<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جهاد، لاطایلات دیلماجی علاف و لاف شیخ</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/</link>
<description>خزعبلات من الاغ و لاغ شیخ</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 29 Nov 2006 07:21:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شهتاب</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>جا و مکان دارد که میلاد آفتاب ولایت (یا ولادت آفتاب سعادت)، خورشید سماوات، اختر تابناک و همین‌ چیزا رو، بر و روی همهٔ مظلمین جهان (اختصار مسلمین و مظلومین) تبریک و تهنیت و شادباش گویم. و از همهٔ شما عزیزان عذرخواهی نمایم، چون داستان قول‌داده‌شده به علت وجود نقص‌فنی هنوز آمادهٔ پخش نیست، و*کارگر آن، همچنان در دست‌احداث دارد. 
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;آفتاب‌مهتاب چه رنگه &lt;br /&gt;چه‌قدر هر دو قشنگه &lt;br /&gt;يكی روشنی روز &lt;br /&gt;يكی نور شب افروز &lt;br /&gt;يكی طلای زرده &lt;br /&gt;يكی نقره سرده &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;يكی پرتو خورشيد &lt;br /&gt;به روی خاك پاشيد &lt;br /&gt;يكی از ماه زيبا &lt;br /&gt;بتابد بر همه جا &lt;br /&gt;آفتاب‌مهتاب چه رنگه &lt;br /&gt;چه‌قدر هر دو قشنگه &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;«محمود کیانوش»&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; شیخ دیروز (که الان یک هفته ازش می‌گذره!) سعی می‌کرد &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=169594&amp;t=pol&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;خبری&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; رو در سایت اینترنتی روزنامهٔ جام‌جم بخونه. من هم که از زیبایی و شیوایی تلاوت پارسی با لهجهٔ ملیح عربی بسیار حظ می‌برم، برآن شدم تا گوش فرا دهم و بشنوم که شیخ چه می‌خواند. شیخ همچنان اندر میان فارسی و عربی، به زبان پارزی چنین می‌خواند: &quot;محمود احمدی‌نجاد -رييس‌جمهوری- در بيامی به دست ‌اندر كاران جهار مين جشنواره‌ی فرهنکی و هنری امام ‌رضا(ع) تصريح كرد: هنری ماند کار است كه با مفاهيم آسمانی بيوند خورد؛ و مفاهيم آسمانی آنکاه جاودانه خواهند ماند، كه با زبان هنر ارايه شوند.&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; در پی خواندن این خبر، بنده برآن شدم تا &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.iransong.com/song/14359.htm&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;این&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; اثر هنری ماندگار رو که به زیبایی هرچه‌تمام‌تر با مفاهیم آسمانی ِ مورد نظر رییس‌جمهور ِمحبوب پیوند (و البته شاید بخیه!) خورده، به عنوان یک نمونهٔ با ارزش به شیخ معرفی نمایم. حاصل آن شد که از دیشب (که الان یک هفته ازش می‌گذره!) تابدین لحظه MP3 بنده مفقود، و دو عدد سیم مشکوک، از زیر عمامهٔ شیخ عیان شده! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;*لازم به‌ ذکر است که کارگر نام‌برده نیز دچار مشکلات انسانی‌درمانی شده، و فعلاً قادر به تکلم و تقلم (قلم‌زدن) به هیچ زبانی نیست! از خوانندگان ارج‌مند و ارج‌زند (صفت‌مؤنث!) تقاضا می‌شود، با حفظ آرامش و صبوری، این ذلیل‌زنده را یاری نمایند، تا به امید خودآ زودتر مرده شود، بلکه شر دنیا از سرش باز شود!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; غلط نکنم این تعمیرات نیز تا شروع تعطیلات کریسمس این اجنبی‌های شیرناپاک‌خورده به طول خواهد انجامید! پیش‌تر خیلی خیلی ببخشید (هرچی متراژش بیشتر، بهتر!). 
&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و اما داستان: 
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;

&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; خدا رو شکر، اگر پدر بالای سرم نبود، یه عموی پیر داشتم، که هروقت بهش سر می‌زدم، تا جای خالی بچه‌هاش رو که ترکش کرده بودن حس نکنه، پندم می‌داد و می‌گفت: &quot;بچه جان! از قدیم گفتن «کرباس می‌گیری، پهناش-و نگا کن؛ دختر می‌گیری ننه‌ش-و نگا کن!». خواستی زن بگیری، خــوب چشات-و واکن! مبادا قبای پاره بــِت بندازن!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; الان دو-سه سالی می‌شه که عموجان، باقی ِعمرش رو داده به من-و، باقی ِاموالش رو، به بچه‌هاش! خدا رحمتش کنه، مرد خیلی خوبی بود؛ واقعن دوست داشت که زن انتخابی من رو ببینه، و روز خواستگاری، حتمن همراهم باشه. خب دیگر، قسمتش نبود. شاید هم قسمت من نبود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; امشب یک سال و سه ماه از اون زمان می‌گذره. به‌رغم اینکه خیلی کوشش کردم تا فراموشش کنم، ولی خاطره‌ش هرازگاهی باز به ذهنم خطور می‌کنه. اولین‌بار یک سال، پیش از خواستگاری دیدمش. البته تنها در یک‌لحظه، اون هم از پشت سر. همون موقع می‌دونستم که مادر، باز با تیر من برام نشون کرده-و، خیالاتی داره! گمانم هم بی‌راه نبود؛ و یک روز سرد زمستانی، «آفتاب» از غربی‌ترین نقطهٔ باختری زندگیم، طلوع کرد! رنگ‌پریده و یخ‌چهره، و من در مقابل، گرم و خوش‌رو. اومده بود مغازه، پارچه بخره. من هم دو مترونیم از پارچه‌ای رو که می‌خواست، بهش دادم. پولش رو نگرفتم، و درعوض ازش خواستم، تا دعوتم رو به صرف قهوه، قبول کنه. اون هم پذیرفت؛ با این شرط که پول قهوه رو خودش حساب کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; قهوه‌خانه محیط گرم و دل‌چسبی داشت. شمع‌ها نورپراکنی می‌کردند-و، رقاصان پروانه‌وار چرخ‌میزدند. صدای تار و دف و سنتور و تنبک هم، هر مسلمون و نامسلمونی رو عارف و شیدا می‌کرد. ازش خواهش کردم تا کمی از خودش بگه؛ خواست که من اول شروع کنم. برای من تفاوتی نداشت، چون می‌دونستم، در اینجور مواقع تنها باید حقیقت رو گفت؛ و نه کم، نه بیش. پس از دوران تنهاییم در ایران گفتم- و، از کار در دورافتاده‌ترین جزیرهٔ ایران؛ و از چگونگی آمدنم به فرانسه. همین موضوع، کلیدی شد تا ققل ِزبان آفتاب باز شه. نیم‌ساعتی پیرامون اختلاف فرهنگی-اجتماعی میان ایران و فرانسه، گفتگو کردیم. از اونجایی که آفتاب مدت بیشتری در اروپا زندگی می‌کرد، دیدگاه خیلی گسترده‌تری داشت. درحالیکه من تنها به جنبه‌های دینی و مذهبی توجه داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;263&quot; width=&quot;398&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i18.tinypic.com/4g6p6kn.jpg&quot; alt=&quot;فال قهوه؛ علی رحیمی&quot; style=&quot;width: 398px; height: 263px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;«فال‌قهوه» از علی رحیمی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; پس از پایان گفتگوی داغ، اما بی‌ثمرمون، برگشتیم به موضوع اصلی؛ و آفتاب شروع کرد به تعریف‌کردن: چهارده‌تا خواهروبرادر بودن. از سه مادر، در سه نقطه از ایران؛ تبریز، تهران، و مشهد. آفتاب، و البته مهتاب -خواهر دوقلوش- در مشهد به دنیا اومدن. از دوازده‌تا خواهروبرادر دیگر‌ش، تنها یک برادر ناتنیش رو دیده بود، به نام شاهین. چیزی که با شوق عجیبی بیان می‌کرد، نامهای برادر و خواهرهای دیگرش بود. سعی ‌کرد صدای پدر آذریش رو تقلید کنه، و خاطرهٔ نامگذاریش رو، که به قول خودش «اِنِ‌ به‌ اضافهٔ ‌بینهایت بار» از پدرش شنیده بود، بازگو کنه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &quot;زمانِ ما مرسوم بود، که مردم اسم امام و پیگمبر روی بچه‌هاشون بزارن؛ من هم حافظِ شاهنامه، سرلج ایستادم. دوازده‌تا ترگل‌مرگل ساخته بودم، یکی از یکی گشنگتر! که نام همشون هم پارسی سره: شهین و مهین، شهناز و مهناز، شاهدخت و ماهدخت، شاهرخ و ماهرخ، شاهان و ماهان، و شاهین و ماهین!! قوم‌وخویش اومدن گفتن «دوازده شوماره امامه!»، من-َم تخم آخری رو کاشتم. شصت‌سال داشتم‌آ! مادرشون-َم چهل-و گذرونده بود. پنداشتیم که بی‌ثمر شه، تیر به تخته چفت نشه! امّا از خوب یا بدِ روزگار، تخمش دوزرده افتاد! شدن چارده‌تــا! شومی ِسینزده، بیشتر از سنگینی ِچارده پسند بود، امّا نشد! دستِ من که نبود!؟ اسم یکی رو گذاشتیم مهتاب، اون‌یکی رو شهتاب. ولی این سه‌جلدیای قرمساق نپذیرفتن. گفتن «شهتاب دیگه چیه؟ شاهِ شبِ چهارده‌ست؟!». الکی گفتم «نور اعلی‌حضرتِ»، تا دلش خوش باشه! امّا مردکِ کج‌فهم زیر بار نرفت کـه. گفت باید اسمش دِگر شه. ‌نـاچـار نوشتیـم «آفتــاب».&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; من در حالیکه از تقلید صدای آفتاب، که همراه نمایش دست و صورت اجرا می‌کرد، بلندبلند می‌خندیدم، پرسیدم: &quot;ببینم! مگه بابات، بچهٔ تهرون-مهرونه که اسم بچه‌هاش رو گذاشته آفتاب-مهتاب؟!&quot; و بی‌آنکه منتظر پاسخ بشم، ادامه دادم: &quot;والا، اگه بابای من بود، اسم هر چارده‌تاتون رو از چارده‌معصوم می‌ذاشت. براش-َم فرقی نمی‌کرد که اسم پسرونه، روی دخترش گذاشته! یا اگر-َم فرق می‌کرد، یه تِ تأنیث می‌بست به دمبش!&quot; بعد بدون اینکه بتونم جلوی خنده‌م رو بگیرم، ادامه دادم: &quot;مثلن اسم تو رو می‌زاشت «مهدیه»!؟&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; صورت آفتاب قرمز شد. قهوهٔ شیرینش رو آروم سر کشید-و، لبخند تلخی زد. پول میز رو زیر نعلبکی‌ گذاشت-و، آهسته از قهوه‌خانه خارج شد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; امشب، پس از گذشت یک‌ سال و سه ماه، هنوز طنین صدای ساز و آواز عرفانی قهوه‌خانه، در گوشم هست؛ اما رنگ آفتاب رو دیگر هرگز ندیدم. مادرم شنیده بود که آفتاب ازدواج کرده، و صاحب یک دختر شده. اسمش رو هم گذاشته «مهدیه».  
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;

&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; دو کلمه حرف بی‌حساب: در آغاز از همهٔ دوستان و دشمنان، و همچنین فداییان و جانبازان و ایثارگران و گل‌نثاران و بوسه‌کنان و خلاصه، پاچه‌خاران، برای این مدت دیرکرد بخشش می‌خواهم. همانطور که اشاره کردم، نویسنده و نوشته، هردو دچار نقص‌فنی شدند، و تا مدتی بسیار کوتـــــــــــــ...ـــــــــــــاه (مثلن تا همین فردا!) از به‌روزکردن و به‌روزشدن معذورند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; حقیقت امر در دو نکته‌ پنهان است: اول اینکه یاددار ِهمراهِ نویسنده (شوما خارجیا چی بش می‌گید؟ موبیل‌هارددیسک؟!)، که تمام نوشته‌های پاک‌نویس و پاک‌ننویسش در آن نگهداری می‌شد، به علت واژگون‌شدن از کار افتاده است. و همچنان درست‌شدنی نیست (البته تا دیروز! شرکت تولیدکننده قول داده با پابرجایی برگهٔ ضمانت، پوشه‌های بنده را نجـــات دهد! به شرطی که هزینهٔ سفر به آن شهر را خود بپذیرم.). و دوم آنکه با تخصصی‌شدن مطالعات و پژوهشهای نویسنده (البته تنها پیرامون موضوعاتی ویژه، که پیشتر هم تا اندازه‌ای در قالب داستان، خاطره، لطیفه و دیگر نوشته‌ها نیز بیان شدن) دیدگاه نویسنده، کمی‌تاقسمتی تغییر نموده، و  لازم می‌داند که برخی داستانها، بازخوانی و پیرایش شوند؛ تا در گاهی دیگر و شاید جایی دیگر به نمایش درآیند. کیفیت بهتر داستانها بیشتر پسند نویسنده است، تا خلق آثار بیشتر. بدین روی از همهٔ شما اجازه می‌خواهم تا مدتی به وی زمان دهید، تا با دستی پر بر شما باز نازل شود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; لازم به ذکر است که این به معنی تعطیلی جهـاد نیست، و شیخ بی‌سامـان همچنان از خواندن نظرات شما، پیرامون هریک از نوشته‌های گذشته خوشحال خواهد شد، و علاوه بر آن کمافی‌السابق پاسخگوی این نظرات خواهد بود. نشانی ای‌میل وی نیز در سایت هست، و در کوتاه‌ترین زمان، پاسخگوی جیک‌نامه‌هایتان خواهد بود. تا پیوند با شما همچنان برقرار بماند و، دوستی‌مان پایدار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; در این مدت سعی خواهد شد، همچون گذشته به تارنماهای شما مهربانان نیز سر زده شود، تا از نظرات بی‌بدیل اینجانب بهره‌مند شوید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; در پایان این آخرین نوشته را با احترام و سپاس فراوان، تقدیم می‌کنم به تک‌تک خوانندگانِ جان. همیشه شاد باشید،&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;سامـان&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Nov 2006 07:21:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چارچوب</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;با خواهرم -راحله- آرام‌آرام کنار محوطهٔ استخر قدم می‌زدیم. دخترخواهرم -آناهید- که&amp;nbsp;چهار سال بیشتر نداشت، در حوضچهٔ مخصوص بچه‌ها&amp;nbsp;آب‌بازی می‌کرد.&amp;nbsp;راحله بیست‌ویک سالش بود و، دو سالِ پیش از شوهرش جدا شده بود. دور استخر،&amp;nbsp;روی چمنها، دختران و پسرانِ جوان با سروصدا توپ‌بازی می‌کردند؛ و برخی هم بی‌سروصدا، درونِ آب، عشق‌بازی می‌کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;در یک&amp;nbsp;لحظه چشمم به مورچه‌ای افتاد، که روی موزائیک در حال&amp;nbsp;گریختن بود. پای برهنه‌ام رو با احتیاط از کنارش بلند کردم&amp;nbsp;و، رو به&amp;nbsp;راحله&amp;nbsp;گفتم: &quot;زندگی&amp;nbsp;آدم می‌تونه مثل این موزائیک‌، محصور به چار خط بشه؛&amp;nbsp;که&amp;nbsp;اگه از این چارضلع بیرون نری، فکر می‌کنی وسعت&amp;nbsp;همــهٔ&amp;nbsp;دنیا&amp;nbsp;اندازهٔ همین یه مربع‌ست.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;فریاد بچه‌ها از همه‌طرف شنیده می‌شد.&amp;nbsp;آناهید&amp;nbsp;کج‌کج به پسربچه‌ای همسن‌وسال خودش نزدیک می‌شد. خانمی&amp;nbsp;تمام‌عریان روی یک صندلی، زیر آفتاب دراز کشیده بود و، کتاب کوچکی در دست داشت. من نگاهم را از روی سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ&amp;nbsp;کتابش می‌شد، برگرفتم و ادامه دادم: &quot;«رهایی» که فقط از مکان نیست. باید چارچوبِ&amp;nbsp;فکر و باورت رو گسترش بدی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;خانم لاغرِ سفیدپوستی، با شکمی برآمده،&amp;nbsp;کنار&amp;nbsp;فرزندخواندهٔ سیاه‌پوستش نشسته، و همبازی او شده است.&amp;nbsp;صدای خندهٔ&amp;nbsp;آناهید را می‌شنوم؛ حتماً&amp;nbsp;با&amp;nbsp;پسرک دوست شده: &quot;درس و&amp;nbsp;دانشگاه، کار و&amp;nbsp;آموزش‌حرفه‌ای، تمرین و ممارست؛ با اینا می‌تونی&amp;nbsp;به ابعاد دیگهٔ زندگی&amp;nbsp;پابزاری.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=چارچوب hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/4c9n2gi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;راحله می‌پرسد:&amp;nbsp;&quot;آناهید؟!...&amp;nbsp;آناهید کجاست؟&quot; با&amp;nbsp;دست او را که با سطل قرمزی، بر سر پسرک آب می‌ریزد، نشان می‌دهم.&amp;nbsp;پیرزنی&amp;nbsp;راست‌قامت&amp;nbsp;از کنارم می‌گذرد و زیرلب می‌لُندد: «زنیکهٔ بی‌حیا!&amp;nbsp;خجالت نمی‌کشه جلوی این همه بچه لخت شده!؟»&amp;nbsp;خواهرم زبان آلمانی نمی‌فهمد. من&amp;nbsp;یاد سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ&amp;nbsp;کتابش می‌شد،&amp;nbsp;می‌افتم: &quot;کار کن،&amp;nbsp;دَرسِت رو هم بخون.&amp;nbsp;من هم تا اونجا که بتونم کمکت می‌کنم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;استخر از همیشه شلوغ‌تر است؛&amp;nbsp;چون میزان&amp;nbsp;دمای هوای امروز به سی‌ودو درجه رسیده. این در اینجا یعنی قعرِ جهنم: &quot;وقتی از این چاردیواری بیرون اومدی، می‌بینی دنیا جاهای دیگه، با آدمای دیگه هم داره.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;راحله می‌خواهد به آب بزند. می‌گوید: &quot;بریم یه دور دیگه شنا کنیم؟&quot; اما امروز روز شنا نیست. همه آمده‌اند برای آب‌تنی‌کردن.&amp;nbsp;صدتا&amp;nbsp;طول، با شنای قورباغه؛ این یعنی شنا. کار همیشگی دوست‌دخترم است. من با کلی ادعا، با پنج‌تا طول شروع کردم: &quot;برو!... من حواسم به&amp;nbsp;آناهید هست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;راحله لابلای چند مرد سیاه، سفید و زرد ناپدید می‌شود. یادم به سینه‌های سفیدش که داشت همرنگ کتابش&amp;nbsp;می‌شد، می‌افتد... 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بایدنوشت&lt;/FONT&gt;: «هرنوع برداشتِ غیراخلاقی از نوشته، و هرشکل کاشتِ غیرادبی در کامنت، آزاد است!» 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Nov 2006 20:07:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین‌پلو</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;قریب یک ماه با خودم گفتم: «إفتعل یفتعل إفتعال، إستفعل یستفعل إستفعال...». دیگه کار به جایی رسیده بود&amp;nbsp;که عیال می‌گفت توی خواب هم می‌گم: «إنطلق ینطلق إنطلاق، إزدوج یزدوج إزدواج»! و البته ایشان در بیداری می‌پرسید: «مَن طلق؟ مَن زوج؟!» لکن بحمدلله في الیوم الماض &lt;STRIKE&gt;إنتظر ینتظر&lt;/STRIKE&gt; إنتظار به إنتها رسید و از &lt;STRIKE&gt;إضطرب یضطرب&lt;/STRIKE&gt; إضطرابِ &lt;STRIKE&gt;إمتحن یمتحن&lt;/STRIKE&gt; إمتحان خلاص شدم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;حال فرا رسیدن ایام مبارک رمضان که هرآنچه در&amp;nbsp;ماه محرم‌الحرام خوردندی، در این هضم باید کردندی، و هر آنچه از گناهان، عم از کبیره و صغیره، که در یازده ماه دیگر نمودندی، در این طلب مغفرت توانی کردندی، خجسته بادندی. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مبارکی که بد در همه عروسی‌ها / در این عروسی ما باد ای خدا تنها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید / مبارکی «مــلاقــــــات آدم و حوا»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و در آخر یک خبر هم برای پای‌تخت‌نشینها (اونایی که زیر یا حتی روی تخت می‌شینن می‌تونن فقط بخونن. اونایی هم که چون&amp;nbsp;بنده، خارج از اتاق‌خواب هستن، بهتره اصلاً نخونن تا ندونن؛ چون مرض رشک میاره):&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;آقای همهٔ گلها -&lt;A href=&quot;http://www.golagha.ir/news/2006/Oct/%203/769.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گل‌آقا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;- از بچه‌های بالای هیجده‌سال و پیرهای زیر پنجاه سال برای کلاسهای شوخ‌نگاری و شوخ‌نقشی&amp;nbsp;ثبت‌نام به عمل میاره&amp;nbsp;(و به حرف می‌بره!).&amp;nbsp;برید تا دیر نشده اسم بنویسید&amp;nbsp;و شرکت کنید و&amp;nbsp;حظش رو ببرید. برای ما هم تعریف کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;و اما داستان:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;امسال اولین ماه رمضانی است که من روزه‌دار نیستم. هیچ ماه رمضانی رو به یاد ندارم که من روزه نگرفته باشم. چه در ایام درس و مدرسه، چه در تعطیلات نوروز و تابستان. تازه آن هم نه سی روز، بلکه چهل روز تمام و کمال. همیشه از ده روز قبل&amp;nbsp;پیشواز ماه مبارک می‌رفتم، و&amp;nbsp;برام فرقی نمی‌کرد که کی و کجا. ماه رمضان ماه روزه و ریاضت و خودسازی بود. حتی اگر&amp;nbsp;آبادان بودم و فصل خرماپزون بود، باز هم همین منوال بود: چهل روز روزه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;اما چیزیکه در این ماه به شدت آزارم می‌داد، دیدن&amp;nbsp;سفره‌های طویل و رنگین افطاری، یا به قول پدر خدابیامرزم «خوانهای افراطی» بود، که دورشون تنها یک عده آدم سیر،&amp;nbsp;مثل پاتیلهای مشبع از&amp;nbsp;پیه می‌نشستند. اصولاً افطاری‌خوردن من در خانهٔ خودمان آداب و رسوم خاص دیگری داشت. اولاً که حتماً&amp;nbsp;پس از خواندن نماز مغرب آغاز می‌شد؛ دوم اینکه تنها سه&amp;nbsp;نوع از خوراک&amp;nbsp;کنار&amp;nbsp;چای‌نبات می‌بود، و نه بیشتر. که این سه هم&amp;nbsp;اغلب نان و پنیر و خرما بود و بس.&amp;nbsp;و ساعاتی بعد، شام مانند تمام شبهای معمول سال، نه بیشتر و نه زودتر، در کنار دیگر اعضای خانواده&amp;nbsp;-یعنی مادر&amp;nbsp;و دو خواهر صغیرم- صرف می‌شد. پس از آن هم به آشپزخانه پا نمی‌گذاشتم، مگر برای نوشیدن آب.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;اینگونه رفتارهای سخت‌گیرانهٔ من در روزه‌داری، باور دیگران رو به ایمان من جوری&amp;nbsp;کرده بود که به سر من هم قسم می‌خوردند. و این دین‌داری و حجب و حیای خاصی که داشتم از یک سو، و بی‌پدری و یتیم بودنم از سوی دیگر،&amp;nbsp;سبب شده بود که همهٔ اهل محل و قوم و خویش، هر سال ماه رمضان با اصرار ما رو به صرف افطاری دعوت کنند، تا بدینگونه هم شکم سه‌تا بچه یتیم رو سیر کرده باشند، و هم از اجر طعام‌دادن روزه‌داری مخلص سهمی برده باشند. حکایت «گندم گل‌گندم گل‌گندم، زمینش مال من آبش مال مردم» بود، اما از نوع اخرویش!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;به‌این‌ترتیب هرسال اول ماه رمضان برای من آغاز عذاب ألیم بود.&amp;nbsp;دیدن و تحمل سفره‌های مملوء از غذا، و ترحم‌های بیش از حد اطرافیان که برای پر کردن جای خالی پدر بود، اما بالواقع داغ دوریش رو تازه‌تر می‌کرد،&amp;nbsp;درد بی‌درمانی بود. بنابراین من هر سال که می‌گذشت تصمیم می‌گرفتم که سال بعد در هیچ مجلس افطاری شرکت نکنم، و به همهٔ دعوتها جواب رد بدهم. اما این کار مقدور نبود، چون تصمیم‌گیرنده همیشه مادرم بود و من مطیع بلااختیار.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG alt=رمضان hspace=0 src=&quot;http://i12.tinypic.com/29x6xle.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;پس این برو و بیاها، و&amp;nbsp;دعوت و ضیافتها&amp;nbsp;ادامه داشتند تا پارسال. یعنی تا آن روزی که ما&amp;nbsp;به اتفاق بقیهٔ اهل محل برای افطار دعوت شدیم به منزل حاج‌سیداسماعیل سلیمانی‌فرد -پیر محل و یکی از کسبه‌ها و تجار موفق بازار ماهی تهران و بندرخرمشهر، و از قضا هم‌بازی سابق&amp;nbsp;پدربزرگ پدرم-.&amp;nbsp;در خانهٔ ایشان سفرهٔ بسیار ملون و رنگارنگی به زیبایی هرچه‌تمام‌تر گسترده شده بود، که درش از سفیـد فرنی و شیربرنج، در کنار شله‌زرد و کاچی و حلوا، با چهار نوع خورشت فسنجان و بادمجان&amp;nbsp;و کرفس و ریواس، همراه عدس‌پلو و&amp;nbsp;زرشک‌پلو و&amp;nbsp;شیرین‌پلو و&amp;nbsp;باقالی‌پلو و البته پلوی سادهٔ زعفرانی، به علاوهٔ انواع نوشیدنی چون شربت به‌لیمو و آلبالو و آب‌لیمو،&amp;nbsp;تا سیــاهی کولا و پپسی، در کنار فانتا و سون‌آپ،&amp;nbsp;به&amp;nbsp;چشم می‌خوردند. در ابتدای ورود ما، من با دیدن این صحنه که تصویر شام آخر&amp;nbsp;حضرت عیسی و&amp;nbsp;سور یزید ابن معاویه رو پس از بریدن سر امام‌حسین در نظرم تداعی می‌کرد، چنان منقلب شدم که خواستم از در داخل‌نشده برگردم. اما نگاه سنگین مادرم مانع از این کار شد و بالاجبار وارد اتاق پذیرایی شدم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به دستور حاج‌آقا سلیمانی، بنده کنار شخص مبارک ایشان -بالای خوان- نشستم، تا بتوانم نهایت فیض و برکت رو از وجود این عالی‌قدر ببرم. و البته ایشان هم بتوانند حداکثر توجه و التفات رو در طعام‌دادن&amp;nbsp;به من&amp;nbsp;پدرمرده داشته باشند.&amp;nbsp;اون روز دست بر قضا بنده سحری هم نخورده بودم،&amp;nbsp;و همانطور که&amp;nbsp;اهل&amp;nbsp;پرهیز مستحضر هستند، کسی که بی‌سحری افطار می‌کند، معمولاً&amp;nbsp;پس از&amp;nbsp;خوردن چند لقمهٔ&amp;nbsp;اول&amp;nbsp;بی‌میل شده و احساس سیری می‌کند. بنده هم از این قاعده مستثنی نبودم و با خوردن چند لقمه پنیر و سبزی، که البته بیشتر حکم دکور سفره را داشت تا غذا، و&amp;nbsp;دیدن انبوه طعام بر سفره، بی‌میل شدم و خواستم از سفره کنار بکشم؛ که&amp;nbsp;نگاه مادرم از انتهای سفره دوباره جلودارم شد و من رو میخ‌کوب زمین کرد. پس به ناچار کفگیری از عدس‌‌پلو در بشقابم کشیدم و مشغول خوردن شدم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;در این میان زیرچشمی ‌نگاهی هم به بشقاب حاج‌آقا می‌کردم، که چطور چون تلی از&amp;nbsp;گچ&amp;nbsp;که توسط کارگران ساختمان انباشته شود، پر، و به سرعت خالی می‌شد. زیاد اعتنایی ندادم و سعی کردم نگاهم رو به بشقاب خودم بدوزم.&amp;nbsp;اما صدای هورت‌کشیدن ایشان و قورت‌دادنشان که شبیه صدای کشیده‌شدن دستگیرهٔ سیفون و&amp;nbsp;مکیده‌شدن آب درونش بود، باز توجه من رو به خود جلب می‌کرد. پس با عجله غذایی رو که کشیده بودم تمام کردم تا&amp;nbsp;هرچه زودتر از این گرداب&amp;nbsp;دوغ و برنج و خورشت فاصله بگیرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;حاج‌آقا سلیمانی گاهی&amp;nbsp;از میان انبوه طعام آسیاب‌نشده در دهانش، مجرایی برای بیرون دادن سخن پیدا می‌کردند و رو به مهمانها می‌فرمودند: &quot;بفرمائید! خدا قبول کنه!&amp;nbsp;بکشید!&quot;&amp;nbsp;و گاهی هم نگاهی به جنب خود می‌نمودند و به من می‌گفتند: &quot;بخور پسرم. انشاءالله قبول حق باشه. بخور!&quot; راستی یادم رفت که بگویم! من دوتا عادت دیگر هم سر سفره داشتم: یکی اینکه نمی‌گذاشتم که حتی یک دانه برنج در بشقابم جا بماند، و تا غذا رو به انتها نمی‌آوردم از&amp;nbsp;سر سفره بلند نمی‌شدم؛&amp;nbsp;که این البته حاصل تعالیم سخت‌گیرانهٔ مادرم بود.&amp;nbsp;و دیگر اینکه پس از صرف غذا تکه‌ای نان خالی به دندان می‌گرفتم و می‌خوردم؛ که این دیگری&amp;nbsp;عادت&amp;nbsp;موروثی از پدرم بود.&amp;nbsp;آن شب هم کمافي‌السابق بشقابم رو از آخرین دانه‌های برنج و&amp;nbsp;عدس تمییز کردم و خواستم اعلام سیری کنم، که هنوز «الف‌ولام» الهی‌شکر رو به زبان نیاورده،&amp;nbsp;کفگیری مملوء از باقالی‌پلو بر&amp;nbsp;کف بشقابم فرود آمد و محموله‌اش رو به سرعت خالی کرد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;حاج‌آقا با محبت تمام، بدون اینکه چهرهٔ از تعجب&amp;nbsp;خشک‌شدهٔ من رو نگاهی بکند گفت: &quot;بخور پسرم! قبول حق انشاءالله! بخور!&quot;&amp;nbsp;من مبهوت از این عمل، دوباره نگاهی به مادرم انداختم&amp;nbsp;که به زحمت به من می‌فهماند: «اشکالی نداره، تحمل کن».&amp;nbsp;زیر فشار سنگین نگاه مادر تسلیم شدم و از حاج‌آقا تشکری کردم و شروع کردم به خالی کردن بشقاب از نو پر شده. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;غذا رو به سختی در دهان می‌جویدم و به زحمت بیشتر فرو می‌دادم.&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;تنها سه قاشق به خالی‌شدن بشقاب مانده بود که&amp;nbsp;ناگهان کفگیر سیار دوم چون طپانچه‌ای بر صورت بشقابم نشست و رنگ سفیدش رو با روغن قرمزشدهٔ زرشک‌پلو سرخ کرد. من خشکم زد. خواستم چیزی بگویم اما صدایی&amp;nbsp;ازم درنیامد؛ چرا که از فرط خشم، نفسی هم&amp;nbsp;بالا نمیامد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;اینبار حتی تشکر هم نکردم. تنها سری تکان دادم و همینطور بکم شروع کردم به تناول غذا.&amp;nbsp;قاشق‌ها رو چون پله‌برقی به سرعت از پس هم، نه داخل دهان، بلکه مستقیم در حلقم می‌کردم، و هرچند لحظه یکبار آبی برای رهایی لقمه و عبورش از مجرای مری می‌نوشیدم. و در همین حال تمام حواسم به دست حاج‌آقا بود که اگر باز به سمت کفگیر رفت، جلویش رو بگیرم. انگار قصد داشت از یک‌یک پلو-خورشت‌ها به من بخوراند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;اما اینبار با رو به اتمام‌گذاشتن غذای بشقابم، و نزدیک شدن انگشتان حاج‌آقا به کفگیر، دستم رو روی بازویش گذاشتم و گفتم: &quot;من دیگه نمی‌خورم حاج‌آقا، خیلی متشکر!&quot; حاج‌آقا با خونسردی و لبخندزنان گفت: &quot;برای خودمه پسرم.&quot; و کفگیربرنج رو در بشقاب خودش خالی کرد، و برای پر کردنش&amp;nbsp;سمت دیس برنج برگرداند. من نفس عمیقی کشیدم و همراه آخرین قاشق غذا راهی حلقم کردم. اما هنوز هیچ‌کدوم رو پائین‌نداده بودم که مشاهدهٔ خالی‌شدن کفگیر دوم در صحن مطهر بشقاب من مثل طناب‌دار راه نفس رو بر من بست و لقمهٔ آخر در گلویم گیرکرد. همینطور که سرفه می‌کردم و دستم به سمت آب می‌رفت شنیدم که حاج‌آقا می‌گوید: &quot;سیر نشدی پسرم. بخور! انشاءالله قبول حق!&quot; و خورشت فسنجانی رو که انگار تنها برای خود ایشان پیش رویش نهاده بودند، جلوی من گذاشت و ادامه داد: &quot;از این بریز روش ببین چیه!&quot; آب لیوانی رو که دستم بود&amp;nbsp;سرکشیدم؛ و عجبا که به‌جای خنک‌شدن، احساس برافروختگی&amp;nbsp;کردم.&amp;nbsp;احساس ‌کردم نه تنها معده‌ام&amp;nbsp;رو به&amp;nbsp;انفجار است، بلکه تک‌تک سلول‌های بدنم&amp;nbsp;درحال از هم گسستن‌اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;کمی صبر کردم تا آرام شدم. آب دهانم رو به سختی قورت دادم، و مشغول چپاندن قاشق‌های غذا در حلقم شدم. غذا رو جویده و نجویده با مشقت پایین می‌دادم، تا هرچه زودتر از این مخمصه رهایی یابم و کنار بکشم. و اینبار شش دانگ حواسم به دست حاج‌آقا بود که یقین داشتم این مرتبه یک راست سمت شیرین‌پلو خواهد رفت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;همین هم شد و هنوز قاشق آخر رو از دهانم بیرون نکشیده بودم، که کفگیر&amp;nbsp;لب‌ریز از شیرین‌پلو رو در حال سیر مسافت دیس-بشقاب دیدم. به سرعت باد قاشق رو رها کردم و قبل از اینکه کفگیر مهاجم بعدی وارد محوطهٔ استحفاظی&amp;nbsp;من بشه،&amp;nbsp;بشقاب رو عقب کشیدم و جاخالی دادم. چیزی نمانده بود که برنجها&amp;nbsp;روی سفره خالی بشوند. حاج‌آقا لبخند پدرانه‌ای&amp;nbsp;زد و گفت: &quot;پس سیر شدی.&amp;nbsp;قبول حق انشاءالله!&quot; و&amp;nbsp;بار کفگیر رو بر ظرف خودش تخلیه کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: DE; mso-fareast-language: DE&quot;&gt;&amp;nbsp;من خرّم از خلاصی و شادمان از پاتکی که زدم، الهی‌شکری گفتم و به رسم ادب بلند از اهل‌منزل تشکر کردم و از سفره عقب کشیدم. احساس ترکیدن داشتم و کش‌آمدن معده رو کاملاً حس می‌کردم. مدتی گذشت و صرف غذا به اتمام رسید، و خانمها مشغول جمع‌کردن سفره شدند. و&amp;nbsp;من&amp;nbsp;غرق در افکار خودم بودم و در حال مرورکردن آنچه که آن شب بر من گذشته بود؛&amp;nbsp;و در این بین بی‌خبر از همه‌جا، چشمم به تکه نانی در کنار سفره افتاد و بی‌اختیار دستم برای ربودنش دراز شد. حرکت من&amp;nbsp;توجه حاج‌آقا رو به خودش جلب کرد،&amp;nbsp;و من&amp;nbsp;همچنان فارغ از ماجرا، ملتفت رفتار خودم و نگاه حاج‌آقا نشدم. تا اینکه صدای&amp;nbsp;فریاد حاج‌آقا&amp;nbsp;من رو به خود آورد&amp;nbsp;که گفت: &quot;خانم یک بشقاب از اون شیرین‌پلو&amp;nbsp;برای حسین‌آقا&amp;nbsp;بیاور! گویا حسین‌آقا هنوز سیر نشده.&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-line-height-alt: 7.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: DE; mso-fareast-language: DE&quot;&gt;&amp;nbsp;در آن لحظه زغال هم برای توصیف رنگ صورتم، روسفید بود؛ چون رخسار من در آن هنگام به رنگ سیاه ناگفتنی‌ای بود، که کسی در عمرش ندیده است، جزء مادرم که از روبرو من رو به خاموشی فرامی‌خواند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Oct 2006 12:01:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کـ...ن دو سر طلای ما[ما]ن</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;به اتفاق سادات، شیوخ و&amp;nbsp;یازده&amp;nbsp;تن و&amp;nbsp;هفتادودو&amp;nbsp;سر عائلهٔ ایشان در بیت شیخ،&amp;nbsp;دور میز شامی که به میمنت&amp;nbsp;ولادت شیخ (یعنی همین&amp;nbsp;نجات‌غریق&amp;nbsp;بنده‌ایت&amp;nbsp;از دریای ضد بشریت غربیّت)&amp;nbsp;تدارک داده شده بود، نشسته بودم. چپاول و طناول غذا که به پایان رسید،&amp;nbsp;تصاحب&amp;nbsp;حق-و، تبادل آراء&amp;nbsp;شروع شد. هستهٔ انرژی متکلمان هم بود:&amp;nbsp;«اولین&amp;nbsp;زن فضانورد&amp;nbsp;مسلمان ایرانی» (شما بخونین:&amp;nbsp;زن&amp;nbsp;بیست‌میلیون‌دلاری).&amp;nbsp;و&amp;nbsp;از اونجایی که بنده تنها ایرانی&amp;nbsp;بین&amp;nbsp;حضار بودم،&amp;nbsp;پیاپی نگاهی به بنده می‌شد و هر از گاهی سئوالی از من، که آیا ایشون رو می‌شناسم،&amp;nbsp; و یا تابه‌حال از نزدیک ملاقاتش کردم.&amp;nbsp;من هم&amp;nbsp;عمدتاً&amp;nbsp;عمداً پاسخی بر سئوالات نداشتم و تنها&amp;nbsp;به علامت نفی سری می‌جنبوندم. نتیجهٔ این بی‌توجه‌ای&amp;nbsp;کمونه‌کردن سیر گفتگو،&amp;nbsp;و نشانه‌رفتن شخص بنده شد! خطوط نگاه‌ها مستقیم&amp;nbsp;روی من&amp;nbsp;نقش ‌بستن و&amp;nbsp;حاصل این نقاشی، دایره‌تر شدن غبغب شیخ بود!&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;با وجود اینکه من همچنان خاموش بودم، اما&amp;nbsp;برق چشم&amp;nbsp;مغرور شیخ مدام روشن‌تر می‌شد، و محاسنش منظم‌تر! تا اینکه ناگهان دست از شانه‌کردن ریش‌هایش کشید، و دهان گشود و گفت: &quot;یا ولدي! برو&amp;nbsp;برای این&amp;nbsp;قلیان‌ها زغال تازه فراهم کن!&quot; اینجانب&amp;nbsp;که تا اون زمان&amp;nbsp;هرگز به عنوان فرزند شیخ خطاب نشده بودم، متعجب از این بزرگ‌نمایی وی،&amp;nbsp;مثل هر&amp;nbsp;هموطن عزیز دیگه که با کوچکترین تعریف همچون بادکنکی که با فوتی پر شود&amp;nbsp;و به‌ پروازی (هرچند کوتاه)&amp;nbsp;در آید، از جا&amp;nbsp;جستم و به&amp;nbsp;مطبخ رفتم،&amp;nbsp;تا&amp;nbsp;امر شیخ رو&amp;nbsp;اجابت کنم. دقایقی در&amp;nbsp;آشپرخانه&amp;nbsp;گشتم، اما&amp;nbsp;زغالی پیدا نکردم. تا اینکه&amp;nbsp;به مدد اثر سیاه انگشتی&amp;nbsp;روی دستگیرهٔ درب یکی از گنجه‌ها،&amp;nbsp;معدن&amp;nbsp;زغالها رو&amp;nbsp;شناسایی کردم و از رو سیاهی در اومدم. به‌سرعت سینی‌ای برداشتم، و زغالها رو درونش آتیش زدم.&amp;nbsp;اما همینطور که مشغول تدارک اسباب&amp;nbsp;لهو و لعب&amp;nbsp;شیخ و مهموناش&amp;nbsp;بودم، شنیدم که شیخ&amp;nbsp;خلاقیت و ذکاوت من رو تمجید می‌کنه و می‌گه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&quot;این دیلماجی مثل&amp;nbsp;ابن خودم است؛&amp;nbsp;رفیق شفیق&amp;nbsp;من&amp;nbsp;حین صعب و ألم. أنا أحبه کثیراً.&amp;nbsp;قبل که&amp;nbsp;في منزل&amp;nbsp;مأمنش دادم، نه&amp;nbsp;لسان می‌دانست، و نه از&amp;nbsp;علوم&amp;nbsp;فیضی برده بود. بسی رنج بردم&amp;nbsp;و تعلیم دادم، تا&amp;nbsp;چنین شد که الان است:&amp;nbsp;اصلاً&amp;nbsp;عجم و&amp;nbsp;ذاتاً&amp;nbsp;عرب.&quot; 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;ناگهان سوختم و&amp;nbsp;سینی زغالها رو روی زمین چپه کردم. و فریاد زدم: پس کو این لنگه کفش؟! (نمی‌دونم چرا&amp;nbsp;نگفتم زغال!؟) 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;تاریکی سلولی که بیست‌ونه&amp;nbsp;ماه&amp;nbsp;سنگرم شده بود، تا زمین شخم‌نخورده‌ٔ تنم رو&amp;nbsp;از آتش توپ و مسلسل دست و زبان نظامیان بازداشتگاه حفظ کنم، ظلمت شب حادثهٔ قتل&amp;nbsp;رو به&amp;nbsp;خاطرم می‌اورد.&amp;nbsp;طنین صدای فریادهای پیاپی&amp;nbsp;بازپرس و&amp;nbsp;شیون زنان هم‌بخش، تداعی نعره‌های غیورانهٔ پدرم&amp;nbsp;و ناله‌های مظلومانهٔ مادرم&amp;nbsp;در خانه می‌شد. و سئوالاتی که&amp;nbsp;به کرّات ازم کرده بودن،&amp;nbsp;یادآور پرسشهای آزمون گزینش&amp;nbsp;شرکتهای دولتی و نیمه‌خصوصی&amp;nbsp;بودن، و اضطراب&amp;nbsp;رد صلاحیت شدن و بیکاری.&amp;nbsp;داد و نوای مداحی‌ای که به مناسبت ولادت&amp;nbsp;حضرت فاطمه&amp;nbsp;از بلندگوهای زندان&amp;nbsp;پخش می‌شد،&amp;nbsp;حال و هوای عزای مرگ مادرم رو&amp;nbsp;برام&amp;nbsp;تازه می‌کرد، و مرثیه‌های&amp;nbsp;فامیل رو تکرار.&amp;nbsp;تنها چهار روز مونده بود تا&amp;nbsp;برگزاری جشن تولد بیست‌وسه‌سالگیم* در وسط میدون بهارستان،&amp;nbsp;و با حضور افتخاری ملت همیشه‌درصحنه!&amp;nbsp;ولی از اونجایی که&amp;nbsp;مقتول&amp;nbsp;یه بی‌پدر و مادر واقعی بود و اولیای دم نداشت، تنها شاکی من دادستان بود، که بالاخره اسم من رو هم&amp;nbsp;در لیست&amp;nbsp;اسامی زندانیان به دفتر رهبری داده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;«به مناسبت&amp;nbsp;ولادت&amp;nbsp;حضرت زهرا امروز&amp;nbsp;دروازه‌های آزادی به روی&amp;nbsp;پنج‌هزار زن نادم زندانی باز می‌شود.» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خبر&amp;nbsp;صفحهٔ اول روزنامهٔ عصر&amp;nbsp;در دست رئیس بازداشتگاه&amp;nbsp;برای چشمم خودنمایی می‌کرد؛ و ایضاً چشم رئیس بازداشتگاه برای من!&amp;nbsp;نگاه&amp;nbsp;حامله‌ش&amp;nbsp;به&amp;nbsp;این جگرگوشه‌اش،&amp;nbsp;من رو یاد هرزه‌نگاه‌های نوعلوفه‌های دبیرستان پسرانهٔ تزکیه، توی اتوبوس‌های&amp;nbsp;مسیر&amp;nbsp;امام‌حسین-انقلاب می‌نداخت.&amp;nbsp;نظر دوربرگردونش که مثل ماری از&amp;nbsp;تنم بالا&amp;nbsp;و پائین می‌رفت و&amp;nbsp;کل‌ اندام پنهان من رو&amp;nbsp;&amp;nbsp;لمس می‌کرد، ترس از فشار شب‌ اول‌قبر رو&amp;nbsp;به دلم&amp;nbsp;می‌نداخت! سیر و سیاحت معنویش&amp;nbsp;بر دیار پر پیچ‌وخم&amp;nbsp;جثهٔ من، و گذر نگاهش از شیار باز مقنعه و چادر سرم&amp;nbsp;که تموم شد،&amp;nbsp;قلم بیکش رو سوار رکاب انگشت&amp;nbsp;مفتاحش کرد،&amp;nbsp;تا امضای معوجش رو&amp;nbsp;زیر&amp;nbsp;برگهٔ آزادی من&amp;nbsp;نقاشی کنه.&amp;nbsp;لغزش&amp;nbsp;دستش و&amp;nbsp;نگاهی که&amp;nbsp;هنوز از&amp;nbsp;زیر پلکهاش،&amp;nbsp;ریزریز&amp;nbsp;حرکات من رو شاهد بود،&amp;nbsp;همون سردی و وحشتی&amp;nbsp;رو در تنم ایجاد کرد که&amp;nbsp;فرو رفتن انگشت معوج مردان مسافر، هنگام پیاده‌شدن از تاکسی،&amp;nbsp;یا سوارشدن به اتوبوس بر تن باریک و قلمیم سبب می‌شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 458px; HEIGHT: 298px&quot; height=323 alt=&quot;نقش زمین نشی!؟&quot; hspace=0 src=&quot;http://i9.tinypic.com/2ahgxf4.jpg&quot; width=490 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; پس از آزادیم برادرم تمام زندگیش رو&amp;nbsp;آب کرد، تا من رو اینور آب فرستاد.&amp;nbsp;مدتی&amp;nbsp;مبهوت&amp;nbsp;دنیای جدید بودم، و&amp;nbsp;بعد&amp;nbsp;مشغول فراگیری زبان این&amp;nbsp;جوندگان عجیب شدم.&amp;nbsp;کمی که سلام و سلامتی رو یاد گرفتم، نوبت&amp;nbsp;به کار و بیگاری&amp;nbsp;رسید. تا زمانیکه بیمار شدم. اخراجم که کردن ازدواج&amp;nbsp;کردم، تا&amp;nbsp;پایه‌های سست‌شدهٔ زندگیم رو استوار کنم. اما طولی نکشید که استواری پاهای خودم رو هم از دست دادم و تبدیل به یه آدم&amp;nbsp;عصبی و افسرده شدم. سوختم تا از نو ساختم. بار دوم که باز کرمی قلاب صیاد شد و من ماهی&amp;nbsp;اسیر، نوشین&amp;nbsp;به‌ دنیا اومد.&amp;nbsp;با تولد دخترم&amp;nbsp;زندگیم پوست انداخت.&amp;nbsp;نگاهم&amp;nbsp;سوی آینده‌ش&amp;nbsp;بود و تلاشم&amp;nbsp;جهت خوشبختیش.&amp;nbsp;و امروز که رنگ موی من جلای دندون اون شده، احساس می‌کنم که موفق&amp;nbsp;شدم. حالا اون دختر کوچولوی مو بور و چشم‌آبی من، به برکت کـ...ن دو سر طلای مامانش،&amp;nbsp;برای خودش کسی شده!&amp;nbsp;امروز توی یه&amp;nbsp;صفحهٔ اینترنتی زیر اسمش نوشته بودن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;«امروز یک&amp;nbsp;زن ایرانی‌الاصل دروازه‌های آسمان&amp;nbsp;افتخار را به روی جهان اسلام باز می‌کند.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;(حتماً باید بره یه عکس محجبه&amp;nbsp;از&amp;nbsp;خودش&amp;nbsp;بندازه تا دفعهٔ بعد&amp;nbsp;کنار خبر چاپ&amp;nbsp;کنن!&amp;nbsp;بهرحال برای&amp;nbsp;پاسپورت و ویزای آخرتش هم لازمه!)&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;با نگاهی به فیلم‌&amp;nbsp;سینمایی «شهرزیبا» از اصغر فرهادی، و&amp;nbsp;نیم‌نگاهی به فیلم بی‌نمایی با نام «ملاقات با طوطی» از علیرضا داودنژاد، و تمام نگاهی&amp;nbsp;توی این &lt;A href=&quot;http://www.takmode.com/fulltext.php?tid=4&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;تاکسی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*[به سبب ایراد معقول یکی از خوانندگان (سیا)، از هجده‌سالگی به بیست‌وسه‌سالگی تغییر کرد.]&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Sep 2006 10:58:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خطای باصره</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;اینبار هیچ عذری در برابر این سئوال ندارم که چرا نوشتن داستان جدید اینقدر به تأخیر افتاد. البته بهانه بسیاره، اما دلیل اندک! در هفته‌هایی که گذشت اتفاقات متعددی در عرصه‌های سی‌یاسی و اِج‌تِ‌مائی ایران و جهان رخ دادن، که هیچیک مثل به «گـُ...خوردن» افتادنِ داش‌حسن، اشتها‌آور&amp;nbsp;نبود! اما از اونجایی که بنده&amp;nbsp;مورد رحمت حضرت الهی قرار گرفتم، و توبه نمودم که&amp;nbsp;دیگه قلم در هیچ‌نوع سوراخی نکنم، اصلاً&amp;nbsp;قصد ندارم که در این باره چیزی بنویسم. در عوض خاطرهٔ کوتاهی تعریف می‌کنم و&amp;nbsp;سریع به سراغ داستان می‌رم.&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;عرضم به حضورتون، و طولم به غیابتون که: از اونجایی که بنده صاحب چندین مدال از المپیک بارسونا، و نایب‌قهرمان شنای بامانع،&amp;nbsp;زیر‌آبی ماراتن، و شیرجه از ارتفاعات دماوند هستم،&amp;nbsp;معمولاً تنهایی&amp;nbsp;در استخر مشرف می‌شم. اما چند شب پیش شیخ ما&amp;nbsp;مُصر شد که الاوبالله همراه من بیاد. و هرچی من مؤکداً تشریـــح&amp;nbsp;کردم که&amp;nbsp;«استخرآی اینجا (فرنگ) جای&amp;nbsp;کُفر&amp;nbsp;و کِیفره و کافره»، هیچ افاقه‌ای نکرد، و ایشان در پاسخ فرمودند: &quot;آنجای آدم دروغگو!؟ جای کفر و کافر و کیفره، یا جای کَف&amp;nbsp;و کِیف و کاف؟!!&quot; (لطفاً&amp;nbsp;در معنی «کاف»&amp;nbsp;زیاد تأمل نکنین،&amp;nbsp;که&amp;nbsp;غسل‌واجب میاره). بنده رو می‌گین، چنان&amp;nbsp;اندر پاسخِ&amp;nbsp;شکرشکن ایشان متحیر موندم،&amp;nbsp;که بدون اینکه دیگه لام تا کام حرفی بزنم، تنها&amp;nbsp;مایو و حوله کردم (نمی‌شد&amp;nbsp;برای رفتن به استخر شال و کلاه کنم)، تا&amp;nbsp;به اتفاق شیخ&amp;nbsp;راهی استخر شم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;هنوز&amp;nbsp;دقیقه‌ای&amp;nbsp;از ورودمون به محوطهٔ&amp;nbsp;استخر نگذشته بود که شیخ با دیدن اولین دختر ...*[سانسور شده توسط سامـان!!؟]. از شنیدن صدای&amp;nbsp;ناگهانی به‌زمین‌خوردن&amp;nbsp;شکم‌ طبل‌گون شیخ،&amp;nbsp;و لغزیدن&amp;nbsp;وی بر&amp;nbsp;کف خیس زمین و افتادن او در استخر، صدای تالاپ افتادن هندوانهٔ شب‌چله&amp;nbsp;در حوض خونهٔ مامان‌بزرگ در گوشم&amp;nbsp;تداعی شد! و بدون کوچکترین واکنشی به تماشای&amp;nbsp;غوطه‌ور شدن&amp;nbsp;این هندوانه&amp;nbsp;در آب استخر ایستادم. دختری که&amp;nbsp;بالای سر شیخ کنار آب ایستاده بود، بلافاصله خم شد و دست شیخ عریان ما رو که همچون شاخه‌ای از میان انبوه درختان جنگل از تن پشم‌آلودش&amp;nbsp;دراز شده بود، گرفت. و همینطور که کمک می‌کرد تا این بیشه‌زار از آب بیرون بیاد، از او پرسید: 
&lt;P align=left&gt;&amp;nbsp;&quot;?Are you Ok&quot; &amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;شیخ فارغ از هر درد ناشی از زمین‌خوردن (که گویا هنوز هم&amp;nbsp;آزارش می‌ده)، دست دختر رو گرفت و پاسخ داد:&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&lt;P align=left&gt;&quot;!Nothing! I have eaten the erth&quot; &amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دختر فرنگی بی‌نوا که نفهمید «زمین‌خوردن» شیخ ما به چه معناست، نگاهی به هیکل سیاه و&amp;nbsp;موهای پُرپشت&amp;nbsp;وی نمود و گفت: 
&lt;P align=left&gt;&amp;nbsp;&quot;!O ya! It&apos;s pretty obvious that you&apos;re coming from Mars&quot; &amp;nbsp; 
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;[کاملاً مشخصه که شما از مریخ میاین!] 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بنده که با کمی فاصله ناظر بر رفتار و گفتار این هر دو بودم، با شنیدن این&amp;nbsp;حرف چنان بمب خنده‌ای ترکوندم، که بلندی صدای انفجارش&amp;nbsp;روی هرچی بچه رو که از دایو&amp;nbsp;به صورت بمبی می‌پرید،&amp;nbsp;کم کرد!؟&amp;nbsp;(البته فردای اون شب هم روی بنده از فرط سیاه‌مشق‌نوشتن کم شد، تا درسی برام بشه که دیگه به شیخ در ملاءعام نخندم.) 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اما داستان این مـاه:&amp;nbsp; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اون زمانا که&amp;nbsp;بچه بودم -یعنی دوران ابتدایی و دبستان- از اونجایی که پسر خیلی آروم و سربه‌زیری بودم، کسی توی مدرسه کاری با من نداشت. راستیتش منم کاری به کسی نداشتم. همیشه سرم&amp;nbsp;تو جَیبم بود-و، دستم تو جیبم.&amp;nbsp;اما آدم آب‌زیرکاهی هم نبودم. نه شیرنی‌تر معلم‌آ می‌شدم، نه شیرینی‌خشک مدیر و ناظم.&amp;nbsp;این رو دیگه همه می‌دونستن: که سینا، خبرچین نیست.&amp;nbsp;اما&amp;nbsp;از اونجاییکه&amp;nbsp;شاگرد دوم کلاس بودم، شاگرد اولمون -سعید-، که از قضا خیلی شر و شور-َم بود، بدجوری مراقب من بود.&amp;nbsp;و مدام زاغ سیاه من رو چوب می‌زد. سعید برخلاف من، برای&amp;nbsp;دبیر و مدیر،&amp;nbsp;سفیر کبیر بود-و، برای ناظم، حاکم. جوریکه اگه مدعی می‌شد:&amp;nbsp;حضرت عباس دست امام‌حسین رو بریده،&amp;nbsp;بی‌برو برگشت حضرت عباس رو می‌کشوندن دفتر-و، والده‌ش رو می‌خواستن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;سعیدخان، با اینکه جثهٔ کوچیکی هم داشت، اما&amp;nbsp;فوتبال خوب بازی می‌کرد، و گلزن تیم کلاس بود. برای همین-َم،&amp;nbsp;بر و بچه‌ها&amp;nbsp;خوب هواش رو داشتن.&amp;nbsp;جوریکه&amp;nbsp;حتی از کلاسای بالاتر-َم، کسی جرأت نداشت نگاه چپ به سعیدخان بکنه. از همین رو، سعیدخان هیچ حریفی توی مدرسه نداشت، الا یه نفر؛ یعنی کوچیک شما، بنده! سعید همیشه نگران بود که یه روز من جاش رو بگیرم، و شاگرد اول کلاس بشم. اما من خوب می‌دونستم که این&amp;nbsp;موضوع از محالاته روزگاره. چون نمرهٔ ورزش من، هیچ‌وقت&amp;nbsp;از پونزده بالاتر نمی‌شد! اما سعید محتاط‌ بود-و، محافظه‌کار. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 304px; HEIGHT: 315px&quot; height=387 alt=&quot;می‌تونه مثل یه مشت، سوزآور باشه؛ اگه گفتی چیه!؟&quot; hspace=0 src=&quot;http://i8.tinypic.com/2hdr21d.jpg&quot; width=304 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عکس از ‌Bas Hoeben&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یه روز صبح، بعد از زنگ‌تفریح اول، وقتیکه اولین نفر وارد کلاس شدم، با تعجب دیدم سعید خان سر کیف منه-و، داره به سرعت دفتر و دستکم رو&amp;nbsp;سرجاشون می‌چپونه! من رو می‌گی،&amp;nbsp;متحیر از کار سوگلی‌کلاس، بی‌حرکت ایستادم. اما تا چشمم به خودکار ساعت‌دار هدیهٔ مادرم،&amp;nbsp;تو دست سعید افتاد،&amp;nbsp;مثل یه بز وحشی به سمتش حمله‌ور شدم، و دست به یقه شدیم. چیزی نگذشت که بچه‌ها وارد کلاس شدن-و، با دیدن اون صحنه به سمت ما هجوم اوردن. و سعی کردن ما رو از زیر مشت و لقد همدیگه بیرون بکشن. از اون میون، یکی از بچه‌های درشت‌اندام کلاس، اومد مابین&amp;nbsp;ما-و، من و سعید رو مثل دو لنگهٔ درب آسانسور ازهم جدا کرد. در همین اثناء که&amp;nbsp;دست من از یقهٔ سعید،&amp;nbsp;و دست سعید از یقهٔ من کنده می‌شد، من تمام نیروم رو توی دست دیگه‌م جمع کردم-و، مشتی به سمت صورت سعید حواله کردم. از&amp;nbsp;بخت‌ بد، آقا سعید هم که تو درس و مشق همواره&amp;nbsp;پیشتاز&amp;nbsp;بنده بود،&amp;nbsp;پیش‌دستی کرد-و،&amp;nbsp;رخسار بنده رو با مشت‌ گره‌کردهٔ خودش گرم نمود. البته این مانع از برخورد&amp;nbsp;مشت من به&amp;nbsp;چشمش نشد، و سعیدخان هم، از شاگرد دومی کلاس مرحمتی دریافت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فردای اون روز، مزرع سبزه‌گون چهرهٔ من و سعید،&amp;nbsp;جالیز بادمجون‌آیی شده بود، که&amp;nbsp;حکایت از یک&amp;nbsp;کاشت و برداشت حسابی می‌کردن. و بدین ترتیب، هر معلمی که داخل کلاس می‌شد، بلافاصله با اوّلین نگاه می‌فهمید که کی، با کـی دعوا کرده. خب معمولاً اینجور مواقع می‌شد گفت: از پله‌ها زمین خوردم، و یا بچه‌های&amp;nbsp;راهنمایی کتکم زدن، و از این حرفا. اما اینبار هیچ حرفی نمی‌تونست&amp;nbsp;سبب کتمان علت واقعی صورت کبودشده-و، چشم بادکردهٔ ما بشه.&amp;nbsp;پس سه‌تا کلاس اول رو مجبور شدیم پشت در باستیم، تا والدینمون بیان-و، تعهد بدن که این حادثه دیگه تکرار نمی‌شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نمی‌دونم به سعید وقتیکه رفت خونه، مثل من برای تنبیه گشنگی دادن، که فرداش&amp;nbsp;دولادولا راه می‌رفت، یا کمربند خورده بود و نمی‌تونست سیخ وایسته. اما این خاطره برا جفتمون به یادگار موند، و سبب دوستی چندین سالهٔ من و سعید شد.&amp;nbsp;این دوستی ادامه پیدا کرد، تا سال آخر راهنمایی، که هنوز توی همون مدرسه بودیم.&amp;nbsp;من&amp;nbsp;سال به سال-و، کلاس به کلاس، قلدرتر ‌می‌شدم-و، زورگوتر.&amp;nbsp;نمی‌دونم این قلدرمأبی ثمرهٔ&amp;nbsp;گشتن با سعید-و، به واسطهٔ حمایت دوستاش بود، یا به خاطر وارد شدن به&amp;nbsp;کلاس بالاتر&amp;nbsp;مدرسه. سال&amp;nbsp;سوم که بودم، دیگه احساس گنده بودن، داشت&amp;nbsp;مثل تخم‌مرغی که از&amp;nbsp;ماتحت مرغ&amp;nbsp;می‌افته، از کـَت و کول بنده می‌افتاد. با اینکه تا اونموقع جز دو-سه‌تا خرده‌دعوا، اصلاً کتک‌کاری نکرده&amp;nbsp;بودم، اما ادعای رستمی، از گشاد‌گشاد راه‌رفتنم کاملاً نمایان بود.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یه روز که سر کوچهٔ مدرسه منتظر سعید بودم، دیدم یکی از بچه‌های مدرسه که به ظاهر می‌اومد از بچه‌های&amp;nbsp;چهارم-پنجم ابتدایی&amp;nbsp;باشه،&amp;nbsp;داره به‌دو از دور&amp;nbsp;به سمت مدرسه میاد. نمی‌دونم چطور شد؛ شاید دیدن حرکت سینه و شکم&amp;nbsp;چاق پسرک،&amp;nbsp;که حین دویدن&amp;nbsp;مثل فرش در حال گرد‌گیری‌شدن تکون می‌خورد، باعث شد تا فکر تفریح به سرم بزنه-و،&amp;nbsp;تصمیم بگیرم وقتیکه پسرک نزدیک شد، براش جفت‌پا&amp;nbsp;بندازم. پس بدون اینکه&amp;nbsp;مستقیم نگاش کنم، سرم رو انداختم پائین-و، زیرچشمی&amp;nbsp;مراقب نزدیک‌شدنش شدم. آقا نبودی تماشا کنی! و البته شما خانم همون بهتر که نبودی!&amp;nbsp;پسره&amp;nbsp;مثل صابونی که توی حموم از دست آدم ول بشه، روی زمین سُر خرد-و، با گرد و خاک زیاد ایستاد. لحظه‌ای همونطوری روی زمین دراز موند-و، بعد در حالیکه من منتظر شنیدن صدای گریه‌ش بودم، از جا بلند شد-و، یه راست اومد سراغ من. من که انگار تازه متوجهٔ قد و قوارهٔ درشت-و، هیکل صدتُن‌مگس‌وزنش شده بودم، هاج و واج خشکم زد.&amp;nbsp;با دیدن هیبت پسر در برابر ریزی خودم، که مثل ساتوری بر سر قلم&amp;nbsp;بود، تمام کبکبه و دبدبه‌ای که توی این سالها جمع کرده بودم، همچون کوهی&amp;nbsp;ریزش کرد-و، مثل بچه‌گربه به لرزیدن افتادم. دیگه نمی‌دونستم چه عذری باید بخوام. صُم و بُکم نگاهی به دور و برم کردم-و، با دیدن عریصهٔ خالی از حامیان فدایی آقا سعید،&amp;nbsp;که البته حالا طرفدار من هم بودن، فوری زبان گشودم-و، گفتم: &quot;غـَ... غـَ... غـَ... غلط کردم!&quot;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;پسرک، که البته حالا دیگه در چشم من هیچ شباهتی به پسر«ک» نداشت،&amp;nbsp;با&amp;nbsp;صدایی نسبتاً کلفت&amp;nbsp;گفت: &quot;همین؟! غلط کردی!؟ «غلط کردم» رو اما با یه چیزی می‌خورن!؟ همین‌جوری خالی‌خالی که نمی‌شه!&quot; من که دیگه زهره تو دلم آب شده بود، آب دهنم رو قورت دادم-و گفتم:&amp;nbsp;&quot;گـُ... خوردم! غلط کردم! بازم گـُ... خوردم!&quot; هنوز تکرار جملهٔ اول رو تموم نکرده بودم که، گرمی خونی که از لب و لثه و دندونم توی دهنم محسوس شد، مانع از&amp;nbsp;چرخیدن زبون در کامم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;آقاپسر سبک‌خیال ‌شده، دستی به شلوار خاکیش کشید&amp;nbsp;و گفت: &quot;غلط‌کردم رو تنها با گـُ... نمی‌خورن! حالا می‌ری&amp;nbsp;پیش دوستات-و می‌گی:&amp;nbsp;غلط‌کردم، و کتک خوردم.&quot;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;این خاطره همیشه در سرم موند. و از اون پس، تا کار به جاهای&amp;nbsp;دردناک می‌کشه،&amp;nbsp;پشت‌بندِ غلط‌کردم چند پرس هم&amp;nbsp;گُـ...&amp;nbsp;تناول می‌کنم-و، یه چند تُنی هم&amp;nbsp;خاک و تربت بهشت‌زهرا،&amp;nbsp;نثار گور&amp;nbsp;پدر-و پدربزرگ-و آبا و اجدادم می‌کنم، تا بلکه طرف از سِرو خوردنی بعدی بگذره-و، باقی کیف صالحات رو به&amp;nbsp;فرشتگان الهی واگذار کنه. تا مبادا در روز قیامت بر اثر تسویه‌حساب‌شدن همهٔ مکافات بنده در سرای فانی، از کار عقبی بیکار بشن-و، مجبور به&amp;nbsp;هرس‌کردن ابدی برگهای درختان جنتی بشن! 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;اگه با داستان حال نکردید، این&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://my360yahoo.googlepages.com/moorcheh.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;فلش&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بامزه رو ببینید، که هدیهٔ مجازی من به یکی از بهترین دوستانم به مناسبت سالگرد تولدش بود. &lt;FONT color=#ff0000&gt;تولدت مبارک!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Sep 2006 08:22:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاوریار</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;سال&amp;nbsp;«یکهزار و چهارصد و پنجاه» هجری‌قمری (یا&amp;nbsp;شاید هم هجری‌شمسی): 
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;جل‌الخالق! نگا کن نگا کن! ببین اونجا خونهٔ بابای بابابزرگ من&amp;nbsp;بوده ها! نگا نگا! اونجا!&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;أینَ؟&amp;nbsp;[کجا؟] 
&lt;LI&gt;اوناها! اون&amp;nbsp;خط&amp;nbsp;نیلگون رو می‌بینی؟ اون خلیج‌فارسه. بالای&amp;nbsp;خلیج، اونجا خونهٔ آبا و اجدادی من بوده. 
&lt;LI&gt;نعم نعم! أنا رأیتُ. [آره آره! دیدم.] 
&lt;LI&gt;ببین خونه‌مون رو پیدا می‌کنی!؟...&amp;nbsp;اوناها اوناها! اون دریای مدیترانه‌ست،&amp;nbsp;اونم&amp;nbsp;عروس‌دنیا&amp;nbsp;- السورانان&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;-! الله‌اکبر!&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;...&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;تعال منصور! نأکل. [بیا منصور! می‌خوایم غذا بخوریم.] 
&lt;LI&gt;باشه&amp;nbsp;اومدم. 
&lt;LI&gt;أتبکی؟&amp;nbsp;[گریه می‌کنی؟]&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;نه بابا! گریه&amp;nbsp;چیه؟!&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;متأکد؟&amp;nbsp;[مطمئن؟] 
&lt;LI&gt;آره بابا! من خوبم...&amp;nbsp;سید حسین! تلفن طیاره داره زنگ می‌زنه! باید از زمین باشه.&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;...&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;نعم! هنا مجموعةُ&amp;nbsp;قمر&amp;nbsp;البنی&amp;nbsp;الهاشم واحدة لروادِ الفضاء. هنا القبطان سید حسین.&amp;nbsp;[اینجا گروه فضاوردان&amp;nbsp;قمر بنی هاشم یک.&amp;nbsp;کاپیتان&amp;nbsp;سید حسین&amp;nbsp;صحبت می‌کنه.]&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;... 
&lt;LI&gt;الو...! 
&lt;LI&gt;...&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;...&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;منصور!&amp;nbsp;جوالکَ یرنُّ.&amp;nbsp;[منصور! موبایلت زنگ می‌زنه.]&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;کو؟ 
&lt;LI&gt;أنا أخمن أنه تحتَ عباء‌ سید حسین.&amp;nbsp;[فکر می‌کنم زیر عبای سید حسینه.]&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;دیدم. 
&lt;LI&gt;ولکن کیفَ&amp;nbsp;یحتوی جوالکَ علی شبکةٍ هنا؟!&amp;nbsp;[ببینم! موبایلت چه جوری&amp;nbsp;اینجا آنتن می‌ده؟!]&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;خب مثل اینکه ما&amp;nbsp;یه قرن&amp;nbsp;در زمینهٔ بُرد بالا تجربه‌&amp;nbsp;داریم ها!؟&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 332px; HEIGHT: 252px&quot; height=338 alt=خاوریار hspace=0 src=&quot;http://i8.tinypic.com/24xla88.jpg&quot; width=426 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;...&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! بسم الله الرحمن الرحیم! فضانوردان&amp;nbsp;قمر بنی‌هاشم یک! سخنگوی مسلمین جهان، منصور صحبت می‌کنه، بفرمائید! 
&lt;LI&gt;الو...! الو اونجا فوق‌السماواته؟ 
&lt;LI&gt;ئه! سلام حاج‌آقا! منم منصور.&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;علیکم السلام!&amp;nbsp;منصور جان خودتی؟ 
&lt;LI&gt;بله بله حاج‌آقا خودمه! الان فضام. 
&lt;LI&gt;(می‌گه فضاست! محمدّیاش صلوات!) 
&lt;LI&gt;حاج‌آقا چرا&amp;nbsp;به موبایل زنگ زدین؟ خرجتون زیاد می‌شه ها! 
&lt;LI&gt;(الهم صل علی محمد و آل محمد) 
&lt;LI&gt;می‌گم حاج‌آقا زنگ بزنین به تلفن طیاره! 
&lt;LI&gt;(صلوات دوم رو&amp;nbsp;جوری بفرست که&amp;nbsp;تا عرش آسمون برسه!) 
&lt;LI&gt;الو...! حاج‌آقا! 
&lt;LI&gt;اشکال نداره پسرم!&amp;nbsp;خط رو خط می‌افتاد، ترسیدم&amp;nbsp;بیفته رو ماهوارهٔ دشمن، استراق‌سمع کنن. 
&lt;LI&gt;ببخشید حاج‌آقا! تقصیر&amp;nbsp;شهابه! 
&lt;LI&gt;موردی نداره&amp;nbsp;منصور جان!&amp;nbsp;دیگه&amp;nbsp;جلوی حرکت ستاره‌ها رو که نمی‌شه گرفت!&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;نه حاج‌آقا! شهاب&amp;nbsp;پسر کوچیکم رو می‌گم!&amp;nbsp;هی با سیما ور می‌ره. 
&lt;LI&gt;خب بچه‌ست&amp;nbsp;دیگه، کاریش نمی‌شه کرد!&amp;nbsp;مواظب باش به سیما دست می‌زنه برق نگیرتش! 
&lt;LI&gt;نه حاج‌آقا! سیما دخترم رو می‌گم. باهمدیگه هی با دکمه‌ها ور می‌رن. 
&lt;LI&gt;ببینم&amp;nbsp;منصور جان!&amp;nbsp;عمه‌خانم هم&amp;nbsp;با خودت بردی؟ 
&lt;LI&gt;نه حاج‌آقا! دوست داشتم عیال رو هم بیارم، اما دیدم ممکنه&amp;nbsp;اشکال شرعی پیش بیاد. آخه می‌دونین حاج‌آقا؟ اینجا نمی‌شه استحمام کرد. 
&lt;LI&gt;ببینم&amp;nbsp;منصور جان! چه احساسی&amp;nbsp;اون بالا در سماوات داری؟ 
&lt;LI&gt;حاج‌آقا نمی‌دونی چه فضای ملکوتیه!؟ آدم احساس می‌کنه&amp;nbsp;تو بغله&amp;nbsp;خداست. 
&lt;LI&gt;می‌فهمم&amp;nbsp;جانم! من خودم تاحالا دو بار به معراج رفتم. می‌دونم چه&amp;nbsp;سعادتیه! 
&lt;LI&gt;دیگه خودتون که مطلع هستین! حاج‌آقا تا یادم نرفته یه سئوال! 
&lt;LI&gt;بپرس دلبندم! 
&lt;LI&gt;ببینم حاج‌آقا! ما باید به کدوم سمت نماز بخونیم؟ 
&lt;LI&gt;اینکه پرسیدن نداره جان من! رو به سمت زمین که&amp;nbsp;بیت‌المقدس درش هست. 
&lt;LI&gt;آخه حاج‌آقا دیگه ما الان&amp;nbsp;اینور زمین رسیدیم، و&amp;nbsp;السورانان تقریباً پشت زمین قرار گرفته. 
&lt;LI&gt;خب این که اشکال نداره! صبر کن تا دوباره بیاین اینور زمین! 
&lt;LI&gt;آخه نماز قضا می‌شه حاج‌آقا! 
&lt;LI&gt;منصور&amp;nbsp;جان من رو&amp;nbsp;هالو فرض کردی پسر؟ 
&lt;LI&gt;این چه حرفی حاج‌آقا؟! 
&lt;LI&gt;اونجا که هوا روشن و تاریک نمی‌شه. همیشه تاریکه. 
&lt;LI&gt;کاملاً درسته حاج‌آقا! شما اینا رو از کجا می‌دونین؟ 
&lt;LI&gt;گفتم که، من دوبار معراج رفتم.&amp;nbsp;تازه از اونجایی که شما الان&amp;nbsp;حضور دارین&amp;nbsp;هم یه آسمون بالاتر رفتم. خدا انشاءالله نصیبت کنه.&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;درسته! انشاءالله!&amp;nbsp;یه سئوال دیگه حاج‌آقا! اینجا نمی‌شه وضوء گرفت! آب تو هوا معلق می‌شه؛ خاک هم که در دسترس نیست. تکلیف چیه؟&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;می‌دونم&amp;nbsp;منصور جان! برای وضوء گرفتن&amp;nbsp;یه ظرف نسبتاً بزرگی برمی‌دارین، و&amp;nbsp;سرش رو با یه کیسهٔ محکم و ضخیم می‌پوشونین. بعد&amp;nbsp;سر کیسه سوراخ کوچکی ایجاد می‌کنین، و دوتا آفتابه‌مسی آب طاهر داخلش می‌کنین. بعد به ترتیبی که بلدین اعضای بدنتون رو&amp;nbsp;به آرامی از همون سوراخ داخل می‌کنین و به آب می‌رسونین.&amp;nbsp;مراقب باشین کیسه رو پاره نکنین فقط! 
&lt;LI&gt;خدا اجرتون بده حاج‌آقا! گره از مشکلمون گشودین. متشکر. 
&lt;LI&gt;خواهش می‌کنم&amp;nbsp;منصور جان! خب! من دیگه گوشی رو می‌دم به اهل‌بیتت که منتظرن باهات گپی بزنن. خدا پشت و پناهت باشه. به سید حسین هم سلام ما رو برسون. التماس دعا. 
&lt;LI&gt;قربان شما&amp;nbsp;حاج‌آقا. چشم!&amp;nbsp;همیشه دعاگوتون هستیم. یاعلی. 
&lt;LI&gt;... 
&lt;LI&gt;سلام منصور‌آقا! 
&lt;LI&gt;سلام مهربان‌بانو! خوبی؟ 
&lt;LI&gt;ممنون! شما خوبین منصور‌آقا؟ 
&lt;LI&gt;به خوبی تو مهربان.&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;دل همه براتون تنگ شده منصور‌آقا. 
&lt;LI&gt;دل من هم براتون یه ذره شده. 
&lt;LI&gt;منصور‌آقا&amp;nbsp;ناهار خوردی؟&amp;nbsp;گشنه نمونی یه وقت! توی&amp;nbsp;بغچه‌ت گوشت‌کوبیده با سبزی تازه گذاشتم، بخور. یه کاسه هم آش نذریه، عذراخانم داده، با بچه‌ها&amp;nbsp;بخورین. 
&lt;LI&gt;پس اون آش بود!؟&amp;nbsp;همه فکر کردیم چلغوز کفتره که&amp;nbsp;تو هوا پاشیده شد! 
&lt;LI&gt;راستی&amp;nbsp;منصورآقا شب روت رو خوب بپوشون زبونم لال نچایی ها! برات پتو و ملافهٔ اضافی گذاشتم، شب بنداز روت. 
&lt;LI&gt;اونا از در طیاره تو نمی‌اومد، ازم گرفتن! 
&lt;LI&gt;اِوا خاک به سرم! حالا شب چی روت می‌ندازی؟ 
&lt;LI&gt;نگران نباش! این تو گرمه؛ بچه‌ها علاءدین روشن کردن.&amp;nbsp;می‌گم مهربان! کاش تو هم اینجا بودی. زمین ازین بالا&amp;nbsp;اینقدر قشنگه.&amp;nbsp;گرد، درشت،&amp;nbsp;آروم و آبی! مثل چِشمای خودت. 
&lt;LI&gt;... 
&lt;LI&gt;الو! الو...!&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT color=#ff0000&gt;&amp;nbsp;*&lt;FONT color=#000000&gt;السورانان نام کشور تازه‌‌ به&amp;nbsp;رسمیت‌شناخته‌شده‌ای‌ است،&amp;nbsp;در سواحل مدیترانه،&amp;nbsp;واقع در اردن و اسرائیل سابق و بخش شمالی عربستان، به پایختی بیت‌المقدس. زبانهای رسمی این کشور عربی و فارسی‌، و جمعیت آن در حدود یک ملیارد&amp;nbsp;مسلمان تخمین زده شده است که هشتادوپنج تا نود درصد ایشان شیعه و&amp;nbsp;الباقی سنی هستند.&amp;nbsp;حاکمیت این کشور تشکیل شده از&amp;nbsp;حکومتهای سه کشور سابق &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سور&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه، ای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ران&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; و لب&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نان&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;الهام‌گرفته از مصاحبهٔ ماهواره‌ای شبکهٔ&amp;nbsp;تلویزیونی&amp;nbsp;آلمان با&amp;nbsp;توماس رایتر -اولین فضانورد آلمانی در ایستگاه فضایی بین‌المللی-،&amp;nbsp;بعد داده&amp;nbsp;به شیخ، و شیخ هم به&amp;nbsp;دیلماجی، تا براش ترجمه کنه؛&amp;nbsp;و با نگاهی به طرح امریکایی تفکیک کشورهای خاورمیانه برای ثبات و امنیت منطقه، منتشرشده در هفته‌نامهٔ &lt;A href=&quot;http://www.nimrooz.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;نیمروز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;چاپ لندن،&amp;nbsp;که شیخ نمی‌دونست&amp;nbsp;کدوم شمارش بوده! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Aug 2006 12:12:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کره‌خر بی‌دم؛ و طول و عرض سامـان</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;شر مندهٔ همهٔ دوستان، و خیر بندهٔ همهٔ دشمنان!&amp;nbsp;مدت مدیدی نه از حضرت بنده -شیخ عزیز- خبری بود، و نه از بندهٔ حضرت -دیلماجی-!؟ متشکر که میدان جهـاد رو خالی نکردین و تا آخرین روز اثر شمشیر بی‌غلاف و دندان عاریهٔ خودتون رو در وبلاگ به جا گذاشتین! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;عرضم به طول مبارکتون که، بنده بنا بر اجبار و اصرار شیخ، به اتفاق خود ایشان، برای مدت ده روز به منطقه جنگی لب‌نان فرستاده شدم؛ تا در&amp;nbsp;سه جلسهٔ اضطراری حزب‌الله&amp;nbsp;شرکت کنم،&amp;nbsp;و ناظر بر&amp;nbsp;ترجمان گفتگوی ایشان با قوم برگزیدهٔ خودآ -ازرائیل- باشم. لکن پس از اتمام دورهٔ سه‌روزهٔ جلسات، به خاطر شرایط بد منطقه&amp;nbsp;مجبور به اقامت طولانی‌تر شدیم؛ تا همین امروز که موفق شدیم&amp;nbsp;به سر و سلامت از مرز خارج شویم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;به خاطر اینکه در منطقه دسترسی به شبکةالعربیة نبود، نشد که با کسی جَت کنم، و یا وبلاغ رو به یوم کنم! تنها چند فرصت کوتاه&amp;nbsp;مهیا شد تا کامنت‌ها رو آزاد کنم. اما از اونجایی که فونت عــربــی وجود نداشت، و تنها فونت عــبــری قابل استفاده بود، امکان پاسخ‌گویی به نظرات هم نبود، و برخی نظرات با تأخیر طولانی آزاد شدن، و بعضی هم متأسفانه پس و پیش شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;از تمام کسانیکه منتظر ظهور نشستند و هیچ کار دیگه‌ای نکردن و تنها نامه توی چاه انداختن، بی‌نهایت ضربدر صفر ممنونم، و امیدوارم به حق پنج‌تن هرگز مریض نشن!؟ کمال هم مثل همیشه تشکر می‌کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;داستان این هفته&amp;nbsp;دربارهٔ یه خره، که از کره‌گی دم نداشت: 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یکی بــود یکی نبــود!&amp;nbsp;روی گنبد کبــود، خروسی بــود؛&amp;nbsp;زیر زمیــن،&amp;nbsp;یه خرسی بــود؛&amp;nbsp;روی زمیــن،&amp;nbsp;یه خری بــود. نه! درست بگم: یـه، کره‌خری بود. کره‌خر قصهٔ مـا، یه فرقی با همهٔ کره‌خرای دیگه داشت؛ و اون اینکه: دم نداشت. کره‌خر بیچاره، از اینکه دُم نداشت خیلی غصه داشت. صبح و شب، جای یونجه، همش غصه می‌خورد، غصه می‌خورد، و بازم غصه می‌خورد. اونقده غصه می‌خورد، که دیگه همهٔ خرا صداش می‌کردن: «خر ِ&amp;nbsp;غصه‌خور»!!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یه روز که کره‌خر همینطور غصه می‌خورد، خروس که هیچوقت دروغ نمی‌گفت،&amp;nbsp;بهش گفت: &quot;اگه دم نداری، غصه نداری! تو&amp;nbsp;باید به خر بودنت&amp;nbsp;افتخار کنی!&amp;nbsp;اصلاً می‌دونی «خر» یعنی چی؟ خر در فرهنگ لغات خارسی، یعنی «بـزرگ»، یعنی «عظیـم»، یعنی «دراز»، یعنی «طویــل». ببینم! تو می‌دونی آبا و اجداد خران کیا بودن؟!&amp;nbsp;نسبت خر&amp;nbsp;از طرف مادری، برمی‌گرده به «خــرگوش»؛ و از طرف پدری،&amp;nbsp;به&amp;nbsp;«خــرچنـگ»!؟ کیه که منکر زیرکی و دلیری این دوتا، در طول دوران تاریخ خارستان بشه؟! هرکی هم می‌گه: «خرمگس&amp;nbsp;از اقوام&amp;nbsp;خره»،&amp;nbsp;خیلی خره!؟&amp;nbsp;کره‌خر! تو اگه دم نداری، عوضش صدای خوب&amp;nbsp;داری!&amp;nbsp;ازش استفاده کن!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خر بی‌نوای ما، حرفای خروس رو خیلی زود باور کرد؛&amp;nbsp;و&amp;nbsp;از همون زمان شروع کرد، با اعتماد به نفس زیاد، هرروز و هرشب، هم در خفن، هم&amp;nbsp;در&amp;nbsp;چمن، و حتی&amp;nbsp;در کفن،&amp;nbsp;آواز&amp;nbsp;عرعر سر دادن. گاهی هم که دلش می‌گرفت و یاد دم نداشته‌ش می‌افتاد، خرویله‌ای می‌کرد، که بیا و بشنو! اونقدر بلند بلند صدا می‌داد، که تمام اهل خارستان و نااهل گلستان، صداش رو&amp;nbsp;می‌شنیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 517px&quot; height=591 alt=&quot;کره‌خر بی‌دم&quot; hspace=0 src=&quot;http://i6.tinypic.com/2441og0.jpg&quot; width=480 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خرس، که سالهای متمادی&amp;nbsp;سر مرغای&amp;nbsp;کاسپین، و جوجه‌های خلیج‌خارس، با خروس‌جنگی در نبرد بود، یواش‌یواش متوجه شد&amp;nbsp;که خروس طیور کمتری رو از دستش در اورده تا این کره‌خر؛ که با اون صدای نکره‌اش گوشها رو چنان پر کرده بود، که همهٔ طیور یا&amp;nbsp;از خیستان‌وخالوچستان دوپا قرض می‌گرفتن و فراری می‌شدن، و&amp;nbsp;یا بلیت&amp;nbsp;یه‌سره استانمبول می‌گرفتن و هوایی می‌شدن!؟ خرس فراری‌ها رو&amp;nbsp;به هر نحوی بود&amp;nbsp;گیر می‌اُورد، و دوپاشون رو قطع می‌کرد. اما هوایی‌ها رو نمی‌شد به همین راحتی باز پس‌گرفت؛ برای همین، خرس تصمیم گرفت تا&amp;nbsp;خودش ترتیب کره‌خر بی‌دم رو بده. 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;از اونجایی که بی‌دم بودن&amp;nbsp;سبب شهرت کره‌خر و توجهٔ خاص دوست و دشمن&amp;nbsp;شده بود، نمی‌شد به راحتی دست از تـنـش کند و زبون از کامـش. پس یه اولتی‌ماتـم یـه‌ماهـه بهش داد، که یا بره کلاس آواز&amp;nbsp;و دستگاه آواز رو درست یاد بگیره، و یا در ازای گرفتن یه دم خوشگل روبان‌قرمززدهٔ مامانی، دست&amp;nbsp;از خوندن بکشه. 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;الان دو دنگ از زمان مقرر شده گذشته، و کره‌خر قصهٔ ما هنوز با غیرت و همّت فوق‌العاده، مشغول عرعر کردن و خرویله سر دادنه! خب خره دیگه! و «نفهمی» هم جز خصایصشه!؟ مگه نه؟! 
&lt;P&gt;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کـــون خـــر را نظام دین گفتـم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;پـشـک را عنـبـر ثمـیـن گـفتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;انـدر ایـن آخــرجـهـان ز گـــزاف&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بس چمن نـام هر چمین گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;طــوق بر گـردن کپــی بـستـم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نـام اعـلا بر اسـلفـیـن گـفتــم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عـجز خواهید روح را که ز عجـز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;صـفـت روح بـهــر طیـن گفــتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حـیـلـه &amp;nbsp;آدم &amp;nbsp;و&amp;nbsp; خـلیــفـه&amp;nbsp; حــق&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;بـهر ابـلیـس و هـر لعیـن گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زاغ &amp;nbsp;را &amp;nbsp;بـلبـل &amp;nbsp;چمـن&amp;nbsp; خـواندم &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;خار را سرو &amp;nbsp;و یاسمیـن گـفتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیـــو را&amp;nbsp;جبــرئیــل&amp;nbsp; کـردم نــام &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;ژاژ &amp;nbsp;را حـجـت &amp;nbsp;مبـیـــن &amp;nbsp;گـفـتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ای&amp;nbsp;&amp;nbsp; دریـغـــا &amp;nbsp;کـان &amp;nbsp;نـفـریـن &amp;nbsp;را &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;از طمـع&amp;nbsp;چـنـد &amp;nbsp;آفــریــن&amp;nbsp; گفـتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از&amp;nbsp; خــری &amp;nbsp;بود آن نبـود ز&amp;nbsp; خــرد&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;کـه خـر مــاده را تـکیـن گـفتـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;توبـه کردم از این خـطـا گفتن&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;همه عمرم بس ار همین گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;حضرت مولانا&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;در پرانتز: (برخی&amp;nbsp;خواننده‌ها در ابتدای فعالیت جهـاد، وب‌‌پیچ ما شده بودن که خودتون رو معرفی کنین و از خودتون بیشتر بنویسین!&amp;nbsp;حالا دوست خوبی اینکار رو با&amp;nbsp;دقتی بی‌نظیر کرده، و بنده رو در وبلاگ خودش به معرض معرفی گذاشته!؟&amp;nbsp;نمی‌تونم منکر بشم که&amp;nbsp;علی‌رغم اینکه&amp;nbsp;این دوست&amp;nbsp;من رو هرگز ندیده، نکاتی از شخصیت من رو بازگو کرده که بسیار به من حقیقی نزدیکه؛ جوریکه وقتی&amp;nbsp;می‌خوندم دهنم&amp;nbsp;از تعجب به میز خورد!!؟) خودتون بخونین:&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.elahee.blogfa.com/post-14.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سامـان از دید الهی!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Aug 2006 11:57:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حق با شماست جناب تخم‌مرغ</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مناظره:&lt;/FONT&gt; از شیخ می‌پرسم: &quot;شیخ! به نظر شما اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟!&quot; یه نگاه عاقل اندر چاهی که دیوونه‌ای توش سنگ انداخته باشه می‌کنه و می‌گه: &quot;ابله! خداوند همه‌چیز را به صورت&amp;nbsp;مزدوج آفرید؛ ایضاً مرغ و خروس را!&quot; می‌گم: &quot;ولی به نظر من شیخ! توی ایران اول تخم‌مرغ بود بعد مرغ شد. توی ایران اصلاً همه‌چیز اول نطفه بود، بعد جاندار کامل شد. هیچ‌چیز جفت آفریده نشد!؟&quot; شیخ نمی‌فهمه من چی می‌گم. محکم می‌زنه توی سرم و می‌گه: &quot;اقرأ!&amp;nbsp;اقرأ! فردا امتحان آیین‌نامه داری! قبول نشی، من می‌دانم با تو چه کار کنم!&quot; 
&lt;HR&gt;
&amp;nbsp;خب هرچیز ایران که به ‌دردم نخورد، لااقل این گواهینامه‌ش به کار اومد. باهاش می‌تونم گواهینامهٔ اینجا رو بدون حضور در کلاسای&amp;nbsp;آیین‌نامه بگیرم. فقط جلسه‌های تعلیم رانندگی اجباریه، که اونم مهم نیست. مهم اینه که اینجا دیگه از&amp;nbsp;افسرای کله‌تخم‌مرغی&amp;nbsp;خبری نیست: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;[روز اول] &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;روشن کنم؟ 
&lt;LI&gt;برو پائین ردی! 
&lt;LI&gt;ردم؟! من که هنوز حرکت نکردم جناب سروان!؟ 
&lt;LI&gt;گفتم برو پائین! بعدی بیاد جلو! 
&lt;LI&gt;آخه چرا جناب سروان؟ 
&lt;LI&gt;تا یاد بگیری که دفعهٔ بعد اول سلام بدی. 
&lt;LI&gt;... بله! حق با شماست جناب سروان! &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;[روز یازدهم] &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;سلام جناب سروان! خسته نباشین! 
&lt;LI&gt;برو پائین! 
&lt;LI&gt;برم پائین؟! 
&lt;LI&gt;ردی! 
&lt;LI&gt;ای بابا جناب سروان! دیگه برا چی آخه؟! 
&lt;LI&gt;برای اینکه فرق درجهٔ سروانی رو از سرهنگ دو بفهمی. 
&lt;LI&gt;... بله! حق با شماست جناب سروان؛ یعنی ببخشید جناب سرهنگ! &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;[روز بیست‌ویکم] &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;سلام جناب سرهنگ! صبح شما بخیر! خسته نباشین! 
&lt;LI&gt;استارت بزن! 
&lt;LI&gt;چشم! ... روشن نمی‌شه جناب سرهنگ!؟ موتورش هنوز سرده. 
&lt;LI&gt;برو پائین! 
&lt;LI&gt;ردم باز؟! 
&lt;LI&gt;برو هل بده!... تو بیا جلو! 
&lt;LI&gt;[به سختی ماشینی رو که پنج‌تا آدم گنده توشن هل می‌دم تا روشن می‌شه] بشینم عقب جناب سرهنگ؟ 
&lt;LI&gt;برو خونتون، نون که خوردی تونستی درست هل بدی بیا! 
&lt;LI&gt;... بله! حق با شماست جناب...! جناب سرهنگ! &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;[ماه بعد] &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;سلام جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;حرکت کن ببینم! 
&lt;LI&gt;چشم جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;برو دو! 
&lt;LI&gt;چشم جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;سه! 
&lt;LI&gt;چشم جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;حالا معکوس! 
&lt;LI&gt;چشم جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;پشت مینی‌بوس پارک کن! 
&lt;LI&gt;چشم جناب سرهنگ! 
&lt;LI&gt;... برو پائین! بعدی! 
&lt;LI&gt;قبول شدم جناب سرهنگ؟ 
&lt;LI&gt;آفرین! می‌تونی برا خودت یه بوق بزنی! 
&lt;LI&gt;[بوق] 
&lt;LI&gt;بیا این کارتت! 
&lt;LI&gt;ئه! مگه نگفتین قبولم جناب سرهنگ؟! 
&lt;LI&gt;تابلوی «بوق‌زدن‌ممنوع» به این گندگی رو نمی‌بینی؟! 
&lt;LI&gt;اما شما خودتون گفتین «بوق بزن» جناب سرهنگ!؟ 
&lt;LI&gt;من گفتم «می‌تونی بوق بزنی»، نگفتم بزن! 
&lt;LI&gt;... بله! حق با شماست جناب...! [در رو محکم می‌کوبم] حق با شماست «جناب تخم‌مرغ»!&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;حق با شماست جناب تخم‌مرغ&quot; hspace=0 src=&quot;http://i1.tinypic.com/1zxtq1v.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;!?Hey! What do you make?! Do you dream -&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=right&gt;[هی! چه&amp;nbsp;کار می‌کنی؟ خوابی؟] &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;?I&apos;m sorry! Excuse me! May I once more park&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[متأسفم! ببخشید! ممکنه یه بار دیگه پارک کنم؟] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;!No problem! Of course! Park again&amp;nbsp;-&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[اشکال نداره! معلومه که می‌تونی! یه بار دیگه پارک کن!] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;!?May I park also during the travel examination twice too&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[موقع امتحان رانندگی هم می‌تونم دوبار پارک کنم؟!] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;.You can park so much like you might. Main thing, you must be able to drive&amp;nbsp;-&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[تو می‌تونی هرچقدر که دلت می‌خواد پارک کنی. مهم اینه که بتونی رانندگی کنی.] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;&quot;!che tokhmiye! eyval&quot;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[چه تخمیه! ای‌ول!] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;?What did you say&amp;nbsp;-&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[چی؟] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;!Nothing! The sign there&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[هیچی! اون تابلو اونجا!] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;?Which&amp;nbsp;-&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[کدوم؟] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;?This there, which like a fried egg look! What is for a&amp;nbsp;traffic sign&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[اون که اونجا مثل نیمرو می‌مونه! چه جور تابلوییه؟] &lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=left&gt;?!!»Oh this you mean! That is, that you have priority, »Excellency egg&amp;nbsp;-&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;[هان این رو می‌گی! این یعنی حق با شماست «جناب تخم‌مرغ»!!؟] 
&lt;HR&gt;
&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 37px; HEIGHT: 68px&quot; height=429 alt=حق‌تقدم hspace=0 src=&quot;http://i1.tinypic.com/1zxwllu.png&quot; width=134 align=right border=0&gt;&amp;nbsp; 
&lt;LI&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مکاشفه:&lt;/FONT&gt; تازه فهمیدم چرا نمی‌تونن توی ایران درست رانندگی تعلیم بدن! 
&lt;LI&gt;&amp;nbsp;بابا این تخم‌مرغا کتاب آیین‌نامه رو&amp;nbsp;یه‌صفحه‌درمیون ترجمه کردن! اینجا&amp;nbsp;حق‌تقدم با اونیه که توی&amp;nbsp;میدونه، نه اونی که&amp;nbsp;داره چشم‌بسته وارد میدون می‌شه!!!؟&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Jul 2006 23:13:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدربزرگ و بچه‌هاش؛ و حکایت فوت ایران‌جون</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مقدمه&lt;/FONT&gt;: چندوقتی‌ست&amp;nbsp;که&amp;nbsp;شیخ خودش داستان نمی‌نویسه، و بنده&amp;nbsp;دست به کار شدم. اما این شیخ هی می‌ره و میاد و می‌گه: &quot;انظر! انظر! بنگر چه کردی!؟&quot; می‌گم: &quot;باز چی شده شیخ؟&quot; ادامه می‌ده: &quot;من دوتا داستان خودآ و&amp;nbsp;پیغمبری نوشتم، بیست‌ودوتا&amp;nbsp;قبض و جریمهٔ دیرکرد در پرداخت برام اومد؛ حالا تو از آدم و حوا هم که نوشتی، از دل هوایی‌ت هم که نوشتی، من چیزی نگفتم، دیگه به ایران و آریا چه کار داشتی آخر؟! فردا آب خلیج‌فارس رو می‌ریزن توی خونم ها!؟&quot; می‌گم: &quot;بابا شیخ من که هنوز چیزی ننوشتم. من فقط دوتا کامنت رو جواب دادم.&quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر همین دوتا کامنت انقدر توی سر من زده و من رو خوار و حقیر کرده که دیگه جرأت نفس کشیدن هم ندارم، چه برسه به&amp;nbsp;قفس کشیدن!؟ (باز نیاین بگین «داری با کلمات بازی می‌کنی» ها!! قفس که دیگه همتون می‌دونین چیه!؟ می‌گن: &quot;گنجيشکی با موتور تصادف می‌کنه، بيهوش می‌شه، می‌ندازنش تو قفس؛ به هوش که مياد ميله‌ها رو می‌بينه، می‌زنه تو سر خودش و می‌گه «خاک بر سرم شد!... موتوريه مُرد»!؟&quot; حالا فهمیدی&amp;nbsp;قفس چیه حمید جان -نه ببخشید- مجید جان، دلبندم؟!) بنده&amp;nbsp;جرأت نمی‌کنم تصویر این&amp;nbsp;قفس رو بکشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فرانسه&amp;nbsp;و اسپانیا با این همه کدورت تاریخی،&amp;nbsp;بلندترین پل هوایی رو بین خودشون زدن،&amp;nbsp;اونوقت من و شیخ&amp;nbsp;سر اسم&amp;nbsp;خلیج با هم درگیریم!؟&amp;nbsp;خلاصه&amp;nbsp;برای اینکه شیخ بویی نبره، مجبور شدم داستان رو تا می‌شه بپیچونم!&amp;nbsp;حالا امیدوارم شما نپیچین، تا جاده خودش&amp;nbsp;بپیچه: 
&lt;HR&gt;
&lt;FONT color=#000000&gt;&amp;nbsp;خدا پدربزرگم -ایران‌داد- رو بیامرزه! مرد خیلی شوخی بود. بچه‌ که بودم «از کلاس&amp;nbsp;سوم-چهارم دبستان تا سوم راهنمایی»، همیشه دستش رو برام مشت می‌کرد و&amp;nbsp;«استخونه انگشت بزرگش» رو بیرون می‌داد&amp;nbsp;و مثل درل&amp;nbsp;توی سر و تنم&amp;nbsp;فرو می‌کرد!&amp;nbsp;آخ که چقدر از این -به قول&amp;nbsp;بابام-&amp;nbsp;شوخی بدم میومد.&amp;nbsp;نمی‌دونم چرا اینکار رو می‌کرد؛ شاید فکر می‌کرد اینجوری&amp;nbsp;چیزی توی کله‌م بره و «عاقل&amp;nbsp;و بالغ» بشم!؟ بهرحال از من که جز جاهل&amp;nbsp;فارغ چیزی در نیومد. بعداً هم که بزرگ‌تر شدم، نوبت «عمه‌ها»م بود&amp;nbsp;که هی سربه‌سر من می‌زاشتن، و صدام می‌کردن: «مملی»!&amp;nbsp;بخصوص عمه جان بزرگه -آذرباد- که شورش رو همیشه در می‌اورد؛ و اون&amp;nbsp;ته‌تاغاری -طیران- که دیگه نگو!&amp;nbsp;همهٔ دودا&amp;nbsp;از کنتهٔ اون بلند می‌شد!؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&amp;nbsp;پیرمرد وقتیکه مُرد، من&amp;nbsp;اونجا نبودم؛ اما ده‌تا از یازده‌تا&amp;nbsp;بچه‌ش که&amp;nbsp;امروز با نوه‌هاش سی‌تا می‌شن، هنوز توی همون&amp;nbsp;ولایت&amp;nbsp;بودن. پسر بزرگش سالها بود که متواری خارج بود. یکی دوتا از بچه‌هاش هم -از جمله همون عمه جان- چندبار رفته بودن و دوباره برگشته بودن؛ اما پسر بزرگش دیگه هیچ‌وقت برنگشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&amp;nbsp;پدربزرگ خودش هم دوران&amp;nbsp;پرفراز و نشیبی داشت. یه مدت معلم&amp;nbsp;بود؛ یه معلم مقتدر، با مدیریت خارق‌العاده. بعد&amp;nbsp;وارد عرصهٔ&amp;nbsp;تجارت شد و از یونان جنس می‌اورد.&amp;nbsp;وضعش که خوب شد،&amp;nbsp;داخل ارتش&amp;nbsp;شد، و&amp;nbsp;خدمت زیر پرچم می‌کرد. بعد از اون&amp;nbsp;یه مدت طولانی&amp;nbsp;برای خودش عاطل و&amp;nbsp;باطل می‌گشت، و&amp;nbsp;عمرش رو&amp;nbsp;به بیعاری و یللی‌تللی&amp;nbsp;می‌گذروند.&amp;nbsp;وقتی هم که&amp;nbsp;پیر و فرتوت&amp;nbsp;شد، دیگه افسارش&amp;nbsp;دست عموهام افتاد؛ و با هر سازی که&amp;nbsp;می‌زدن&amp;nbsp;عربی می‌رقصید. آخر عمری هم که&amp;nbsp;بعد از کلی تیغ‌زدن دست از سر کچلش برداشتن، دیگه هرکاری عشقش بود می‌کرد و توی همه‌چیز و با همه‌چیز تفریط و&amp;nbsp;تفریح می‌کرد. روزا راست‌راست راه می‌رفت و&amp;nbsp;اُرد می‌داد، شبا هم به پهلو می‌شد و دود هوا می‌داد. آخه دیگه جز این هم&amp;nbsp;ازش کاری بر نمی‌اومد!؟ اما همونجا بود که دیگه عمه‌ها بهش گیر دادن. می‌گفتن: &quot;تو مادرمون&amp;nbsp;-ایران‌جون- رو کشتی.&quot; من نمی‌دونم چطور&amp;nbsp;تا وقتی ایران زنده&amp;nbsp;بود&amp;nbsp;«جون» نداشت، اما وقتی که مرد جون گرفت!؟ خلاصه&amp;nbsp;هرکی هم اومد،&amp;nbsp;روی این مطلب&amp;nbsp;صحه گذاشت، و پشت سر پدربزرگ بیچاره، صفحه.&amp;nbsp;بی‌نوا تنها گناهش این بود که بعد از فوت زنش،&amp;nbsp;می‌خواست یه زن دیگه بگیره. البته مشکل عمه‌ها این نبود؛ کما اینکه اونا خودشون کلی دختر هجده‌ساله براش در نظر داشتن که حاضر بودن بدون مهریه و شیربها به&amp;nbsp;همسریش در بیان. ولی مشکل این بود که پدربزرگ، زن مو بور&amp;nbsp;می‌خواست؛ نه دختر چشم‌-ابرو مشکی!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&amp;nbsp;همین موضوع باعث&amp;nbsp;درگیری شد، و کار&amp;nbsp;به&amp;nbsp;جایی&amp;nbsp;کشید&amp;nbsp;که&amp;nbsp;عمه‌ها با کمک دسیسه‌های یه فالگیر دوره‌گرد، که هر شب‌جمعه از خمین پامی‌شد می‌اومد&amp;nbsp;مسجد ولایت، و همکاری&amp;nbsp;چندتا از دوستای رمال و ورق‌باز‌ش، زدن دخلش رو اوردن و&amp;nbsp;پیرمرد رو یه شبه بردن خانهٔ سالمندان گذاشتن. بیچاره سالها اونجا بود، تا جونش دراومد.&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من زمانیکه برای شب‌هشتش&amp;nbsp;برگشتم، یه سر هم خونش رفتم، تا جای خالیش رو برانداز کنم. تازه اونجا بود که فهمیدم&amp;nbsp;حتی یه&amp;nbsp;بسته شکر&amp;nbsp;فارس&amp;nbsp;هم توی خونه‌ش پیدا نمی‌شه، چه برسه به گوشت‌چرخ‌کرده که قرار بود در خونه بیارن!؟ وقتیکه خاک روی اسباب و اثاثیه‌اش رو که خودم براش اورده بودم دیدم، گفتم: &quot;ای خاک بر سر هر ده‌تاتون کنن!؟ لااقل هفته‌ای یکی‌تون به نوبت بهش سر می‌زدین و خاک این&amp;nbsp;اسبابا رو می‌رفتین!؟&quot;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 484px; HEIGHT: 313px&quot; height=331 alt=&quot;پدربزرگ و بچه‌هاش&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/16j3pyo.jpg&quot; width=506 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;الان چندسالی می‌شه که پدربزرگ از پیش ما رفته. من همیشه&amp;nbsp;بهش می‌گفتم که داروهات رو سر وقت بخور،&amp;nbsp;شربتات رو بده دکتر نگا کنه، الکی سرنکش. اما&amp;nbsp;گوشش بدهکار نبود که نبود. بیچاره رماتیسم هم داشت. بهش می‌گفتم: &quot;بابا! بزار من این مستراح خونه رو فرنگی کنم؛ آخه تا کی می‌خوای&amp;nbsp;روی یه سولاخ چمباتمه بزنی و... کارت رو بکنی؟!&quot; می‌گفت: &quot;نه! هرچیزی سنتیش خوبه؛ حتی ریـ...دن!؟&quot; خلاصه هرچی از من اصرار، از اون انکار. دیگه غذا خوردنش هم&amp;nbsp;داشت غیر آدمیزاد می‌شد.&amp;nbsp;می‌گفتم: &quot;باباجون! «گوشت خام» برات بده، کرختی عضلات میاره، اگه نمی‌پزی لااقل کباب کن و بخور؛ انقدر «تخم‌مرغ» نخور! ضرر داره! به این مرغا&amp;nbsp;اعتماد نکن!&quot; اما گوش&amp;nbsp;که نمی‌داد هیچی، به تخـ...ش&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;حساب نمی‌کرد. گوشتا رو خام‌خام می‌خورد، تخم‌مرغا رو هم می‌شکشت و سر می‌کشید. می‌گفت: &quot;خوب می‌سوزه!&quot; الحق هم که ماتحت بنده&amp;nbsp;خوب می‌سوخت!؟ دست آخر هم سر همین کاراش از فشارخون بالا و قند زیاد،&amp;nbsp;خونه‌نشین شد. تا وقتیکه بچه‌هاش براش خواب خوش دیدن و راحتش کردن؛ تا بتونن آسوده‌خاطر بشینن و میزان ثروتش رو براش بشمرن!؟ &quot;چهارتا معدن اینور، سه‌تا چاه جدید&amp;nbsp;اونور؛ اینجا سرشار از&amp;nbsp;منابع طبیعی؛ اونجا&amp;nbsp;عناصر باارزش... این هم که جزء میراث فرهنگیه&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;من که سالهاست دستم از همه‌چی کوتاه‌ست.&amp;nbsp;تنها خدا رو شکر می‌کنم که نه خودم، و نه بچه‌هام، مجبور نیستیم همه کارمون رو سنتی بکنیم!!؟ حالا اگه بعد از جون دادنم جون گرفتم یا نه، دیگه برام مهم نیست. مهم بچه‌هامم که از مشت‌ درل‌کرده بابام نمی‌ترسن و از مضحکه شدن توسط خواهرام ابایی ندارن. اما&amp;nbsp;بین بچه‌ها و نوه‌های دیگه‌ش&amp;nbsp;اختلاف افتاده. همینطور هم بین نوه‌ها و نبیره‌هاش. حالا بعضی‌هاشون هرشب سر قبر پدربزرگ&amp;nbsp;شب‌شعر راه می‌ندازن و گریه می‌کنن و درود و غزلیات می‌فرستن. برخی هم که اصلاً از بیخ عربن،&amp;nbsp;و هرسال براش نذر سینه‌زنی و زنجیرزنی می‌کنن.&amp;nbsp;تک و توکشون هم ساکت باقی زندگیشون رو می‌کنن،&amp;nbsp;منتظرن تا شاید یه روزی بیاد تا با بقیه مثل آدم بشینن&amp;nbsp;و سر مسائل گذشته و آینده&amp;nbsp;حرف بزنن. اما به نظر من، اینا تا آخر عمرشون با همون استخونا و پوسته‌ تخم‌مرغا، مشغول بازی خواهند موند. 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT color=#990000&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مؤخره&lt;/FONT&gt;: امروز به سایت یکی از شیوخ خلیج سری زدم و&amp;nbsp;از تعجب دهنم باز موند؛ چه تفاهمی: «&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://noqte.com/blogs/blog.php?code=204&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;روزی که ایران خانوم مُرد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;»!!؟ (بیخود شک نکنین! بنده نوشتن داستانم رو از نه‌ام تیرماه شروع کردم؛ و داستان رو تازه بامداد&amp;nbsp;پونزده‌ام تیر آزاد کردم. آقای خالدیان هم داستانش رو سینزدهم تیر نوشته. پس نه من می‌تونم از&amp;nbsp;داستان ایشون ایده گرفته باشم، و نه ایشون&amp;nbsp;از داستان من)&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jun 2006 03:08:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوایی</title>
<link>http://b-saman.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;اون شب با اکبر و صغری -خواهرش-، دور آتیشا نشسته بودیم. صغری گاهی زیرچشمی به من نگاه می‌کرد؛ و من برگهای تر و خشک رو توی آتیش می‌نداختم. از صدای جلز&amp;nbsp;و ولز سوختنشون خوشم می‌اومد. اکبر مثل همیشه مشغول وراجی بود؛ و من هم بی‌توجه به اندازهٔ درازی روده‌هاش، تنها به جرقه‌های&amp;nbsp;کوچیک آتیش نگاه می‌کردم. اکبر می‌گفت: &quot;زندگی دو نیمه داره! نیمهٔ اول در انتظار نیمهٔ دوم؛ و نیمهٔ دوم در حسرت نیمهٔ اول!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;صغری باز نگاهی به من انداخت، و من باز برگی رو توی آتیش انداختم. انگار منتظر بود تا من زبون اکبر رو به روده‌هاش گره بزنم، تا بلکه ساکت بشه و مثل من تنها به جرقه‌های آتیش نگاه کنه. اما من جرأت حرف زدن رو نداشتم. هربار که خواستم جواب اکبر رو بدم، مثل آتشفشان اول جرقه می‌زد، بعد هم اونقدر موضوع رو دور گردنم&amp;nbsp;می‌پیچوند و تاب می‌داد، تا&amp;nbsp;راه صدام&amp;nbsp;بسته می‌شد. پس ترجیح دادم که چیزی نگم، و تنها به خاطراتم توی خونهٔ اکبر اینا فکر کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یادم به اولین شبی که خونه‌شون به صرف خواب پیش بچه‌ها دعوت شده بودم افتاد: &quot;هفت سالم بود. ساعت هشت بود. مادر صغری شام رو کشید؛ و صغری تصویر من رو. اکبر دست دراز کرد و نمک خواست؛ من زبون دراز کردم و نمک‌دون شدم. صغری خندید؛ من هم خندیدم. اکبر اومد آب بخوره، من زیر آبش زدم. آب روی دستش ریخت؛ آبروش رفت، چون شلوارش هم خیس شده بود. مثل دختربچه‌ها شروع به آبغوره گرفتن کرد. مادرش هم مثل غوره ترش کرد. بیشتر ناراحت شد، اما من بیشتر احساس راحتی کردم. از سوزوندش خوشم می‌اومد، و اونم از سوپ داغ اونشب که من رو سوزوند&amp;nbsp;خوشش اومد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یادش بخیر! اون شب تا نیمه‌های شب بیدار بودیم؛ و توی اتاق تاریک&amp;nbsp;‌«تاریک‌بازی»&amp;nbsp;می‌کردیم. اما حالا دیگه زندگی برای همه‌مون روشن شده؛ و البته ترسناک‌تر. دیگه از اون روزا&amp;nbsp;نه سوزش دهن من باقی مونده، نه گونه‌های تر اکبر. اما تصویر من هنوز در ذهن صغری‌ست. اکبر الان بزرگ شده، قد کشیده، و چاق و فربه شده. اما هنوز که هنوزه نشکفته؛ از بس که نیروش رو صرف دراز کردن روده‌هاش می‌کنه. اما قضیهٔ صغری فرق می‌کنه. از اول کوچیک بود، و هیچ‌وقت دوست نداشت که بزرگ بشه. آخرش هم بزرگ نشد. اما شکفت. «کاشکی عمر شکوفه‌ها لااقل تا پائیز قد می‌داد»! تکلیف من هم که خب از اول معلوم بود. هرگز دوست نداشتم به دنیا بیام. هنوز هم به دنیا نیومدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Mood lifter&quot; hspace=0 src=&quot;http://i3.tinypic.com/15ri7w6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تابلوی «&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Mood lifter&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;» اثر«&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Verdana; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: Tahoma&quot;&gt;Maggie Taylor&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Verdana; mso-hansi-font-family: Verdana&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اکبر همیشه می‌گفت که من نمی‌تونم توی دنیا زندگی کنم. اما صغری می‌گفت: &quot;دنیا ارزش بودن رو داره، به شرطی که حق بودن داشته باشی.&quot; ولی من نمی‌دونم، «آیا باید زندگی کرد تا آخر مُرد؛ یا بایست اول مُرد تا زندگی کرد». اکبر می‌گفت من یه روز هدایت می‌شم. اما صغری می‌گفت من خودم علم‌دار شریعتی‌ام. ولی من هنوز دنبال کتابهای عزیز نسین می‌گردم که یه جایی گمشون کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;الان سالهاست که ما با هم دوستیم. تا حالا شاید هزاربار باهم دعوا کردیم؛ اما هیچ‌کدوم نمی‌دونیم چندصدهزاربار باهم خندیدیم. اکبر همیشه به من طعنه می‌زنه که من آب گیرم نیومده، وگرنه شناگر ماهریم. اما صغری هربار تنه‌ای بهش می‌زنه و می‌گه: من توی جوب هم نمی‌تونم شنا کنم؛ زود غرق می‌شم. ولی من آب آبادان رو بیشتر از همه‌جا دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;الان که اینا رو می‌نویسم می‌دونم که اکبر میاد، سرسری می‌خونه، و با یه اظهار نظر طولانی من رو می‌شوره و حرفام رو با نگرانیاش خط‌خطی می‌کنه. اما صغری سطرسطرش رو دوبار می‌خونه، و بدون ابراز وجود، با اشکهاش همهٔ نگرانی‌های لابه‌لای خط‌خطی‌هام رو می‌شوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;آخ که چقدر دلم امشب هواشون رو کرده! کاش امیرارسلان می‌زاشت من از این غربت به صغری زنگ بزنم، و هی نمی‌گفت «تو زن من رو هوایی می‌کنی».&amp;nbsp;صدای جلز و ولز میاد... و من هنوز تنها،&amp;nbsp;اینور آبها، منتظر شروع نیمهٔ بهتر، و بدون حسرت و انتظار بازی‌ام...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jun 2006 11:09:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b-saman&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>b-saman</dc:creator>
<guid>http://b-saman.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
