اینکه صداش کاملاً بند اومد. اما هنوز سعی می‌کرد پاهاش رو از زنجیر خلاص کنه. زن اینقدر از اون مواد در دهن پیرمرد ریخت، تا از حرکت هم ایستاد. بعد بلافاصله پنجره‌ای روی دیوار باز شد و نور شدیدی از آن بیرون زد. در زیر نور دو تا فرشتهٔ سفید رو دیدم که به آرومی داخل شدن. پیرمرد رو از قل‌وزنجیر باز کردن، و بلند کردنش و به بیرون پرکشیدن. روبه زن کردم و گفتم: "کجا می‌برنش؟" جواب داد: "می‌برند تا جان دوباره‌ بهش داده شه." با تعجب پرسیدم: "برای چی؟!" گفت: "تا ادامهٔ جزایش را بجشد." پرسیدم: "یعنی دوباره؟!" گفت: "نه فقط دوباره، بلکه تا هزار سال دیگر باید همین درد را بکشد!" گفتم: "آخه برای چی؟" گفت: "سئوال می‌کرده. مثلاً می‌پرسیده اگر قرآن از خداست، چرا به عنوان مثال در اولین سورهٔ قرآن آمده که «الَحمدالله رَبّ العالَمین و...»؛ اگر این آیه از خداست، بایست مثل سورهٔ اخلاص می‌گفت که «قُل اَعوذُ بربّ العالمین و...»!؟" من که تا به حال اصلاً به این موضوع فکر هم نکرده بودم، پیش خودم گفتم که خب راست می‌گه، خدا که خودش نمیاد بگه «شکر خدای دو جهان را»، باید می‌گفت «بگو شکر خدای دو جهان را»!؟ شاید پس این جمله از خود حضرت محمد بوده!؟ خواستم بگم خب چرا، ولی از ترس اینکه من رو هم بندازن توی سلول، هیچی نگفتم. اما زن که انگار منتظر بود تا من سئوال کنم، چشم به دهن من دوخته بود. پس با ترس گفتم: "می‌خوام بقیهٔ سلولها رو هم ببینم." روش رو بر گردوند و گفت: "دنبالم بیا!"

 پیرمرد رو داشتن دوباره از پنجره وارد می‌کردن. اما انگار چندسال جوون‌تر شده بود. هیکلی پر و محکم داشت.

 خودم رو به نزدیکی زن رسوندم که جلوی سلول بعدی ایستاده بود. با دست به داخل آن اشاره کرد. جلو رفتم. مردی رو با پا از سقف آویزون کرده بودن، طوریکه دستاش رو به پائین افتاده بود. دو مرد سیاه‌پوش هم کنارش ایستاده بودن. یکی دست راستش را از پهلو محکم گرفته بود و دیگری با شمشیری در دست، آمادهٔ بریدن دستش بود. مرد با تمام وجود فریاد می‌زد، اما مرد سیاه‌پوش بی‌توجه به فریادهای مرد، شمشیرش رو بالا برد و در یه حرکت دست مرد رو برید. خون بود که با فشار از دست مرد جاری شد. چه صحنهٔ زشت و دلخراشی بود. مرد سیاه‌پوش دست دیگر مرد را هم از بدنش جدا کرد. سرش را هم به همین‌ترتیب. مثل دفعهٔ قبل پنجره‌ای باز شد و باز دو فرشتهٔ نورانی داخل شدن. از زن پرسیدم: "این چی کار کرده؟" گفت: "سئوال می‌نوشته. مثلاً می‌نوشته که چطور در قرآن آمده که آسمانها و زمین در شش روز آفریده شده‌اند؛ مگر نه اینکه یک روز حاصل یک بار گردش زمین به دور خود و تغیر وضعیت آن نسبت به خورشید است، حال چگونه آفرینش آسمانها و زمین شمارش شده، درحالیکه هنوز خورشید و زمین آفریده نشده‌اند یا در حال آفرینش بوده‌اند؟!" خواستم بگم خب راست می‌گه، چطور میشه؟! اما باز جرأت نکردم و چیزی نگفتم. جیک هم نزدم. 

 از کنار هر سلول که رد می‌شدم وضعیت مشابهی رو می‌دیدم. صدای داد و فغانها داشت کلافه‌م می‌کرد. توی هر سلولی یا زردی آتیش به چشم می‌خورد و یا قرمزی خون. دیگه حالم داشت بد می‌شد. گفتم: "من می‌خوام برگردم، میشه من رو بر گردونی؟! خواهش..." هنوز حرفم تموم نشده بود که خودم رو جلوی درب همون باغ سبز دیدم.

 ... این بار دیگه زن‌قرمزپوش ظاهر نشد. اولین قدم رو به آرومی و با شک و تردید برداشتم و پام روی چمنهای سرسبز باغ گذاشتم. چه لذت عجیبی داشت. انگار داشتم روی ابرها  راه می‌رفتم؛ یا روی آب! سبک بودم و پرنشاط. عطر و رایحه‌ٔ خوشی به مشامم می‌رسید. قدم دوم رو با اطمینان‌خاطر بیشتری برداشتم؛ اما  پام هنوز به زمین نرسیده بود که یهو با صدای جیغ بلندی از جا پریدم، و خودم رو عقب کشیدم.

 چی می‌دیدم!؟ دخترکی با قامتی کشیده و موهایی بلند، داشت جلوی من بلند‌بلند می‌خندید! دستش رو گرفته بود جلوی دهنش، و یه ریز می‌خندید. دخترک با صدای ظریفی گفت: "ترسیدی؟!" من درحالیکه دستم رو روی سینه‌م گذاشته بودم، و قلبم داشت از ترس به سرعت می‌تپید، گفتم: "خب آره!... ترسوندیم!" و لبخندی زدم. دخترک هم خندید. دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت: "ببخشید! شوخی کردم!" من که مهو صورت زیبای دخترک شده بودم، دستم رو به دستش سپردم و بعد با نگاهی به چپ و راست درب، وارد باغ شدم. گفت: "نترس! کس دیگه‌ای نیست که بترسوندت!؟" با لبخند گفتم: "مطمئنی؟!" با خنده گفت: "آره! حالا بیا تا اینجاها رو بهت نشون بدم." دخترک یه لحظه آروم نداشت و هی لی‌لی‌کنان به دور من می‌چرخید و باز دستم رو می‌گرفت و می‌کشید. من غرق زیبایی اطرافم شده بودم و خودم رو به دست بازی دخترک سپرده‌ و می‌زاشتم تا به راحتی من رو به این‌ ور و اون ور بکشه.

 عجب جایی بود!؟ زمینی فراخ، همه سبز. با درختانی تنومند که از هرکدومشون کلی میوه‌ آویزون بود؛ کنار هر درخت هم نهری جاری؛ کنار هر نهر هم پر از گلهای ملون. وای چی می‌دیدم. آسمون آبی آبی بود؛ مثل فیروزه! دخترک که متوجه گیج‌گیجه خوردن من شده بود، من رو سمت یکی از نهرها کشید و شروع کرد به خیس کردن من. به خودم اومدم و سعی کردم با دست مانع از خیس شدن صورتم بشم. اما دخترک همچنان می‌خندید و به کارش ادامه می‌داد. پس من هم خم شدم و به تلافی، شروع به خیس کردنش کردم. پا به فرار گذاشت. من هم مثل بچه‌ها به دنبالش دویدم. چقدر دویدن روی علفها لذت‌بخش بود. هر جهشی که می‌کردم چندین متر به جلو می‌پریدم. انگار که بال در اورده بودم. 

 کمی که دنبال هم دویدیم، چشمم به دری افتاد که گلهای رز رونده از اون بالا رفته بودن. ایستادم. دخترک متوجه من شد و آروم به سمت من اومد. گفتم:‌ "این درب به کجا باز میشه؟" گفت: "این درب هفتم اینجاست. آخه می‌دونی اینجا هفت‌تا باغ داره. این که ما توشیم باغ اوله، و به جزء این شیش‌تا باغ دیگه هم هست که دراشون بسته‌س." صورتش رو نزدیک گوشم اورد و به آرومی گفت: "می‌گن همهٔ دخترکای اونجا لختن! و توی نهرهای آبش هم شرابه!" سرش رو باز عقب کشید و رو به درب باغ کرد و ادامه داد: "اما به نظر من همهٔ اینا‌ دروغه! من که باور نمی‌کنم! آخه هر کی تا حالا اونجا رفته، دیگه برنگشته!؟ پس از کجا میشه مطمئن بود که اینایی که می‌گن راسته؟!" گفتم: "ببینم! می‌تونی من رو اونجا ببری؟" زد زیر خنده. طوریکه از شدت خنده هی خم می‌شد و دستش روی زانوش می‌زد. لحظه‌ای بعد ایستاد و دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: "ببینم! می‌خوای بری دخترکای اونجا رو دید بزنی؟!" از این شوخی دخترک خوشم نیومد و با جدیت گفتم: "اگه نمی‌تونی، من خودم می‌رم." ساکت شد و گفت: "گفتم که، درش بسته‌ست!" من بی‌توجه به حرفش به سمت درب راه افتادم. دخترک پشت سرم می‌اومد و مدام می‌گفت: "وایستا! نرو! نمی‌تونی بری توو! اینجا باغ هفتمه! حالا اگه باغ دوم بود، یه چیزی؛ اونجا دیواراش کوتاه‌تره. اما اینجا نمی‌شه. وایستا!" من همینطور بی‌اعتنا می‌رفتم. تا اینکه جلوی درب رسیدم. ایستادم. برگشتم و دخترک رو دیدم که چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. گفت: "حالا دیدی چه در و دیوارای بلندی داره؟!"

 بهشت؛ Ulrich Leive

نقاشی رایانه‌ای «بهشت»؛ از Ulrich Leive

 دخترک راست می‌گفت. ارتفاع دیوار چندین برابر قد من بود. درب هم همینطور. نگاهی به دیوارهای صاف و صیقلی انداختم، و یه نگاه هم به رزهای رونده روی درب. پر تیغ به نظر می‌اومدن، اما تنها راه بالا رفتن از اونجا بود. پس مکث نکردم و اولین شاخه رو محکم با دستم گرفتم. تیزی تیغها رو به خوبی حس کردم. دردم گرفت، اما دست نکشیدم و شاخهٔ بالایی رو هم با دست دیگه گرفتم. هرچی بالاتر می‌رفتم درد بیشتری رو هم در دستام حس می‌کردم. چند بار خواستم ادامه ندم و پائین بپرم، اما هر بار که توقف می‌کردم و به دستهای به هم گره کردهٔ دخترک که حالا با جرأت زیر درب ایستاده بود، نگاه می‌کردم، یاد تردید دخترک دربارهٔ حرف دیگران می‌افتادم، و برای فهمیدن حقیقت مصمم‌تر به بالارفتن ادامه می‌دادم. دیگه چیزی نموده بود. درد دستم به شدت آزارم می‌داد. دستم رو به سمت آخرین شاخهٔ رز دراز کردم و اون رو سفت گرفتم. خودم رو به سختی بالاکشیدم و روی لبهٔ درب نشستم. فریادی از شادی سر دادم. دخترک هم در پائین درب شروع کرد به دست زدن و بالا و پائین پریدن. با تعجب به دستام نگاه کردم؛ درد می‌کرد اما از زخم و یا خون هیچ اثری نبود. دخترک فریاد زد: "چی می‌بینی؟!" به داخل باغ نگاه کردم. متعجب دیدم که باغ پر از درختهای زرد و خشکه. و به زحمت می‌شد زیر درختهای پرشاخه رو دید. از زیر یکی از درختها صداهای عجیبی میومد. خوب نگاه کردم. حرکات سریع جلو و عقب تن عریان مردی که تنها پارچهٔ سبزی به روش بود، از لای شاخه‌های درخت به چشمم خورد.

 به‌به چی میدیدم؟! بابا پس به دخترک بی‌خود نگفته بودن!؟ همینجور خیره به صحنه‌ٔ پائین درخت مونده بودم که یهو صدای جیغ و داد وحشتناکی رو شنیدم و منقلب شدم. بلافاصله نور شدیدی در آسمون باغ چشمم رو زد. با دستم سایه کردم. دو تا فرشتهٔ نورانی رو که از آسمون پائین می‌اومدن دیدم. انگار قبلاً هم دیده بودمشون. اول فکر کردم متوجهٔ من شدن و می‌خوان من رو از باغ بیرون بندازن، اما فرشته‌ها بدون توجه به من به سمت گوشه باغ رفتن. متوجهٔ دیوارهای قرمز و زشت گوشه باغ شدم. صدای جیغ و داد هم از همونجا می‌اومد. فرشته‌ها وارد پنجره‌ای شدن و پس از مدت کوتاهی، در حالیکه جنازهٔ پیرمرد با جامه‌ای سیاه رو در دست داشتن، بیرون اومدن و به سمت آسمون پرواز کردن. با بسته شدن پنجره صداها قطع شد و دوباره تنها همون صدای عجیبی که از زیر اون درخت خشکیده می‌اومد به گوش رسید. از تعجب خشکم زده بود. دخترک داد زد: "چی می‌بینی؟!" نگاش کردم. و دوباره رو به پنجرهٔ روی دیوار قرمز گوشهٔ باغ کردم. باورم نمی‌شد.

 اما با دوباره باز شدن پنجره، و ظاهر شدن اون زن‌قرمز‌پوش پشت پنجره، دیگه جای تردیدی برام نموند. خودش بود. ترس برم داشت و خواستم با عجله از دیوار پائین بپرم، که ناگهان پام به شاخه‌ای گیر کرد و با سر رفتم به طرف زمین...

 ... آخ از نهادم بلند شد. دستم رو به سرم کشیدم و به بالا نگاهی کردم. شیخ رو دیدم که قرآنی دردست گرفته و بالای سر من ایستاده. قلمم رو سریع برداشتم:    

 "اِنَ الّذینَ آمنوا...    

پایان


لطفاً نظراتتون رو دربارهٔ داستان، در آخرین بخش داستان ـ‌بخش سوم و چهارم‌ـ وارد کنید.


ادامه مطلب/مجمع‌الکامنات
هفتم اردیبهشت 1385 بـسامـان  | لینک البست