این از مسئولین ما بعید نیست
هر کدوم برای خودشون ماشالله یه پا علامه و مرجع هستند
نگاه قشنگی در ارتباط با هنر نشانمان دادی ماکه تا حالا این همه شفاف مفهوم هنر رانمیدانستیم . حالا همون پیگردت بسوزه... جای دیگه ای اگه سراغ داری بگو بسوزونم.
اصلا شما ازما بهترون فکرهایی میکنین که آدم دلش میخواد یرتون رو نقش قالی کنه!
سمان حالا که حال دادی ببینم یه کاری برات بکنم که تو هم ازتاین هنر لذت ببری ... میرزا

بیصبرانه منتظر متراج بالاش هستیم. دارندکی است و برازندکی! بترکه جشم حسود!
آفتاب مهتاب چه رنگن؟
یادم نیس
اما اگه بپرسی :ابرا چه رنگی هستن می شم بیس!(محمدعلی بهمنی)
د ر ایام ماضیه! شما از "چراگاه"بازدید نمودید! سر و ظاهر "چراگاه" را متحول نمودیم!خط و ربط وبلاغتان را به خطوط و ربوط! "چراگاه" افزودیم! باشد که بیاندیشید!
خداحافظ!
کز روشنی ملولمو تنبانم آرزوست
سلام ناخود و باخود آگاه نوشته هات برمی انگیزه
فیروز باشید
این یکی رو هم خوندم...قسمت اول بخش دوم عالی بود (خودشون رو باور ندارن یعنی چی؟)
تا فرصتی دیگر...
شادباشی

ولی به نظر نمی آد شما به طور حرفه ایی مطالعه کنی!!!!خیلی برام جالبه!(خودم نمی دونم ازت تعریف کردم یا ضد حال زدم بهت؟)
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: ضدحال که زدی هلندی جان! چون گمان میکردم (همانطور که در بین کامنتهای داستان پیش هم اشاره کردم) که تو بدون اشاره به علت، اظهار نظر نمیکنی! در اینکه من هنوز پیرامون خیلی زمینهها مطالعه حرفهای (یا شاید بهتر باشه که بگیم «پژوهش») نکردهام، هیچ شکی نیست. چنین ادعایی هم نکردهام. اما چگونه تو به این نتیجه رسیدهای، برایم جالب است!؟ ددد-:
بهرحال مطمئن باش، نه رنجشی پیش آمده، نه ناراحتیای. د-;
د-: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
از بحث هایی که با اون دوست منتقد پست قبل و همین طور شاهین ومن!
که مثلا من فکر می کردم همه ی کتابای جمالزاده رو خوندی و...
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: ممنون که منظورت رو پیرامون این داستان و اون نظریه رسوندی. د-:
سرگردان جان! از زمانیکه مینویسم، تاکنون نزدیک پانزده تا بیست کتاب داستانی، دینی، و ادبی رو مطالعه کردم. هنوز هم چند کتاب در دست دارم که با شتاب نسبتن خوبی در حال تمامکردنشان هستم. یک فهرست دراز هم از کتابهایی رو تهیه کردم که در سفر بعدیم به ایران بایست خریداری کنم. ولی همونطور که برای چندتا از دوستان هم در پاسخ ایمیلهاشون نوشته بودم، من داستانخونی رو تازه پس از داستاننویسی شروع کردم!؟ د-;
از نوشتههای جمالزاده، که تاکنون بیشتر از دیگران پسندم بوده، نزدیک چهار تا پنج داستان رو بیشتر پیدا نکردم، که البته همگی رو خوندم. متأسفانه اینجا به هر کتاب فارسی دسترسی ندارم. خیلی خوب میشه که تو و یا دیگر دوستانی که این کامنت رو میخونن، اگر سایتی میشناسین، به من هم معرفی کنین. کتابخانههای اینترنتی بسیاری رو پیدا کردم که حاضرم با نشونیهای جدید طاق بزنم. دد-:

منظورم صرفا جمالزاده نبود!ادبیات امریکای لاتین و بلوک شرق هم...خیلی ها خوب می نویسن چون خوب می خونن!شما یه امتیاز اضافه دارین واسه خوب نوشتنتون!(بعضی وقتا"-:)
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: بینهایت از لطفت ممنونم هلندی جان! همونطور که پیشتر در لابلای برخی کامنتها و داستانها اشارهای کرده بودم، من خارج از ایران هستم. برای همین مانند خیلی دیگر از خارجنشینان، گاهوبیگاه توی خاکی زدم و از ایران چنان نوشتم که آرزوی دیدنش رو دارم!!؟
به حساب تعریف نباشه، مهمترین دلیلی که سبب پدیدش چند نوشتهٔ خوب شد که مورد پسند خوانندهها افتاد، «خوب فکر کردنه». برای همین دوست دارم که روی برخی کارهام بیشتر تأمل کنم، تا بتونم غنیتر بازنویسشون کنم. و نظرات شما دوستان برام یک دنیا تجربه بود. ددد-:
با کارهای غیرایرانی هنوز مأنوس نیستم. دلایل ویژهٔ خودم رو هم دارم. البته چند اثر هست که خیلی دوست دارم به زبان اصلی بخونم. ولی هنور فرصتش دست نداده. امیدوارم به زودی مناسبتش پیش بیاد. د-:
(این آخری چقدر حریم شخصی نویسنده شکسته شد! اشکال در نبود کنترل شیخه. م-;)
درست مثل آفتاب
مثل صفحه ی قرص خورشید
همه چیز خودمانی و مانوس و محرم و آشنا است
هیچ چیز آنجا "غریبه" نیست
شادباشی

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: مینا جان بیزحمت پوستش رو بکن بابا! خیلی درپوست نوشتی. د-:
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: خب انگار کسی خیال نداره اینبار به خود داستان بپردازه!؟ باز ممنون نازنین جان که یه اشارهای هم به آفتاب کردی! د-:
ببینم، پس به نظرت «به من آن باوفا را کار باشد»؟! د-;
(من به عیال: "خانم به خودآ لیلی یهجور لوبیاست!... نه، ماهیتابه چیه؟!...")
سلام علیکم خوب هستین ؟ چرا سوتین نبستین ؟ اوا ، چرا دم در نشستین ؟ چرا شیشه رو شکستین ؟
راستیتش چن بار اومدم واست پیغام بذارم خجالت کشیدم ، البته تصحیح میکنم ؛ یه جورایی ملاحظتو کردم ( چون اصلآ اهل خجالت کشیدن نیستم ) نمیدونم چرا همش
یاد ابو علی سینا میفتم ؛ اون جریانش هست که راهزنا تو بیابون جلوشو میگیرن و
کتاباشو میدزدن ، شنیدی که ؟ خوب آخه پسر خوب ، هاردت سوخت که سوخت ،
مخت که نسوخته ؛ دوباره بنویس . بعدشم همون اوّل کاری ولادت آفتاب سعادت رو
به مسلمین و مظلومین تبریک گفتی ؟ والله کار زمونه برعکس شده ، یه زمونی
مسلمونا مظلومترین آدمای رو زمین بودن ؛ ولی الان فکر میکنم رفتن بین همون
مستکبرینی که دیگه آمریکائیا تو راهپیمائیشون اون مشت قشنگه رو بزنن تو دهنشونیا نکنه تو هم فکر میکنی "فهد و عرفات" میرن بهشت و جای تاچر و ریگان تو قعر درکه ؟
و امّا داستان :
والله از خدا که پنهون نیست ؛ از شمام پنهون نباشه ، تا حالا هرکی باهام مشورت
کرده بهش گفتم ، شتریه که بالاخره یه روزی رو همه میخوابه ، یا اگه از یه دیدگاه
روشنفکراه تر بخوام بگم آش کشک خالته ( اوه ببخشید ؛ قرارا شد با فک فامیلا
کاری نداشته باشم ) آش کشک ننمه ؛ بخوری پامه ، نخوری پامه . زن گرفتنو
میگم .دور از جونت ، زبونم لال یه دفه گرفتم ( هنوزم به پاچّش آویزونم و هر جا که
میره بالاجبار منم میبره ) و در موردش یه تجربهء کاملآ کیشمیشی ( شما بخونین
" رؤیایی " ) دارم . البته اونم یه جورایی مثل خودت قاطی داره ( از نظر نژادی ) . هر
از گاهی یه کلمه عربی پرت میکنه که لج منو در بیاره ( صد البته چون میدونه از عربی
و عرب جماعت متنفّرم البته منم کم نمیارم ها ؛یکی دو کلمه الفاظ قبیحهء
اینگیلیسی پرت میکنم که تا یکی دوساعت باید اونایی رو که گفتم براش تشریح کنم
، خودت که میدونی اگه پیش این خانوما کم بیاری پس فردا باید واسشون قر کمر
جمیله و رقص پای مایکل جکسونم پیاده کنی ) . حالا یذگریم ، خدا بیامرزه امواتتو
(خواهشآ این یکیو بعنوان مداخله تو فک و فامیلا نذار ، به جون مادر زنم بیغرض
گفتم ) حداقل در مورد زن گرفتن و این جور امور خیریّه یه چیزایی بیشتر از ما حالیشونه .
مخصوصآ تو این دور و زمونه که همه شعار میدن : بی کول تو بی هات !! همه دوس
دارن یه جوری خودشونو قاطی آدما جا بزنن . راستش من تو این چن سال سنّم به
این نتیجه رسیدم اونایی که از ایران میرن دو دستن : یکی اونایی که به دین و ایمون
و این چیزا اهمّتی نمیدن و وقتی خارج از ایران هم بحثی در این مورد پیش میاد خیلی
راحت و بدون درد و خونریزی کنار میکشن و دستهء دوّم اونایی هستن که یه نیمچه
اعتقاداتی به دین دارن . اونا معمولآ وقتی از ایران میرن و بعد از چن وقت که دچار
دیسکو زدگی میشن و غم غربت میگیرتشون و برای تنهایی و سبک شدنشون به
دین رو میارن . البته خودم از دسته سوّمم ها

به نظر من احتیاج نبود حرفای بابای آفتابو " عینآ " نقل کنی ، چون کاملآ مشخصه که
ترکه ( یاشاسین آذربایجان ) تو شاید در این مورد زیاد سر رشته نداشته باشی ،
این یکیو بسپر به من . ما ترکا اصولآ حزب بادیم ، مثلآ اگه همین فردا پس فردا دوباره
مملکت به هم بریزه اسمامون از زلفعلی و جعفرقلی به سورنا و بردیا تغییر پیدا میکنه
با اگه یه امام تازه ای ( علاوه بر چهارده تای فعلی ) پیدا بشه ما هم در اسرع وقت
واسه بچّه پونزدهمی اقدامات لازمو به عمل میاریم تا از قافلهء اولیاء و انبیاء عقب
نمونیم ( اوه ؛ یکی منو بگیره بابا ، هنوز تو ایرانم ها ) یا اگه یکیمون بطور کاملآ اتفاقی
و از بد روزگار به خارج از ایران پرتاب بشیم سریعآ مثل آفتاب پرست ( ببخشید ،
منظورم آفتابِ داستان شما نیست ها ) تغییر رنگ میدیم .
مثلآ بجای فرشید ( fart shit ) و آرش ( A rash ) و نگار ( nigger ) احیانآ به تام و
باب و ناتالی تغییر اسم میدیم و جای پورهء سبیب زمینی احتمال قریب به یقین " تیتر
توتس " میخوریم و به دست به آب میگیم " واتر کلازت " . اصلآ ما ترکا ( و کلآ ایرانیا )
دنیای عجیب غریبی داریم .
حدود یه ساله ) دچار بچّه داری شدن . اولآ اونام یه مشکلی داشتن مثل پدر خانوم
احتمالی جنابعالی . ولی از بخت بد یه مأمور ترک پشت باجهء ثبت احوال نشسته
بود و قضیه با 10 هزار تومن فیصله پیدا کرد ؛ و دوّمآ یه اسمی رو بچّش گذاشته که
من هنوزم که هنوزه نمیتونم اسمشو هجّی کنم . نمیدونم چیه ، ولی تا جایی که
یادمه یه چیزی تو مایه های " اسکانیا "تلفّظ میشه . نمیدونم این چه مرضیه که گیر
ایرانیا افتاده . یکی نیس بگه بابا ، ما خودمون مگه اسم و رسم نداریم که هرچی
اسم عربیه میذارین رو بچّه های بیگناه . میرن میگردن ببینن اسم نوه عمهء پدر بزرگ
مادری همسایهء دختر خالهء دوست امام فلان چی بود که ورش دارن واسه
بچّشون . ایشالله به یاری حق من بعد هر وقت دلمون واسه اسمای ایرانی تنگ یشه
باید بشینیم شاهنامهء فردوسی رو دوره کنیم . ثبت احوال ایرانم که قربونش برم ،
توش ثبت اسم بچّه سخت تر از ریجیستر آی دی تو یاهو مسنجره . اوه ،بازم سیا 30
شد .
به هر حال با این داستانت بعد از مدتهای مدیدی که کار قشنگی نفرستاده بودی
حال کردم و یه جورایی بفهمی نفهمی منظورتو فهمیدم . اگر هم تو قسمت عاشقانه
و عارفانش نظری ندادم نه اینکه حالیم نباشه ، بلکه اصلآ بخاطر قضاوتای قشنگ
قشنگی که خانومای جاسوس ایرانی در موردم میکنن فراریم . یهو خدایی نکرده به
سر به هوا بودن و باد دادن ما تحت متهم میشم ؛ اونوقت خرو بیار و باقالی بار کن .
دوست داشتم راحت تر میتونستم نظرمو بگم ، ولی همونجوری که میدونی اجالتآ
محض زمین خوری ( شما بخونین هواخوری ) ایرانم و از دوباره محبوس شدن وشخم
زده شدن عقایدم توسط سربازان گمنام امام فلان سخت ترسان، ایشالله تامراجعت
بعدی داستان جدید نوشته باشی که بتونم با طیب خاطر و آزادی وافر نقدت کنم .
و در ضمن Meine rechnung bitte ؛ البته Ich spreche nicht deusch ها ، ولی
میفهمم که Geben sie mir bitte zwei karten feur concert یکی از قشنگترین معنا
هارو برام داره و وقتی پلیس بهم میگه Sicherheitsgurte anschnallen ینی احمق !
دوباره یادت رفت .
مهم شدن ) میخوای تو سرم بکوبی . یه جورایی پیشگیری کردم
البته نه از نوع سکسیش ها ، گفتم که شاید دلت به خالم بسوزه و کمتر سانسورم کنی .
امیدوارم کامنتم اونی نباشه که فکرشو میکردی ، گرچه دیگه دستم واست رو شده و
بقول معروف زیر و رومو دیدی
ولی ....... شانسو میبینین ؟ یه بارم که سامان گفت " هرچی میخوای بگی بگو ، ما نمیتونیم بگیم

به منم سر نزن ، چون اصلآ حرفی واسه گفتن ندارم ، امشب بدجوری حالم گرفتس .
دلمون تو تموم دنیا به منچستر خوش بود که اونم آبرومونو برد

الان فقط میتونم بشینم خودمو با باخت هفته’ قبل چلسی و استقلال و سایپا دلخوش کنم و
سه تا حمد و قل هوالله بفرستم واسه بردن منچستر . دیگه زندگیه دیگه ، بردو باختم
داره ؛ کورشیم ما اگه بردشو دیده باشیم .
خوش باشی و خوشگل .
علی علی
خوشحالم که باز یه جو ملاحظه درت بود تا نتیجه این شد؛ اگه این رو هم نداشتی که وای!
دربارهٔ هارددیسک و دودشدن نوشتهها حق با توست. اما ناراحتی من بیشتر برای از دستدادن بایگانی نظرات خواندهها بود، تا نوشتههای خودم (البته خودآ رو شکر، ندانسته یه روبرداشت از همهشون داشتم، که کلی سبب شادمانی شد)، و همونطور که گفتم، علت ننوشتن، نبود زمانه.
دربارهٔ مسلمونا و جایگاه آسمانی عرفات و دوستان و دشمنانش، بنده هیچ نظری ندارم. تنها خاطر نشان میکنم که من نقل قول کردم؛ راست و دروغش گردن خودشون.
پیرامون زن و ازدواج و غیره...، نمیدونم اینا چه ربطی به خود من داشت؟!
میدونی که انگلیسیم خیلی ضعیفه، و منظورت رو از be cool to be hot نگرفتم!
دستهبندیت از مهاجران (که باز نمیدونم چه ربطی به داستان داشت!؟): من رو هم جز دستهٔ سوم بدون!
دربارهٔ پدر آفتاب: اشاره شده بود که آذریه، و قصد نداشتم با نقلقول ترکبودنش رو ثابت کنم (از نظری که نسبت به ترکها داری کمی آزردهخاطر شدم، ولی خواهش میکنم به «شهتاب» ربطش نده).
آفتابپرست رو خوب اومدی، اما به نظرم خاص اون عده نیست که بهشون اشاره کردی.
در باب اسماء: (از دوستانی که احیانن اسمشون فرشید، آرش یا نگاره عذر میخوام. بهرحال سیا از قوهٔ تخیل خیلی خوبی برخورداره، که جای آفرینگفتن داره؛ مثلن به عبارت «زمینخوری» توجه کنین! من که خیلی حظ کردم) به نظرم همین الان هم دیگه برای پیدا کردن نام ایرانی باید به شاهنامه و کتابهای کهن سر زد!
اونایی که تو زبون پلیسشون رو خوب میفهمی، بیشتر از من و تو پاسداری زبان براشون ارزش داره و concert رو مینویسن: Konzert
در پایان از اینکه مراعات فکوفامیل بنده رو کردی ممنونم. از یهخطدرمینون نوشتنت هم خرده نمیگیرم، چون اینبار دلیلش رو میدونم (گویا مشکل رهیابی داری!)؛ و ببخش که به شکل معقول درش اوردم. مطمئن باش یه واو هم نیافتاده (کامنتهات از سوی مجمع مصلحت بلاگ پذیرفته شد! تنها رئیس مجلس تذکر داد که از بکارگیری الفاظی چون «تنفر» در برابر قشر عرب خودداری کنی. در غیراینصورت خونت حلاله!).

اصولآ ما ترکا به جو علاقه’ وافری داریم . هر جا بریم یه دونشو با خودمون میبریم ، محض احتیاط . ای کاش منم مثل دزدایی بودم که سر راه ابوعلی
سینا سبز شدن . همونا باعث شدن که ابوعلی سینا ابوعلی سینا بشه .
درباره’ هاردت هم ولش کن ، سوژه تکراری شد ، فقط این پاسکاری زبون فارسیت منو
سپوخته
روبرداشت
اجالتآ از قول من یه رینگ مشتی 6 و 8 رو میز کانفیلوترت بگیر و " بابا تو دیگه کی هستی " رو واسه خودت نجوا کن
به خود شخصت والله بالله تالله کاری ندارم ، منظورم راوی تو داستانت بود .بی کول تو بی هات یه چیزیه تو مایه های ام م م م م . اصلآ بذار یه مثال واست
بزنم . ایشالله خدا قسمتت کرده و پاب که رفتی ؟ همیشه مطمئن باش اونائی
که بغل بار وامیستن و یه لیوان آبجو یا هر کوفت دیگه ای ؛ ببخشید ، هر چیز دیگه ای
دستشونه و یا یه گیلاس مارتینی میگیرن و مثل بچه آدم میشینن سر یه میز خالی و
زیر چشی ملتو میپان ایرانین . به این میگن آرامش قبل طوفان . اینقذه مثل
میکروسکوپ رو ملت زوم میکنن که میتونن سلولای اونارو بشمرن . اینقذه خودشونو
خونسرد و باوقار جلوه میدن که یه ننه مرده ای یا بیاد یه چیزی مهمونشون کنه و یا
اگه کسی هم نیومدخرامان خرامان و با همون خونسردی و وقار به سمت یکی هجوم
میبرن . به این روش تو زدن تو مملکت ما میگن بی کول تو بی هات . ها ؟ فارسیش
چی میشه ؟ سرد باش تا داغ باشی

دسته بندیم ؟ محض خالی بودن عریضه نبوده که . حتمآ منظور داشتم دیگه . تو
گفتی که تنها به جنبه’ دینی زندگی تو اروپا توجه داشتی ، منم خواستم منظرمو
بگم . چیه ؟ گناهه ؟ البته از منظرای دیگهء زندگی تو اروپام میتونم بگم ها ، ولی
پرداخت قبضش میفته گردن خودت
من که سر گنج نشستم که برادر .آره ؛ تو که راس میگی ! من قصد داشتم با ( بقول تو ) آدری نوشتن آذری بودن پدر
محترم رو به رخ بکشم . بابا خیلی زیرنجی
البته ایلده من خودش آذریه ها ؛ فقط بیل میرینم چرا تو آزرده شدی . نکنه عرق میهن پرستیت بالا زده ؟ یا .....
ایشالله خدا هیچ مردی رو ذلیل نکنه ؛ بگو آمین
اصلآ هیچی حالیم نیس ، اصلآ به من الاغ میخوره که اینقذه بیشعور باشم ؟
در ضمن ، به دیوونهه میگن : خرمنو آتیش زدی ؟ میگه نه ! چه خوب شد یادم انداختین

شهتاب خانومو میگم 
آفتاب پرست : برادر بسیجی ، عزیز دل برادر ، در آخر پاراگراف اون مبحث جملات
گهربار خودمو بدین گونه تصحیح کردم ؛ عنایت بفرمایید : اصلآ ما ترکا ( و کلآ ایرانیا )
دنیای عجیب غریبی داریم . اگه دروغ میگم ایشالله خدا کورم کنه . اٍه ، چرا همه جا
تاریک شد ؟

آقا من به مهاجران کاری ندارم ، منظورم دقیقآ " فراریانه " . عصر پیگمبر گذشته ،
مهاجرت مال اون موقع ها بود . بقول شاعر که میگه : I RAN AWAY FROM IRAN
خوب بابا ، سی دفه گفتی . اینگلیسیت خوب نیس (مثل منی
) . شاعر میگه : من از ایران فرار کردم ( فرار . چه واژهء بکری . بهترین نعمتی که خدا در اختیار
ما ایرانیا قرار داده و ما قدرشو نمیدونیم ) من شما رو هم تو دستهء سوم قرار میدم ،
ولی زبونم لال انتظار نداشته باش که یهو کاپیتان بشی ها .
در مورد اسماء منم عذر میخوام ؛ جدآ عذر میخوام ، منظورم به هیچ شخص خاصی
نبود . اصلآ راستشو بخواین منظورم به ..... چیز ، این ؛ اصلآ به فرشید ها و آرش ها و
نگار های ایرانی نبود . بر و بکس موزامبیکو گفتم ( آقا سامان ، دفه آخرت باشه که
بجای من معذرت خواهی میکنیا ، مگه خودم لالم ؟ ) « میگم سامان خوبه بقیهء
اسما رو نگفتم ها ، وگرنه اون مجمعتون احیانآ به تجدید ختنه رأی میداد »

به یکم ده بر یک ! تو اینگلیسیت مال نیست منم دیوشم . خودم که بهت گفتم :
Ich spreche nicht deusch . حالا حتمآ باید آبرومو میبردی ؟

اوه ! واهش میکنم , قابلی نداشت . صورتحسابو میفرستم خدمتتون
خوشتون ومد ؟ بازم از اینورا تشریف بیارین
. اصلآ ما خودمون تنها مراعات کنندهء کل دنیاییم ؛ هیشکی نمیتونه مثل ما مراعات کنه . اصلآ اینقذه مراعات
میکنیم که میتونیم به چین و نروژ هم صادر کنیم

بنویسیم . نکنه الانم جنگ شده یا به سلامتی کمبود کاغذه که باید پشت سر هم
بنویسیم ؟ سامان جان . عزیز ؛ ایشالله من قربون اون غر غرای همیشگیت برم ، چرا
نمیخوای قبول کنی برادر؟ عادت کردم . عادت . فکر کردی عادت فقط مختص
خانوماس ؟ نه بخدا . آقایونم میتونن داشته باشنش .
در پایان از اینکه اراجیفمو " به شکل معقول "


در آوردی بسیار بسیار شکرگذارتم . ایشالله به یاری 5 تن حقوق ادیت و پرینت و نقد و ... رو یه جا
تقدیم حضورت میکنم .
الساعه ابلاغیهء مجمع تشخیص مصلحتتونم به دستم رسید . ظاهرآ لازم الاجراس و
یوم الادا . من ؟ اصلآ کی گفته از عرب جماعت متنفرم ؟ کی من ؟ مـــــــــــــــــن ؟
من عاشق عربام . اصلآ من که هیچی ، ما ایرانیا هرچی داریم از صدقه سر عرباس
( راستی ما ایرانیا مگه دیگه چیزی هم داریم ؟) من صب به صب با نوای ملکوتی
مصطفی قمر و سکسیفون سعید سرور پا میشم و بین روزم از چیکیلی چیکوی راغب
علامه و نانسی فیض میبرم و شب به شب اگه یه نظر هیفا و ثمیره سعید رو نبینم
خوابم نمیبره . به جون خودم نباشه ، به مرگ جواتی دروغ نمیگم ها

اوه ، آخ ؛ دماغم چرا داره همچی میشه . اوا ؛ اوووووی ، چرا گوشام داره دراز میشه ؟ اه ؛ صدام چرا دورگه شد ؟ اوخ ؛ من که عر عر عر . من که عـــــــــــــــر
، عــــــــــــــــــر
خوش باشی و خوشگل
علی علی
مثل همیشه باید چند بار بخونم
تو تنها کسی هستی که منو خوبه خوب میشناسه
بازم میام
من اوووووووووومدم.
البته اومدم که نظر بدم نه چیز دیگه.منظورم اینه که حوصله نداشتم که داستانتو بخونم . معلومه چی نوشتی بازم چرت و پرت

در هر صورت دلاور خسته نباشیییییی.


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: تنها اینکه نبود؛ بیستوسهتا داستان دیگه هم بود، که پای هیچکدوم نظر شما نبود!؟
منم نمیدونم چرا کسی اینبار نقدی بر داستان نداشت (منهای دو-سهتا از دوستان)!؟ فکر کنم شایعهٔ تعطیلی وبلاگ، مغز همه رو تعطیل کرد!!؟ پس از داستان «چارچوب»، و اون نظرات بیبدیل خوانندگان، انتظار داشتم که این روند ادامه پیدا کنه. ولی چنین نشد و سردی جایگزین شد. البته بینظمی نویسنده در بروز کردن تارنما، مهمترین دلیل این بیتفاوتی بود؛ بنابراین جای گله نیست. د-:
دربارهٔ ادبیمرد و ادبیزن، باهات چندان موافق نیستم. بنظرم داستانها بایست دستهبندی بشن. همهٔ داستانهای اجتماعی، سیاسی، شعری (رمانتیک)، و ... نباید در یک گروه همگانی ِ«ادبی» گنجانده بشن.
از هنگام شروع این تارنما، همزمان با مطالعهٔ نوشتههای نویسندگان اینترنتی، نزدیک صد داستان کوتاه از نویسندگان متفاوت رو مطالعه کردم. کارها خیلی تفاوت دارن، ولی متاسفانه همگی در یک کتاب (همیان ستارگان) جای داده شدن. سبک ادبی تنها معیار این اختلاف نیست؛ حرفی که نویسنده برای گفتن داره بیش از همه تمییز دهندهٔ کارهاست. از میان این صد داستان، تنها نزدیک ده داستان نوشتههایی بودن که حرفی برای زمان خود داشتن. من با این ادعا که میگویند برخی برای نسل فردا مینویسند، به شدت مخالفم. حرفی که امروز فهمیده نشه، فردا هم فهمیده نخواهد شد؛ و اگر شد، به یقین آنچنان نشد که خود نویسنده میخواست. حتی اگر این نوشتهها «آسمانی» باشن!
پیرامون سرانجام این داستان، تنها اشاره میکنم که در بیشتر نوشتههای جهـاد، سخنان دوپهلو نقش ویژهای دارن. بنابراین پیشنهاد میکنم نوشتهها رو دستکم دوبار، و هربار از یک دید کاملن متفاوت نگاه کنی. برای نمونه چرا فکر نکردی که آفتاب از روی گرمی و صمیمیت راوی، و برای زندهنگهداشتن یاد اون شب، نام بچهش رو مهدیه گذاشته؟!
نمیخوام بیشتر ازین پیچدهش کنم. هلندیسرگردان حق داره که بگه انتهای داستان غافاگیرکننده نبود. بنظر خودم هم یه چیزی در سطرهای پایانی کم بود!
بهرحال مانند همیشه، به نقاط اوج داستان پی بردی (البته بخشهای دیگر نیز توسط چند تن از دیگر دوستان بیان شدن).
بازم از توجهات ممنونم؛
من هم امیدوارم که دستپر برگردم.
بزودی نظرم رو نیز دربارهٔ نوشتهات خواهم نوشت. و بسیار خوشحالم که هنوز رویخط هستی! د-;
یادم بده چطور کامنت هایی که برات میذارن رو ویرایش میکنی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: چشم دل معصوم الهه جان!
نخست بایست در نتظیمات پُست، روبروی عبارت «نوع نظرخواهی»، گزینهٔ «نظرات پس از تائید نمایش داده شود» رو برگزینی؛ تا بتونی کامنتها رو پیش از آزادشدن ویرایش، یا مانند من پاسخ بدی.
برای پاسخدهی، باید پس از اینکه وارد مدیریت وبلاگت شدی، و روی بخش «نظرات تائید نشده» تلانگر زدی (کلیک کردی)، تارنمای خودت رو هم باز کنی، و از اونچه که برات نوشتهان، رونوشت (کپی) برداری. و دوباره به یک کامنت جدید وارد کنی (کپی-پیست).
سپس میتونی نظر یا پاسخ خودت رو زیر نظر خواننده بنویسی.
برای اینکه پاسخ خودت با کامنت خواننده قاطی نشه، میتونی مثل من بینشون «صفر» (۰) قرار بدی (من یک ردیف تمام، بفِزای چهار تا صفر دیگه در خط زیر قرار میدم؛ یعنی پنجاهونه بفزای چهار، که میشه شصتوسه).
درضمن فراموش نکن که نام و نشانی خواننده رو نیز بایست روبرداری، و وارد کامنت جدید کنی. بهترین کار اینکه در تنظیمات صفحهٔ مرورگر، گزینهٔ ثبت آیدی رو روشن کرده باشی، تا درصورتیکه همان خواننده دوباره برات کامنتی گذاشت، بتونی با شتاب نام و نشانش رو وارد کنی.
چیزی که از همه مهمتره، رعایت امانته. یادت هم باشه که ساعت و تاریخی که در آن هنگام کامنت جدید ثبت میشه، با زمانی که خواننده کامنتش رو نوشته متفاوته، و کاریش هم نمیتونی بکنی.
خیلی مراقب باش که پیش از ثبت کامنت جدید که پاسخ رو درش وارد کردی، یک رونوشت ازش برداری، تا اگه بلاگفا بازی دراورد، کلافه نشی.
من پیشنهاد نمیکنم که این روش پاسخگویی رو پیش بگیری، چون بسیار وقتگیره. بعنوان نمونه: اگر خواننده از شکلک استفاده کرده باشه، دیگه «کپی-پیست» جواب نمیده. و بایست یکایکِ شکلکها رو در جای خودشون قرار دهی. اگر مثل من هم وسواس باشی، که حتی فاصلهٔ بین شکلک و حروف رو مطابق اصل رعایت کنی، که باید برای هر کامنت پنچ دقیقه تا دو ساعت وقت بزاری (اینکه میگم دو ساعت، شوخی نیست. من گاهی برای پاسخ یک خواننده دو ساعت وقت گذاشتم).
برای اینکه همهٔ این دردسرها رو به جان نخری، یه راه دیگه هم داری. سری به وبلاگ «ملیکا» بزن. اون هم شیوهٔ جالبی برای پاسخگویی داره، که فکر می کنم دردسرش کمتره.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
د-: اوه! ببخش که نظر به نظر شد! م-;
راستش خودم هم اونشب که پاسخ کامنتت رو مینوشتم حس کردم دارم بیشتر از یک «پاسخگویی» مینویسم. شرمنده شاهین جان! د-;
هرچند اون شب نوشتهات رو سهبار خوندم، ولی کاملن حق باتوست؛ تو هم به آنچه که نوشتم، اشاره کرده بودی. یک عذرخواهی دیگر هم بدهکار شدم! م-;
بزار به حساب خستگی و خوابآلودگی.
بنظر من آفتاب زندگی راوی در واقعیت چیز دیگری بود ودر رویا چیز دیگری آفتاب دختری نیست که مثل همه باشه چون از غرب طلوع می کنه و پول قهوه اش رو خودش حساب می کنه چیزی که در شرق مرسوم نیست خواست های راوی و آفتاب با هم بسیار متفاوت از آب در می آد و مانند پارچه ای که آفتاب می خواسته برداشت بسیار متفاوتی از دو طرز فکر رو می رسونه که در نتیجه برای راوی ناامیدی و سردی به همراه داره البته مشخص نیست برای کدام طرف بیشتر .قهوه خانه در دید من سنبل جهان اطراف راوی و آفتاب که پر از اندیشه و تفکر وبرای همین گرم و دلچسب و اندیشه های بسیار در جلوی روی او نور افشانی می کردند که هرکس به دور اندیشه و مکتبی می گردد.
درسته مهرباننازنین! همونطور که هلندیسرگردان هم یجورایی اشاره کرد، «شهتاب» یه نوع تقابل سنت و مدرنیتهست. نمیدونم، شاید اگه داستان رو کوتاه نکرده بودم، خیلی چیزها سادهتر فهمانده میشدن. گرچه از سوی دیگه گمان میکنم، اگر چنین بود، شاید برخی مسایل درهم ادغام میشدن و از چشم میافتادن.
تفاوت دیدگاه «ایرانی»های شرق و غرب رو خیلی خوب اومدی. عرفان رو خوب میشناسی. و میدونی که «اصل» کجاست.
ولی نکتهای که برای تو عجیبه، و فکر میکنم پرسش شاهین هم بود، و برای هلندی نیز گنگ بود، همین انتهای داستانه؛ یعنی انتخاب نام «مهدیه»! بنظرم تو بگونهای دیگه کمی به رای خودت داستان رو رنگپذیر کردی. گرچه از این رنگ جدید خیلی خوشم اومد، و هیچ چیزی دُژ آن نیست که نپذیرمش، ولی بیا و داستان رو از دید بیشترینها نگاه کن! از دید اونهایی که «اصل» رو در جای دیگری میبینن. از دید اونایی که تنها انتهای ساقه رو که در خاک شده، بهشون نشون دادن؛ و ریشه رو هرگز ندیدن!؟
آفتاب هرچند مدت بیشتری در اروپا بوده (یعنی علیرغم اروپاییشدنش)، اما متولد سرزمین دیگریست. سرزمینی که «امروز» نامش، مردمش، و رهبرانش، تنها تداعیکنندهٔ یک چیزه! «شیعه»! شیعهٔ دوازده(-/+۱)امامی!؟
قهوهخونه میتونه جایی برای گفتگوی تمدنها باشه؛ ولی نخست بایست تمدنها آنچنان که بودن شناسانده بشن.
خیلی ممنونم نازنین جان! نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم نکتههایی که برای برخیشون ساعتها فکر کردم و پاک کردم و دوباره نوشتم، فهمیده میشن؛ و یا تلاش میشه که فهمیده بشن. و گاهی حتی بیشتر از اونچه که من از یک واژه بیرون میکشم، خواننده معنی بیرون میکشه! مثل «استریژ» و «بشوروببوش» تو! د-:
تو رو خودآ بازم ازون کارایی که امروز داشتی میکردی بکن؛ تا به کشفیات بیشتر برسی! د-;
من یه مدتی به در گیر کرده بودم !! (درگیر بودم) نبودم . حالا هم که اومدم تو نیستی ! البته میدونم که پشت سر صغری یا شایدم کبری غیبت کردی !!
دلم خیلی برا اینجا تنگ شده بود . به قول حسین پناهی
"همه چیز از یاد آدم میره ... مگه یادش که همیشه یادشه"
و اما داستان !
در مورد جمله ی " و یک روز سرد زمستانی، «آفتاب» از غربیترین نقطهٔ باختری زندگیم، طلوع کرد! رنگپریده و یخچهره، و من در مقابل، گرم و خوشرو. " منظورت رو درست نگرفتم .البته نظر سیا رو هم خوندم که گفته بود " مثلآ خوب میدونن آفتابی که از باختر طلوع کنه نه موندگاره و نه گرمائی داره " اما خوب من اینو نشنیده بودم .
و نمیفهمم که خورشید چطور از غرب طلوع میکنه !!
یه نکته ای جالبه برام که فکر میکنم یه قصدی هم تو این کار داشتی اینه که همه ی جفت اسمایی که گفتی توی یکیش شاه گنجونده شده بود . قرار بود توی شهتاب هم این اتفاق بیفته اما نذاشتن ! اما این که با بیان این میخواستی چی رو برسونی رو نمی تونم حدس بزنم . ( البته اینم بگم که به خاطر جمله ی " گفتم «نور اعلیحضرتِ»، تا دلش خوش باشه " معلومه که این ماله همون دوران شاهنشاهیه )
تو جمله ی " قوموخویش اومدن گفتن «دوازده شوماره امامه!»، من-َم تخم آخری رو کاشتم. " یه جورایی لج و لج بازی کورکورانه ی پدر آفتاب با دین و مذهب به نظر من میاد .
در مورد آخر داستان : منم زیاد اولش با آخر داستان حال نکردم ! ( => اولش با اولش حال کردم و آخرش با آخرش !! یا به قول قدیمیا : " کبوتر با کبوتر ، غاز با غاز " !! ) اما وقتی نظر نازنین رو خوندم ( به خصوص در مورد مهدیه ) نظرم عوض شد و آخر داستان هم برام خیلی جالب شد . اما این که چرا راوی و مهدیه با هم نموندن رو کاش یه کم در موردش مینوشتی یه کم به نظر منم این مبهم مونده .
در آخر ظهور فوری (و البته ترجیحا رنگی!!) حضرت عالی را از خودآ وند منان خواستگاریم !
اشاره به جا و گاه طلوع آفتاب، بیانگر جایگاه حضور راویست: اروپای غربی (دورترین فاصلهای که راوی از وطن داشته)، سرد و افسردهروی مانند اروپاییها (دستکم در ظاهر). و دربرابر راوی مشرقی: خونگرم و شوخطبع، و تا اندازهای از حدگریخته!
با نظر سیا که فکر میکنم ساکن اروپاست، موافقم. کمتر میشه با دختری که از غرب (یا بدتر از اون، با مشرقیای که فکر میکنه از غرب طلوع کرده!) پیوند پایداری داشت! گرچه هیچیک از این دو دربرگرندهٔ آفتاب قصهٔ ما نبودن.
برنتابیدن رقیب(!)، تنها ویژهٔ دوران شاه نبود، ولی از ویژگیهای بارز اون زمان بود. ادارهٔ سجلد یکی از استانها، به پدربزگ من اجازه نداده بود نام عموم رو امیرارسلان بزاره! و تنها اسم ارسلان رو وارد شناسنامهش کردن!!؟
ولی «شهتاب» میخواد چیز کاملن متفاوتتری رو بیان کنه: در اینکه آفرینش بچهٔ خواستهٔ سینزدهم و بچهٔ «ناخواستهٔ» چهاردهم سر لج و لجبازی بوده، شکی نیست؛ اما کورکورانه نبوده.
داستان شاه و ماه، و دوازده و سینزده و چهارده هم اشاره به... ! اشاره به همون «دوازده شومارهٔ امامه» داره (پاسخ من رو به نازنین هم خوندی؟).
فکر میکردم که سرآغاز و سرانجام داستان کمی ناهماهنگن، ولی اصلن فکر نمیکردم که ناهمگون باشن! بهرحال ممنونم از نظر بیپردهات. برای بازنویسی حتمن پیشرو خواهم داشت.
فرصت کردی به نوشتههای از چشمانداختهٔ گذشته هم نظری بنداز-و-بنویس! خوشحال میشم. د-;





